این قسمت جدید غم انگیزه البته نه زیاد? امیدوارم خوشتون بیاد
که تلفن زنگ خورد رفتم تلفن رو جواب دادم صدای گرفته و ناراحت خاله تسا بود گفت:«دیزی؟» من:«بله؟» خاله تسا:«هول نکن باشه؟» و شروع کرد اروم اشک ریختن گفتم:«باشه.....باشه چی شده؟» خاله تسا با گریه گفت:«مادربزرگ......» و بلند بلند گریه کرد گفتم:«کجایی خاله؟» گفت:«بی......ما.... بیمارستان.» برای یه لحظه هول کردم ولی بعد با خودم گفتم فکر های بد نکن تلفن رو قطع کردم و فقط تا نزدیک ترین بیمارستان دویدم وقتی رسیدم خاله ام محکم بغلم کرد منم مات و مبهوت موندم
پرستار اومد نزدیک و گفت:«متاسفانه مادربزرگتون فوت کرد گفتم:«چیییی؟» پاهام شل شد و نشستم رو زمین به یه گوشه خیره شدم و شروع کردم گریه کردن اروم اروم از چشمام اشک میومد فکر کرده بودم همه چیز بالاخره درست شده ولی گرنی مرد و من موندم با خاله ام حالا دنی هم میره و من میمونم و خاله تسا تصمیم گرفتم خودکشی کنم
بلند شدم و بدون اینکه به حرف کسی گوش کنم از بیمارستان رفتم بیرون اما یک دفعه یکی از پشت دستم رو گرفت فیلین بود منم که اصلاً تو حال خودم نبودم دستم رو از تو دستش کشیدم و دوباره راه افتادم فیلین دستم رو دوباره گرفت و گفت:«کجا میری؟» من جوابش رو ندادم و دوباره دستم رو از دستش بیرون کشیدم و راه افتادم فیلین ایندفعه فقط نگاهم کرد رفتم سمت دریا یه سخره اونجا بود رفتم بالاش و خودم رو انداختم تو اب و.....
بهوش اومدم من خیس اب بودم و تو بغل به پسر بودم و یه پسر بالا سرم وایستاده بود من کی هستم؟ چرا اینجام؟ این پسرا کین؟ اینا سوال های بود که تو ذهنم بود هول کردم و پسره رو هول دادم و بلند شدم داد زدم:«من کی هستم؟ شما کی هستین؟» پسرا بهم نگاه کردن انگار داشتم چیزای عجیبی میگفتم
از زبون دنی قبل از خودکشی دیزی:فیلین زنگ زد جواب دادم فیلین:«دیزی یه چیزیش شده عجیب رفتار می کنه زود بیا برات لوکیشن میفرستم.» خودم رو رسوندم فیلین جلو در بیمارستان منتظر بود گفتم:«دیزی کو؟» گفت:«نمیدونم غیبش زد.» تا غروب دنبالش گشتیم که تو ساحل خیس و بیهوش پیداش کردیم از سرش خون میومد فیلین سریع نبضش رو گرفت نگاهم کرد و گفت:«نبضش میزنه ولی ضعیف ممکنه هر لحظه از دست بره» من:«امکان نداره یعنی ممکنه بمیره؟» فیلین:«متاسفانه اره.» گفتم:«باید یه راهی برای نجاتش باشه.» فیلین:«اتفاقا هست ولی ریسک بالایی داره.» گفتم:«چی؟» فیلین:«باید تبدیلش کنی.» گفتم:«نه نه این راه خیلی خطرناکه ممکنه بمیره.» فیلین:«ریسکش بالا ولی ارزش امتحان کردن رو داره فکر کن شاید زنده بشه.» خودم رو قانع کردم و دیزی رو ازش گرفتم و گردنش رو گاز گرفتم
دیزی بهوش اومدم و بعد از چند لحظه نگاه کردن به من و فیلین هولم داد عقب و بلند شد گفت:«من کیه ام؟ شما کی هستین؟» من و فیلین بهم نگاه کردیم چرا اینطوری شد دوتامون شاخ در اوردیم
از زبون دیزی: پسر مو مشکی جواب داد:«منو یادت نمیاد؟» بلند شد منم ترسیدم و گفتم:«نزدیک نشو.» پسر مو خاکستری گفت:«هی دیزی اروم چت شده؟» انگار اسمم دیزی ه دویدم که فرار کنم که دیدم در عرض دو ثانیه رسیدم تو جنگل اما پسرا هم دنبالم بودن که موقع دویدن پام به یه شاخه گیر کرد و افتادم
دوتا پسرا بهم رسیدن و منو به زور بردن یه خونه لوکس و بزرگ محکم بستنم به یه تخت بلند داد میزدم:«بزارید برم ولم کنین.» کل اتاق برام اشنا بود که دوتا پسرا همراه یه مرد و یه پسر دیگه و یه دختر اومدن داخل مو مشکی رو بهم کرد و گفت:«من دنی ام منو یادته؟» نگاهش کردم و سرم رو به نشونه نه تکون دادم دنی کلش رو انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون پسر مو خاکستری هم گفت:«دنی وایستا دنی.» و پشت سرش رفت منم همون طوری موندم
از زبون دنی:از اتاق رفتم بیرون با خودم گفتم شاید کار کیتن بوده یعنی کیتن زنده اس؟ که فیلین گفت:«پسر کجا؟» که یه باد شدید همه رو اینور اونور پرت کرد نتونستم ببینم کیه و چه خبره
از زبون دیزی:چند لحظه چشمام رو بستم که احساس کردم رو هوا شناورم انگار قدرت دارم انگار هوا تو رگام بود تمرکز کردم که یه باد شدید درست کردم و یا انفجار بادی اتفاق افتاد همه پرت شدن اینور اونور منم از فرصت استفاده کردم و از پنجره اتاق زدم بیرون و به سرعت فرار کردن که وسط جنگل به سمتم گلوله های اتیش پرتاب شد و یکشون خورد بهم....
وای عالیییییییییییییییی
این پسره خعلی کیوته 😍
فقط بگو بعدی کی میاد?