به نام خدا مرسی از بازدید ها و نظرات عالی و اینکه تمام داستانام تا اینجا در پر طرفدار ترین بوده از مدیر سایت تشکر میکنم?و از شما این پارت رو +10 پیشنهاد میکنم لطفا در این پارت جدی بگیرید قول میدم در پارت های دیگه جالب تر بشه شما هنوز ادامه رو ندیدید خیلی حساس و باحال میشه مخصوصا پارت ۷ مرسی کامنت ها فراموش نشه و کپی ممنوع?
گفتم پدر انقدر راحت از باقی مونده ی مرلین نمیگذرم تو اون رو از بین بردی?جادوش رو برای خودت استفاده کردی?و هالووین و کریسمس این همه آدم رو خراب کردی?گفت آدرین من این همه برای زنده کردنه مادرت تلاش کردم اونوقت کت نوار خوده تویی?گفتم پدر دیگه نمیذارم بیشتر از این بری جلو و می خواستم پنجم رو آماده کنم که مامانم گفت نه،آدرین خواهش میکنم پدرت رو ببخش،می خواستم آروم بگیرم اما باز یاده گریه هایی که دیشب بچه ها میکردن دو سال داشتن لباس آماده میکردن ساله پیشم آخه برگزار نشد افتادم می خواستم بگم پ....ن....ج....ه ی ب...که مامانم گفت نکن آدرین جان مامان نکن و پدرت رو ببخش ،گفتم آه مامان?من متاسفم که پدرم گفت:آدرین تو الان خوشحال نشدی مادرت زنده شد،گفتم از این راه نهههههه اشک تو چشاش جمع شد گفت من متاسفم آدرین?گفتم تاسف فایده نداره حالا کوامیه شب پره و مایورا رو بده،عصبانی شد گفت این کوامی برای منه و حق نداری ازم بگیریش آدرین متاسفم اما نه عصبانی شدم که یهو
ناتالی اومد و گفت گابریل پسرت ارزشش رو نداره،گفتم تو دیگه...?گابریل گفت آدرین بهت فرصت میدم تا کوامی رو بدی،گفتم دیگه چی?اصلا تو پدری،یاده مامانم افتادم خونه رو دیدم نبود رفته بودش کجا داد زدم مامان نبود،گفتم پدر کومایه شب پره رو بده همه چی به خوشی تموم شه،گفت نه ببینم چی کار میکنی پنجم رو می خواستم آماده کنم و اون هم اومد با مایورا که یهو پدرم اومد بغلم و دستش رو آورد بغله گردنم و گفت کوامی رو بده وگرنه متاسفم آدرین?من تا اینجا خیلی تلاش کردم،تو خودم گفتم میتونست دنیام رو به باد بده?که صدای مامانم رو شنیدم و گفت گابریل یا این کاراتو ول میکنی یابا این دوباره از پیشت میرم?جوری که دیگه با هیچ جادویی نشه برگشت،وای نکن مامان
از چشم مرینت?رو تختم دراز کشیده بودم و به دو تا چیز فکر میکردم یکی این که الان آدرین در چه حاله نکنه هویت رو لو داده باشه و با باباش دعوا کرده باشه یا نکنه بدتر و دومی اینه که این کی بود که به من پیام داده بود عشقم که یهو دیدم یه پیام اومد گوشی رو باز کردم دیدم همونیه که صبح داده بود?نوشته بود پنجره رو نگاه کن عزیزم پنجره رو با قدرت باز کردم و دیدم دره خونمون یه پسرس?میگه چطوری عژیژم از همونجا داد زدم خفه شو کی ای چی میخوای،گفت تورو می خوام گفتم پسره ی چش قلمبه برو گمشو از پیشه خونه ی ما گفت نمیتونم دوریت رو تحمل کنم و با دستاش قلب درست کرد،گفتم برو ببینم به پلیس میگما اما نمیرفت وگفت عجیجم تو میتونی عشقت ازت دور باشه،گفتم ساکت میشی یا مامان بابام رو بیارم هونموقع مامانم در رو باز کرد و گفت چه خبره کیه اینجوری باهاش حرف میزنی مرینت،گفتم این پسره ی... هستش بیا ببین مامانم رفت دم پنجره و گفت کی هستی چی میخوای و اونم گفت سلام مادر زن جان حالتون خوبه مامانم گفت این چی میگه مرینت،گفتم بیشعور معلوم نیس کیه چی میخواد بابام اومد و گفت از اینجا دور میشی یا میام تیکه پارت میکنم،پسره داد زد سلام پدر جان،بابام گفت پسره ی...و عصبانی شد و در رو باز کرد و تند رفت سمت در کوچه و محکم بازش کرد مامانم داد میزد تام ولش کن به پلیس زنگ میزنیم تام درگیر نشو،اما پدرم عصبانی در رو باز کرد و یقه ی پسره رو گرفت و گفت میری گم میشی از این محل یا بد می بینی،گفت پدر من نمیخوام باهات دعوا کنم مری جون ناراحت میشه، این رو که گفت بابام عصبانی شد و محکم مشت زد به صورتش و اون چشش کبود شد و دماغش خونی دوباره خواست مشت برنه که من و مامانم از پنجره داد زدیم بابا ولش کن،مامانم زنگ زد پلیس و گفت سلام آقا یه مزاحم در خونه ما رو زده و داره آبرومون رو میبره و توضیح داد،بابام مشتش رو گرفته بود و میخواست بزنه به صورتش که یهو پسره دست بابام رو گرفت و بوس کرد و در رفت??
بابام اومد خونه و تا تونست بهش بد و بیرا گفت،گفتم این کی بود و رفتم بغله مامانم سرم رو گذاشتم رو شونش و گریم گرفت و گریه کردم??مامانم گفت عزیزم ناراحت نباش ما اینجاییم اون هیچ غلطی نمیکنه همون موقع صدای زنگ در خورد بابام گفت اگه دوباره این باشه ازش تیکه ای نمیذارم و جواب داد و دید پلیسه و میگه گزارش یک مزاحم رو داده بودید بابام گفت الان میام و رفت بعد ۳ دقیقه اومد و گفتش انقدر دیر میرسن که فرار میکنه حالا میخوان دوربین های خونه رو چک کنن سابین عزیزم بگم بیان این دوربین ها رو ببینن،مامانم گفت بگو بیان و اومدن بعد مامانم مانیتور رو نشون داد بهشون و رفتن به ده دقیقه پیش که اومد بعد رو صورتش زوم کردن و با گوشیشون عکس گرفتن و به رییسشون ارسال کردن تا ببینن پرونده داشته قبلا یا نه همون موقع اون رییسه تایپ کرد که بررسی میشه و پلیس ها رفتن و ما هم تشکر کردیم بعد دیدم یه پیام اومد مرینت هر جا هستی لطفا زودتر خودتو به خونمون برسون به حالت لیدی باگی(آدرین بود)
رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و اشکام رو پاک کردم و تبدیل شدم تیکی اسپات آن از پنجره پریدم و رفتم به خونه ی آدرین و دیدم در باز بود خیلی سر و صدا می اومد در رو باز کردم آروم و دیدم هاکماث آدرین رو گرفته بود و می خواست به هر طریقی در بیاره انگشتر رو شده به شکل? واسش هیچی مهم نبود خیلی عجیب بود هیچوقت آقای آگراست نمیخواست پسرش رو بکشه و به حرف همسرش هم گوش نده از اونور چشمم به مایورا افتاد وای فک کنم تخسیر اینه این حسود میخواد شره همه رو کم کنه امیلی و آدرین رو تا به گابریل برسه کار همینه?چشمم به امیلی افتاد که میخواست وااای?نه من داد زدم امیلی من قول میدم آسیبی به پسرت زده نشه نکن و اون گفت دختر کفشدوزکی خواهش میکنم پسرم رو نجات بده گابریل دیوونه شده?یهو دیدم مایورا پره کشندش(مهارت جدیدش)رو فعال کرد و رفت به سمت امیلی و من عصبانی شدم و با یویوم محکم گرفتمش و بستمش جوری که افتاد زمین هاکماث تا منو دید بهم گفت لیدی باگ یا معجزه گرت رو میدی یا آدرین رو نمی بینی ترسیدم گفتم باشه نکن نکن و دستن رو گذاشتم رو گوشم که آدرین گفت نه حق نداری و پنجش رو فعال کرد و خواست بزنه به گابریل که یهو امیلی دویید و رفت جلوی گابریل?
امیلی افتاد زمین و آدرین اشکش افتاد زمین و گفت مامان?تخسیر توووعه(با گابریله)اون گفت امیلی عزیزم وای آدرین منو ببخش نمیدونستم دارم چیکار میکنم دسته خودم نبود دوتاشون داشتن گریه میکردن که یهو مایورا داد زد آدرین معجزه گرت رو بده وگرنه تیر رو پرتاب میکنم بهت(یه تیر آمپولی بود??)گفتم اونو بنداز پایین ناتالی و گفت نه من تا اینجا پیش نرفتم که اینطوری بشه گفتم حق نداری که دیدم یهو از سقف یه چیزی مثل یه تیر?و مایورا افتاد و غش کرد کی بود یه پیام به گوشیم اومد نگاش کردم و دیدم همون پسرس و گفت ببخشید نگران نباش نجاتتون دادم من متاسفم بخاطر اون موقع هم گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و با خودم گفتم یعنی اون الان اینو زد
از چشم آدرین?مامان??جونم، بابام گفت امیلی جان،آدرین??تو... که همون موقع بابام هم افتاد رو زمین و غش کرد لیدی باگ گفت یه قهرمان از اون بالا بهش تیر زد تا بیهوش شه حالا بیا معجزه گره شب پره و طاووس رو برداریم،از چشم مرینت?آخه عزیزم صورتش کلا آب بود انقدر گریه کرده بود?طاقت دیدنش رو نداشتم?رفتم پیشه آدرین و با دستم صورتش رو محکم گرفتم و گذاشتم بغل سر خودم و گفتم خیلی سخته مامانت رو برای دو بار از دست بدی و بابات انقدر بد باشه و خانوادت بهم بریزه و پیشونیش رو بوس کردم و معجزه گر های اونا رو ازشون برداشتیم و رفتیم روی یه ساختمون نشیتیم من گفتم آدرین میتونی بیای خونه ی ما تو جایی برای موندن نداری گفت نه یعنی چیزه یه سوییت میگیرم یکی دو روز دیگه که قضیم مشخص شد شاید مزاحمت شم بانو،همون موقع یه اشک از چشماش افتاد رو زمین و یدونه هم داشت از رو گونش رد میشد با دستم اشکش رو پاک کردم و گفتم دلم برات تنگ میشه آدری جون و رفتم اما به پشتم نگاه کردم و دیدم دستش رو گذاشته رو صورتش و همینطوری هق هق میکنه و به خدا میگه ای خدا کاش میتونستم برای یه بار دیگه تو بغله گرم مامانم برم و گونم رو بوس کنه همش تقصیر من بود که دعوا رو با بابام راه انداختم ای خدا و هی اشک می افتاد رو زمین،دلم براش یه ذره شد???ای خدا به آدرین کمک کن و رفتم خونمون از پنجره تو خونم و تبدیل به خودم شدم
نشستم رو میزم یهو دیدم همون پسره پیام داد سلام اسم من مارک هست و ۱۶ سالمه و عاشق طراحی هستم من قبلا طراح نیویورک بودم اینو که شنیدم خیلی خوشحال شدم اما به ذهنم رسید شاید داشته باشه دروغ بگه پس زدم تو گوگل طراح نیویورک مارک،یهو اومد یه عالمه چیز میز وای راست میگفت ایناها مارک زوکربرگ ۱۶ ساله رفتم همه چیش رو خوندم ای وای نوشته پدر و مادرش رو بر اثر یک تصادف تو نیویورک ۱۴ سال پیش از دست داده?آخه دلم براش سوخت خیلی سختی کشیده
بهش نوشتم فک کردی یادم میره چه آبرو ریزی ای کردی آقا مارک،سین کرد و نوشت منو ببخش مرینت خانم یا ببخشیدا اما قهرمان پاریس،اینو که گفت یاد یک ساعت پیش که بهمون کمک کرد و از بالای پنجره تیر انداخت افتادم و گفتم تو از کجا فهمیدی مارک من لیدی باگم،نوشت ببخشیدا مرینت اما خیلی ضایع هست فقط به یه باهوش مثله من نیاز هست من تو آزمون ۲ ۳ روز پیش نیومدم چون مریض بودم وگرنه میومدم و اول میشدم چون سه ساله که میشم اول من بهت شک داشتم که شبیه لیدی باگ هستی عکس تو و اون رو از گوگل آوردم و مقایسه کردم و به قول معروف ایزی ایزی تامام تامام،نوشتم آه عجب راستی دیگه پسر خاله نشو مرینت مرینت نه بگو خانم مرینت،نوشت چشم خانم مرینت اصلا میخوای از این به بعد صدات کنم سرکار علمیه خانم دوپن چنگ،گفتم نه دیگه اینجوری انقدر نگو،نوشت اون آدرین خیلی مزاحمه،نوشتم درست حرف بزن من عاشق اونم و اگه دربارش چیزی بگی بلافاصله بلاک و گزارشت میکنم و شاید اتحاد???اتحاد رو شوخی اما بلاک میشی،نوشت باشه??یهو زنگ خونه خورد سریع از پنجره نگاه کردم دیده نمیشد دوییدم تو حال و گفتم مامان کیه،گفت وای عزیزم مهمون داریم چه مهمونی...
مرسی مرسی مرسی از اول خدا و بعد مدیر سایت?و مهم ترین شما نازنینا که نظر میدید کسی که اومد رو نمی شناسید چون هنوز تو داستان نیومده و به شخصیت جدیده اما تو کارتونه میراکلس فصل4 فک کنم یه کسی شبیهش بیاد مرسی از همه ی کسایی که کامنت دادن من همشون رو میخونم و اگه پیشنهاد برا داستان باشه و از نظرم پیشنهاد خوبی باشه حتما میزارمش تو داستان مثل کامنت یه کلی به نام بی تی ای که در پارت قبل داده بود و من آوردنش تو داستان مرسی??
وای شارمین
وسط داستان گریم گرفت به خدا 😥
یکم اتفاقات رو داری زود پیش میبری 😊 با این شرایط تو حداقل تا 20 قسمت شاید تونستی ادامه بدی، به هر حال این نظر منه ^^
جان هرکس دوست داری همون اول داستان یه بلایی سر مارک بیار که ما هم دلمون خنک بشه?? (البته نکشش)
پارت بعد رو بخون دیگه نیاز به کشت و کشتار نیس?دیشب واردش کردم در حاله بررسیه
سلام . شرمنده که یکم دیر نظر میدم ولی الان میگم عالیییی مثل همیشه واقعا محشره
???مرسی گلم?
می دونی به نظرم کار خیلی خوبه ولی اگه می خوای به واقعیت نزدیکتر بشه باید کاری کنی کت شرور بشه و لایلا ارباب شرارت جدید بشه و گربه بمیره و یه شخصیت بدجنس جدید تو داستان اضافه کنی ممنون بابت تست ??
♥️♥️♥️❤❤
عالی بود منم می خوام یه داستان میراکلو نویسم یه کم مشکل توی نوشتن دارم اما به زودی می نویسم فکر کنم جالب بشه ولی خداییش داستانت خیلی عالیه عالی عالی عالی عالی ۲۰ ?????
عالی بدی رو زود تر بزار