سلام دوستان امیدوارم از داستان لذت ببرید.
داستان از زبان مرینت -آلیا من احساس میکنم آدرین امروز خیلی خوشحاله. -اره منم اینطوری احساس میکنم. -به نظرت چه اتفاقی افتاده؟ -چرا از خودش نمی پرسی مرینت؟ -من ؟!!آخه خودت می دونی که وقتی من میرم پیش آدرین دست پاچه میشم. -باشه مرینت ،پس من می پرسم که خیالت راحت بشه. -خیلی ممنون آلیا
من و آلیا رفتیم پیش آدرین ،آلیا پرسید :هی پسر،امروز خیلی خوشحالی قرار امروز اتفاقی بیافته ؟ آدرین با خنده دستشو برد سرش و گفت:اره قرار یه اتفاق خوب بیافته . من سریع بدون اینکه دست پاچه شم گفتم :چه اتفاقی؟ آدرین گفت:قرار خواهرم دوقلوم از لندن بیاد. آلیا پرسید :تو خواهر دوقلو داری؟
آدرین سرشو به نشانه ی تایید تکان داد و گفت :اره دارم ولی چند سالی هست که ندیدمش،یه روز وقتی اومدم خونه دیدم خواهرم سوار ماشین میشه و داره گریه میکنه بعد وقتی از بابام پرسیدم کجا داره میره گفت:داره میره لندن .وقتی رفت دیگه ندیدمش تا الان ...هیچ وقت نفهمیدم چرا بابام فرستادش لندن ؟ الان هشت سالی هست که ندیدمش من گفتم:صبر کن!!یعنی واقعا هشت سال خواهرتو ندیدی ؟ -اره ولی باهاش می تونستم هفته ای یکبار تلفنی حرف بزنم. -حتی وقتی مادرت مُرد نیامد؟
-نه نیامد چون بابام اجازه نداد،اما دیروز وقتی باهاش تلفنی حرف میزدم ازم گوشیمو گرفت و به خواهرم گفت دیگه می تونه برگرده پاریس .منم به خاطر همین خوشحالم. کلویی با خوشحالی پرید وسط حرفمون و گفت :چی؟؟؟! واقعا داره میاد؟!باورم نمیشه!!اولین دوستم داره میاد.
داشتم برای اولین بار بعد از مدت ها وارد پاریس میشدم.خیلی خوشحال بودم،بالاخره می تونستم برادرم و بابام رو ببینم.وقتی اولین قدمم رو به پاریس گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم،لبخند زدم و آروم گفتم:من برگشتم پاریس،ناگهان یه نفر بهم گفت:خانم میشه از مترو پیاده شید؟ منم گفتم: متاسفم و از مترو پیاده شدم.
از ایستگاه مترو خارج شدم و تصمیم گرفتم یکم توی پاریس قدم بزنم و چون چمدونم هم قرار بود فردا به دستم برسه،پس می تونستم با خیال راحت قدم بزنم.در حال قدم زدن بودم و حواسم به تغییرات پاریس بود که توی این هشت سال اتفاق افتاده بود نگاه میکردم و متوجه ی این نشدم که یکی روبروی من داره حرکت میکنه و محکم بهش برخورد کردم و تمام وسایلش روی زمین ریخت.
بعد از اینکه بهش خورده بودم تازه متوجه شدم که یکی جلوی من بوده، از مردی که بهش خوردم معذرت خواهی کردم.
مردی که بهش خورده بوده بودم کوتاه قد و میانسال بود و قیافه اش شبیه چینی ها بود.بعد مرد شروع کرد به جمع کردن وسایلش بعد منم روی دو زانوم نشستم و شروع کردن به جمع کردن وسایلش و گفتم :وسایلتون خیلی زیاد هستن و بنظرم سنگین میاد خونتون دورِ آقا ؟
-تقریبا دورِ ولی می تونم وسایلمو تا خونم ببرم -می تونم وسایلتون رو تا خونه تون بیارم. مرد لبخندی زد و گفت:لازم نیست خودم می تونم ببرم. -چرا اتفاقا خیلی لازم هست. بعد بلند شدم و وسایل رو از دست مرد میانسال گرفتم و گفتم:میشه منو تا خونتون راهنمایی کنید.مرد با به لبخند سرشو تکون داد.
امیدوارم از داستان خوشتان امده باشد ،لطفا نظر بدید که در قسمت بعد ایراد هام را درست کنم با تشکر فراوان
قشنگ بود ممنون خیلی خوشم اومد اگه خواستی داستان منم بخون😘😘
چشم حتما می خونم 😊
ممنونم داستانت خیلی قشنگ بود عزیز
میشه داستان منو به خوانی
زهرا جان من داستان شما را خونده ام و خیلی خوب بود
عالی بود 😘 من از داستانت خوشم اومد 😊😊 همینطوری ادامه بدی قطعا تا ۱سال آینده نویسنده میشی
خیلی ممنون 😊