سلام دوستان ببخشید دیر شد ???
در های تالار باز شد و جک شاه دید پشت میزی نشسته بود و داشت با درباریان صحبت می کرد فرماننده رفت جلو و تعظیمی کرد گفت سرورم من احضار کرده بودید شاه نگاهی به سرتاپای جک انداخت گفت شنیدم مشاور به قتل رسیده فرماننده گفت بله سرورم جک از قیافه شاه متوجه شد که شاه از کشته شدن اون مشاور اصلا ناراحت نیست بلکه خیلی خرسند هم هست شاه گفت سرباز های کاخ زیاد کن فرماننده گفت چشم سرورم و ادای احترام کرد و تا خواست بره شاه گفت فرماننده جک ایستاد شاه ادامه داد ملکه فردا مهمانی ترتیب دادن برای تولد سم اماده باش و دوباره شاه گرم صحبت با درباریان شدو جک از تالار خارج شد و دوک را دید که داشت وارد تالار می شد فرماننده گفت چرا اون کار باهاش کردی (مشاور ) پدیکتون وایساد و نزدیک فرماننده شد گفت مجازات خیانت اینه و بعد دستش گذاشت روی شونه فرماننده و ادامه داد مراقب باش خیانت نکنی فرمانده کابر و بد رفت جک او را تا وقتی که وارد تالار شود نگاه کرد
سلینا روی صندلی جلوی اتش دان نشسته بود هیزم ها در حال سوختن بودن داشت به حرفی که اخرین بار ی که سم دید فکر می کرد ( من تو رو رام می کنم) سلینا خننده پارس مانند کرد و گفت مگه من سگم که بخوای رامم کنی شاهزاده دیوانه. ولی چیزی که ذهن سلینا رو بیشتر درگیر می کرد قتل مشاور بود اون روز روزی که کسی برای به دام انداختن اون تله گذاشت .....
در های سیاهچال باز شد سربازی دست بر قبضه ی شمشیر و و کمان هایی که به سمتش نشانه گرفته شده بود زنجیری هایی از فولاد به دست و پایش بستن و او را از راه پله بالا اوردن صدای ناله و زجر های شورشی ها از سیاهچال ها می امد وارد تالار بزرگ شد و روی صندلی چوبی نشست این یک دادگاه، که سرنوشت او را تعین می کرد شاه با تمام درباریان وارد شدن شاه نگاهی به سلینا کرد و گفت تا الان نمی تونستم حرف سرباز ها رو باور کنم اما ..... چند سالته ؟ سلینا جوابی نداد شاه گفت باشه نمی خوای بگی شاه با سر به مشاور دستور داد تا جرایمش را بخواند مشاور کاغد را بدست گرفت گفت سلینا واتسون متهم به قتل .......... بعد لیست بسیار بلند خواند یکدفعه .......?
صدای قدم هایی رو شنید که هر لحظه نزدیک تر میشد شاه گفت به من نگاه کن سلینا به زمین خیره شده بود شاه با صدای بلند گفت به من نگاه کن سلینا سرش بالا گرفت و به چشمان شاه نگاه کرد چشمانی که پر از تاریکی بود شاه گفت قبل از حکمت حرفی داری ؟ که ......
شاه چرخید سلینا با صدایی گرفته گفت دارم شاه برگشت و به سلینا نگاه کرد سلینا با لبخندی شیطانی زد گفت زود تر بکش شاه لبخندی ترسناک زد گفت اگر می خوای زود تر بمیری ازت دریغ میکنم ادمکش تو رو به معادن انتونی تا اخر عمرت میفرستم تا سر حد مرگ شکنجه شی و به خود بگی ای کاش به دنیا نمیومدم???
سلینا هیچ فراموش نمی کرد که کی براش تله گذاشته ؟ چرا شاه اون رو زنده گذاشته ؟ و چرا می خواد که او قهرمانش بشه ؟ شاه تمام دنیا رو به حکومت خودش دراورده شاهان زیادی رو گشتهو جادو رو از بین برده دیگه چی می خواد ؟ یعنی سم هم مثل اون قراره بشه قراره دنیا رو تاریک تر از قبل کنه ؟
شاهزاده در اتاق پدرش بود ( شاه) شاه گفت خیلی به اون دختر نزدیک شدی سم قیافه از تعجب به خود گرفت که شاه گفت سلینا شاهزاده گفت پس جاسوس هات زیاد تر از قبل شده شاه غرید سم تو متوجه نیستی تو نباید عاشق اون شی نکنه نفهمیدی! سم گفت نکنه اون رو هم می خوای مثل سوزان بکشی شاه گفت سممم شاهزاده ادامه داد نترس از چی نگرانی ر من که اون دختر به خواست خودت به اینجا اوردم فکر می کنی نفهمیدم تو اون مشاور کشتی فکر می کنی از اون کارات خبر ندارم .... شاه گفت سم من هر کاری می کنم فقط به خاطر تو ....... سم گفت ماجرای سوزان هم به خاطر من بود یا منافع خودت ... بعد با سرعت از اتاق شاه خارج شد
سم م* س* ت* کرده بود که صدای پیانو زدن رو شنید به سمت صدا رفت که دید نزدیک اتاق ....
.........
ادامه دارد .....
چیییییییییییییییی !!!!!!!!!!!!!!!!!,
چرا این طوری قطع کردی ????
این طوری که من میمیرم از استرس و هیجان ??????
دیگه ایین طوری قعط نکن وگرنه همه رو سکته می دی ???
((مثلا داشتم از داستانت تعریف می کردم ???))