سلام بچه های سعی کردم که این قسمت رو بیشتر بنویسم امید وارم که واقعا بیشتر باشه ? ممنون که وقت می زارید خب بریم سراغ داستان ?
بعد از اون یکی از سربازا من تا اتاقم راهنمایی کرد اتاق بزرگی بود و همه جاش با گل تزیین شده بود اول چشم به یه کمد خورد رفتم و درش رو باز کردم توش چند تا لباس بود یکیشون مال مهمونی بود بالا تنش با گل های سفید و صورتی تزیین شده بود که با اکلیل دور گلبرگ ها برق می زد و دامن گلبهی بلندش هم با برگ های شفاف که دور اوناهم اکلیل بود تزیین شده بود ((تاحالا پنجاه بار گفتم تزیین ??)) و کنارش هم یه لباسی بود که بهش شاخه و برگ های درخت ها رو چسبونده بودن و یکی دیگه هم که خیلی جالب بود یه لدست لباس سیاه بودن چند تا لباس دیگه هم بودن بعد از نگاه کردن به اونا در کمد رو بستم و با دقت به اتاقم نگاه کردم یه تخت بزرگ که کنار کمد بود و یه میز و صندلی که کنار پنجره بودن از این که اتاق رو با گل تزیین کرده بودن خیلی خوشم امد ولی یهو چشمم به یه اتاقکی افتاد که دیواره هاش از برگ درختا بود یهو یادم افتاد که هنوز لباس هامو عوض نکردم و رفتم و توی اتاقک لباس های جدیدم رو پوشیدم بعد رفتم روی تخت نشستم
تازه یادم افتاد که خوب نخوابیدم روی تخت دراز کشیدم تا سرم رو گذاشتم رو بالشت چشمام سنگین شد و بعد ........ خوابیدم ، وقتی که بیدار شدم بعدازظهر بود خمیازه کشیدم و یه نگاهی به اتاقم کردم از روی تخت بلند شدم و رفتم کنار پنجره و از اون جا به جنگل و کوه ها نگاه کردم توی یه نقطه برقی به چشمم خورد بیشتر دقت کردم برق از لای درختا میومد اما معلوم نبود که چیه ، توی همین فکرا بودم که یکی در زد ، با خودم گفتم یعنی کیه و رفتم و درو باز کردم یهو الینا داد زد سلام آزارینا ? شکه شدم و چند قدم عقب رفتم الینا گفت ببخشید هر وقت یه الف جدید می بینم هیجان زده می شم? ، وقتی داشت حرف می زد مدام بالا پایین می پرید و می خندید با خودم گفتم چه معلو شادی دارم من و توی دلم خندیدم وقتی الینا امد تو پشت سرش یه الف بود که توی دستش یه سینی غذا بود برای هر دوتامون معلوم بود که الینا ازش خواسته رفتم و کمکش کردم تا سینی رو بیاره بعد وقتی که اون الفه رفت به الینا نگاه کردم دیدم یه لبخنده بزرگی زده منم با لبخند گفتم میشه یه سوالی بپرسم الینا ؟؟؟ خیلی کشیده گفت حححححححححتما گفتم تو معلم کدوم یکی از مهرت ها هستی الینا جیق زد بالاخره پرسیدی نمی دونی نمی دونی چقدر منتظر بودم تا اینو ازم بپرسی وقتی خواب بودی قند تو دلم آب میشد هر بیست دقیقه میومدم بیینم بیداری با نه و حالا بالاخره بیدار شدی ........
راستش رو بخواید اصلا انتظار این واکنش رو نداشتم می دونستم که قراره با شادی بگه اما نمی دونستم در این حد ? گفتم بزار حدس بزنم تو معلم ............... آشنایی با وظایف هر قبیله هستی ؟؟ مگه نه؟؟؟؟؟؟ الینا خیلی با هیجان گفت هاها کاملا در اشتباهی بعد صداش رو صاف کرد و گفت من الینا ادیسون بهترین بین تمام دختران جنگجوی قبیله ، البته تعریف از خود نشه ها ، مربی تو برای دفاع شخصی و کار با اصلحه هستم نمی دونم چطوری اما مثل توی فیلما از تعجب دهنم باز موند خیلی تعجب کرده بودم بزارید براتون روشن کنم ببینید اخلاقش : شاداب طنز و سرشاده حالا فکر کنید معلمه کار با اصلحه و دفاع شخصیه قشنگ مغزم سوت کشید و گفتم راستش رو بخواید اصلا با اخلاقت جور نیست الینا?? الینا گفت می تونی منو لینا صدا کنی و بعد یه لبخند بزرگ تهویلم داد منم در جواب گفتم توهم منو زارینا صداکن بعد یکم صداش رو کلفت کرد و گفت چشم شاگرد گلم بعد کلی خندیدیم چند ساعت باهم حرف زدیم و خندیدیم تقریبا تقریبا دیگه هشت و نه شب بود که با الینا خداحافظی کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم با خودم گفتم بالاخره یه دوستی پیدا کردم خوابیدم فردا ساعت هفت صبح از خواب پاشدم رفتم جلوی پنجره و یه نفس عمیق کشیدم و به منظره نگاه گردم همون طور که داشتم از منظره لذت میبردم لینا از پشت در داد زد بیداری؟ گفتم آره لینا با خوشحالی در رو باز کرد و اومد بغلم کرد و گفت بدو بریم صبحونه بخوریم و بریم سراغ کلاس پرسیدم کلاس از امروز شروع میشه گفت شاید خوش اخلاق باشم ولی دوس دارم از فرصت هام بخوبی استفاده کنم
بعد از صبحانه لینا بهم گفت حتما تا حالا اون لباس سیاهی که توی کمد لباسات بود رو دیدی نه ؟؟ گفتم آره به چشمم خورد گفت خوبه حالا زود برو اوند بپوش و بیا این جا با سر تایید کردم و رفتم تا جایی که می تونستم سریع لباس هامو عوض کردم و رفتم پایین وقتی رسیدم الینا هم اون جا بود لباس هاش مثل من بود ((مشخصات لباس : پیرهن و شلوار سیاه چکمه های ساق بلند و در آخر شنل و دستکش )) رفتم کنارش و گفتم من آماده ام گفت خیلی خوب بزن بریم دنبال الکس با دلخوری گفتم چرا دونبال اون ؟؟؟ گفت همه ی الف های افسانه ای زیر نظر تمام معلماشون درس می خونن و آموزش می بینن حتی اگه وقت آموزش اون معلم هم نباشه حالا فهمیدی زارینا گفتم بله متوجه شدم گفت خوبه و راه افتاد وقتی رسیدیم دم در اتاق الکس در زدیم الکس با اخم درو باز کرد اما تا لینا رو دید کامل سرخ شد و درو مهکم بست عصباتی شدم وگفتم پسرا همشون احمقا یهو ........الینا زد زیر خنده و گفت تو دشمنشی ؟؟ منو باش که فکر کردم شما دوتا کبوتر عاشقید گفتم چییییییییییییئ تو واقعا این طوری فکر می کردی ؟؟؟؟ من بمیرمم نمی خوام عاشق اون مغروه از خود راضی باشم الینادو باره خندید و گفت و لی دیدی چطوری شوکه شد ؟؟؟ گفتم آره احمق یه جوری رفتار کرد که انگار نمی دونست ما میایم گفت نه زارینا آخا من تا حالا نیومدم دنبال الکس جلوی اتاقش و تازه این اولین باره که این لباس رو می پوشم برای همین خیلی شوکه شد منم تا جریان رو فهمیدم خندم گرفت واقعا جای شما خالی
بعد از کلی خندیدن دوباره در زدیم الکس درو باز کرد اما این دفعه تیر و کمونش رو برداشته بود ، اخم کرده بود اما لپاش گل انداخته بو وپشت دست چپش رو هم گذاشته بود روی دهنش قشنگ معلوم بود که از دماغش خون امده توی دلم داشتم روده بر می شدم از خنده الکس تا منو دید فهمید که دارم بهش می خندم برای همین گفت بهتره که راه بیوفتیم و جلوی ما راه افتاد لینا نخدی خندید و گفت هنوز توی شوک بود منم با سر تایید کردم و پشت سر الکس را افتادیم از قصر بیرون رفتیم و از توی شهر رد شدیم و در آخر به یه تپه در همون نزدیکی رسیدیم که هیچ درختی روش نبود و کاملا علف بود بهتره بگم بهترین جا برای تمرین کار با سلاح گفتم وای چه جای قشنگی این جا قراره تمرین کنیم لینا گفت درسته زارینا خوبه نه با خنده گفتم معلومه واقعا تپه پهنی بود در حدی که روش ساف بود ?
لینا رفت طرف یکی از درختای پایین تپه و از پشتش یه تیر و کمون و یه هدف اورد ((هدف چوبی))هدف رو وسط زمین کاشت و با تیر و کمون امد سمتم اونا رو داد دستم و گفت نشونه بگیر تمرکز کن و پرتاب کن ? گفتم باشه و بعد بر طبق چیزی که الینا گفت نشونه گیری ، تمرکز و پرتاب کردم اما دقیقا جلوی پام سقوط کرد لینا یه نگاهی به تیر کرد یه نگاه به من دوباره یه نگاه به من کرد یه نگاه به من یهو از خنده ترکید از اون قدر خندید که خود زمین الکس خیلی سریع امد پیش لینا و گفت ااااااااااااا لینا خو... خوبی؟؟ عشقم........ یعنی چیزیت نشد عزیزم ...... یعنی لینا ؟؟؟؟؟ الینا که از خنده حرف های الکس رو نشنید گفت باورت می شه زح کمان ((همون طناب کمان )) رو قفط سی سانتی متر کشید و این بار بلند تر خندید بعد از چند دقیقه من و الکس برای آرو کردن لینا دوباره رفتیم سراغ تمرین من فقط یک ساعت کشیدن کامل زح کمان رو تمرین می کردم آخه خیلی سفت بود ، بعد از یک سه ساعت تمرین بالاخره اولین تیرم رو پرتاب کردم که اصلا به هدف نخورد اما پرتاب شد
الکس از من خوشحال تر بود ، دستاش رو برد بالا و بلند گفت بالاخره ،بالاخره پرتابش کرد یهم انگاری که غرورش بهش گفته باشه اوهوی سنگین باش مثلا قرار دل کسیو ببریا ((منظور الینا)) بعد آروم دست هاشو اورد پایین و لبخندش رو کوچیک کرد و گفت البته انتظار هم می رفت فقط برای یه الف افسانه ای زیاد طول کشید ? حرس خوردم و تیرکمونو فشار دادم و گفتم من مثل تو توی این دنیا بزرگ نشدم و از بچگی آموزش ندیدم می فهمی ؟؟؟? الینا امد نزدیک و گفت وای چقدر به هم میاین ? هر دومون هم زمان گفتیم هرگز وبه هم چب چب نگاه کردیم من به الکس گفتم حرف های منو تکرار نکن ? گفت تویی که حرف منو تکرار می کنی احمق در جواب گفتم خفه شو متقلب ? با عصبانیت داد زد با معلمت این طوری حرف نزن ? گفتم فعلا که الینا معلمه منه می فهمی ?همین که الکس دهنش رو باز کرد چیزی بگه الینا پرید وسط و گفت نظرتون چیه بریم کنار رود خونه تا سرحال بشیم ؟؟ این نظر عالیه الینا منم گقتم بااااااشه ? لینا خندید و حرکت کرد ...........
من به الکس چشم غره رفتم امنم برام شکلک در اورد همین که خواستم جوابش رو بدم لینا دوباره برگشت و این دفعه بد جوری اخم کرده بود و باصدای نسبتا بلندی گفت یا میاید یا می برمتون گرفتید ؟؟? یکم شوکه شدم به الکس نگاه کردم اونم تعجب کرده بود الینا ادامه داد دارید مثل دوتا بچه به هم می پرید زود باشید راه بیوفتید همین حالا من گفتم معذرت می خوام الینا الینا دوباره جلو تر حرکت کرد منم پشت سرش الکس هم پشت سر من از روی درختا جلو می رفتیم تا این که الینا رفت لابه لای درختا ماهم رفتیم وقتی رسیدیم اون جا ، یه آبی به سر صورتم زدم و خودمو توی آب دیدم یهو از ترس عقب پریدم لینا امد پیشم و گفت چی شده زارینا گفتم موهام ، چه بلایی سر موهام امده ؟؟?? لینا به موهام نگاه کرد و گفت هچیشون نشده که گفتم ولی رنگشون ، رنگشون .............گفت هنوز سفیده نترس ? گفتم نترسم من موهام قهوه ای بود حالا سفید شده ، اون وقت تو می گی نترس ؟؟؟ الینا گفت آهان اشکالی نداره هر الفی توی دنیا های گپی یه چیزیش تغیر می کنه مثل رنگ مو ها و ابروها ، رنگ چشم ، رنگ پوست و حتی بعضی مواقع جنسیت گفتم جاااااااااااااااانم ?
خب این قسمت هم تموم شد امید وارم که خوشتون امده باشه بازم ببخشید که دیر شد توی سوال چهار گیر کرده بود معزرت منتظر قسمت بعد باشید ??
عکس هم عکس الکسه وقتی توی دنیای انسان هاست ممنونم که خوندید فعلا بای ?????
سلام چرا بعدی رو نمی زاری
بچه ها ببخشید من این چند وقت خیلی امتحان داشتم قول میدم فردا یا پس فردا بیاد
عالی
بعدی رو کی میزاری??
جوووووون مادرت زود بزار اینجوری طرفدارات از دست میدی من تازه خوندمش دهنم کف کرد??عاااالی اصلا بینضیره?❤❤❤❤❤❤
من ک دارم تند تند میرم😆
مردم از خنده حتی بخاطر اون آخری زود بعدی رو بزار
بچه ها ببخشید که عکسش ثبت نشد ??
قسمت بعد عکسش رو می زارم ?
عالی ادامه
خیلی خوشم اومد ادامه بده
عالی بود.مردم از خنده.من فکر می کردم الینا یک دختر مغرور و از خود راضیه ولی حالا عاشقش شدم??????