?خاطرات من پارت 5?
خب بعد یکسال اوین دوباره یاسین رو دید.یاسین چند روز همین جوری اوین رو دید تا اینکه .الینا که همیشه با اوین بود رفت تهران و اوین یک روز به همراه ستین بود که اون روز .....
یاسین اومد و ستین رفت خونشون که یه وسیله ای رو برداره که فهمید سینا یکی از همسایه هاشون رو تو زندان کشتن...
الینا به اوین گفته بود که شماره رامین رو از یاسین بگیره.برای همین وقتی یاسین داشت می رفت اوین گفت هوی هوی 😂 بعد یاسین برگشت و گفت که با منی بعد اوین گفت آره بعد گفت که بیاد کارش داره.....
یاسین اومد و اوین بهش گفت که شماره رامین رو بهش بده برای الینا می خواد یاسین هم گفت وایسا یاسین به الینا زنگ زد که ببینه راضی هست شمارش رو بده یا نه
همون موقع ستین اومد پایین و گفت به اوین که سینا رو کشتن اوین شوکه شد و بعد رفت پیش یاسین تا شماره رامین رو بگیره و یاسین شماره. رو گفت ولی سر و صدا بود برای همین اوین نشنید و ...
اوین گوشیش رو داد به یاسین که شماره رامین رو بهش بده و بعدش اوین گفت که سیو کردی بعد یاسین گفت من مگه نوکرتم خودت سیو کن😂😂 از همون موقع هم پرو بود 🥴😂
خلاصه سیو شد و اینا بعد معلوم نیست دست اوین یا ستین خورد که به رامین زنگ زدن و بعد رامین پیام داد که چکار داشتین و ببخشید شما و بعد زنگ زد و ......
گفت سلام ببخشید شما بعد اوین گفت پسر آقای شجاع بعد گفت شناختم 😂😂😂 صداش شبیه یاسین بود و اوین فکر کرد که یاسین شماره خودش رو داده
بعد یه شماره دیگه که شماره یاسین بود به اوین زنگ زد و گفت که سلام واینا بعد گفت من یاسینم و به اوین گفت که من سریش نیستم و اینا.بعد هی رامین و یاسین زنگ زدن 😒
خلاصه یاسین یه اوین پیشنهاد داد که باهم دوست شن و اینا بعد آنقدر زنگ زدن که اوین قبول کرد و باهم دوست شدن. به نظرتون یاسین واقعا آدم خوبیه و عاشق اوینه و همیشه پای هم میمونن🥺🥺🥺
نظرات بازدیدکنندگان (0)