
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
فردا ظهر بود. هیونا مشغول درست کردن رامیون بود. توی یه قابلمه کوچیک نودل هارو ریخت . برای اینکه تا بپزه حوصلش سر نره. لباس های خودش رو که تازه شسته بود برداشت و توی اتاقش برد و توی کشو ها گزاشت . لباس های هوسوک رو که تازه اتو کرده بود هم برداشت و سمت اتاق هوپی رفت. در اتاقشو باز کرد و وارد شد. اون عاشق اتاق هوسوک بود. چون توش پر از چیزای عجیب و غریب و قشنگ بود. سمت کمد هوسوک رفت و لباس هاشو توی کشو گزاشت. برگشت تا بیرون بره ولی چشمش به تخت هوپی افتاد. نامرتب بود. سمت تختش رفت و مرتبش کرد و پتو رو روی تختش کشید. خواست بره بیرون که کاغذ روی میز کنار تخت هوسوک توجهشو جلب کرد. با کنجکاوی سمت میز رفت و کاغذ رو برداشت و نگاه کرد. + واو. این متن یه اهنگ جدیده. " ناگهان صدایی از توی اشپزخونه اومد. + ای وای. نودلا. " سریع سمت اشپزخونه دوید و بالای سر نودل ها ایستاد. + از دست شما نودلا. نزاشتید اهنگ برادرمو بخونم . فکر کنم ابتون خیلی زیاد شد. باید اب اضافی رو بریزم دور ؟ اما پودرش به خوردش رفته . فکر کنم باید زیرشو کم کنم و صبر کنم ابش کم بشه. " اب نودل ها چونکه شعله ی زیرش زیاد بود بالا میپاشید. هیونا خواست زیرشو کم کنه اما یه قطره از اب بالا پاشید و به دست هیونا خورد. هیونا که متن اهنگ دستش بود از سوزش کاغذو ول کرد و با اون یکی دستش ، دستشو گرفت. چشماشو بهم فشار داد . + اخخخ. " دستشو تکون داد و چشماشو باز کرد. + ای واای نهههه. " قاشق رو برداشت و کاغذی که توی قابلمه افتاده بود رو باهاش برداشت و سمت میز رفت و کاغذو که تقریبا خیس شده بود روی میز گزاشت. + وای خدای من . چ..چیکار کنم ؟؟ اما همچینم بد نیست . هنوز قابل خوندنه. میتونم از روش بنویسم . فقط یه لحظه وایسا برم زیر نودلو کم کنم و کاغذ و خودکار بیارم . "
برگشت که بره ولی دستش به پارچ اب روی میز خورد. پارچ چپه شد و ابش روی میز ریخت. هیونا جیغ کوتاهی زد و پارچ رو سریع صاف کرد ولی دیر شده بود. ابش روی کاغذ ریخته بود و کاغذ دیگه کاملا از هم باز شده بود. هیونا بغضش شکست و اشک هاش جاری شد. رفت و زیر نودل رو خاموش کرد و با چند تا دستمال برگشت. با گریه گفت : من...من احمق چیکار کردم." اب روی میز رو خشک کرد و به کاغذی که دیگه کاملا نابود شده بود نگاه کرد توی دستاش گرفتش ، اب ازش میچکید. همونطور که قطرات اشک از چشم های هیونا میچکید و پایین میومد. دوباره روی میز گزاشتش و روی صندلی نشست و سرشو با دستاش گرفت. + ای دخترهی احمق. حالا میخوای چه غلطی کنی. چرا اینجوری شد. چرااا. حالا چیکار کنم. حتی درست نخوندمش. چجوری به هوسوک بگم. چرا همش گند میزنم. " به اشک ریختنش ادامه داد. حدودا یک ساعت بعد بود که کمی اروم تر شد و اشکاشو پاک کرد. + باید راستشو بهش بگم . وقتی اومد بهش میگم. " همون موقع صدای هوسوک اومد که داشت هیونا رو صدا میکرد. هیونا با ترس از اشپزخونه بیرون اومد و هوپی رو روبه روش دید. چشماش گرد شد. + او..اوپا کی او..اومدی ؟ چرا انقدر زود ؟ × اولا که سلام. + سلام . × همین الان اومدم. تازه مگه بده زود اومدم پیش تو باشم. تمرینا زود تموم شد . " هیونا به ساعت نگاه کرد. سه بعد از ظهر بود. + ن..نه نه . خیلیم خوبه . " هوپی لبخند زد و وارد اتاقش شد. هیونا همونجا ایستاد و منتظرش شد. کمی بعد هوپی با لباس های راحتی و اخم کنجکاوانه ای بیرون اومد.
× هیونا. تو امروز توی اتاقم نرفتی ؟ یه کاغذ روی میز کنار تخت بود. ندیدی ؟" هیونا که ترسیده بود انگار کنترل زبانش از دستش خارج شد.+ کا..کاغذ ؟ نه. م..من امروز اصلا توی اتاقت نرفتم. " هوسوک با دیدن گوش های هیونا اخمش بیشتر شد و توی اتاقش برگشت و با خودش گفت : شاید اومده ولی ندیدتش. چون دیده گمش کردم ترسیده " شروع به گشتن اتاق کرد. هیونا توی اشپزخونه برگشت و روی صندلی نشست و محکم به سر خودش زد. + خنگ. " ناگهان به یاد گوش هاش افتاد و دستی بهشون کشید. فهمید که لو رفته. + واییی. " چند بار با دستش به پیشونیش ضربه زد و با عذاب وجدان سرشو پایین انداخت. هوسوک عصبی کل اتاقشو گشته بود ولی متن اهنگ رو پیدا نکرده بود. با ناامیدی سمت تختش رفت و پتو رو کنار زد. بلکه شاید زیر اون باشه. اما با چیزی که به یادش اومد با تعجب به پتوی روی تختش نگاه کرد. × صبح چون عجله داشتم مرتبش نکرده بودم . " با عصبانیت به سمت کشوی لباساش رفت و بیرون کشیدش. + این لباسا رو تازه شسته بود. " با اخم بیرون رفت و سعی کرد عصبانیتی که بخاطر پیدا نکردن کاغذ بود کنترل کنه . اون اهنگ خیلی براش مهم بود. تازه دیشب نوشته بودتش. وارد اشپزخونه شد و هیونا رو دید که روی صندلی نشسته و سرشو انداخته پایین . × هیونا ؟ " هیونا سرشو بالا اورد. و هوسوک دید که با بغض داره بهش نگاه میکنه. کمی تعجب کردو گفت : مطمئنی که ..." حرفش با دیدن چیز سفید و خیسی که معلوم نبود چیه نصفه موند. × ببینم.. او..اون چیه ؟ " هیونا با ناراحتی به کاغذ خیس نگاه کرد و بغضش بیشتر شد. بلند شد و گفت : او..اوپا. م..من من خیلی متاسفم. واقعا معذرت میخوام . " هوپی با تعجب گفت : ن..نگو که او..اون کاغذیه که... " + ه..همونه. م..من فقط ک..کنجکاو شدم. و ..و بعدش... یعنی... باور کن از قصد نبود. ببخشید.... من.. من میخواستم بهت بگم.
هوسوک با عصبانیت نفسشو خارج کرد و گفت : ولی نگفتی. میبینی چه بلایی سرش اوردی. اون.. اون خیلی برام مهم بود خیلی برای نوشتنش زحمت کشیدم . من... اهه. اصلا این مهم نیست. مهم نیست که دیگه داغون شده. مهم نیست که اتفاقی بوده. میدونم که از قصد نبوده. چرا بهم دروغ گفتی ؟ هیونا من از دروغ گفتن بدم میاد. اخه.. مگه چی میشد از اول بهم بگی. + اوپا...با..باور کن میخواستم بگم.. ن..نمیدونم چرا.. ز..زبونم زبونم اون موقع دست خودم نبود. نتونستم . ببخش هوسوک. من..من. میدونم حق داری هرچی بگی. نباید اصلا برش میداشتم . × معلومه. حق نداشتی تو وسایل من فوضولی کنی. + چی ؟ اما من قصد نداشتم فوضولی کنم. " هوسوک دستشو توی موهاش فرو کرد و گفت : باشه هیونا لطفا برو تو اتاقت. + اما...اما اوپا. " هوسوک با صدای نسبتا بلندی گفت : هیونا . گفتم فعلا برو توی اتاقت . " هیونا با بغض و تعجب به هوسوک که بهش نگاه نمیکرد نگاه کرد و گفت : با..باشه اوپا. معذرت میخوام. " سریع از کنار هوسوک رد شد و سمت اتاقش رفت . هوسوک نگاهی به قابلمه و نودل توش انداخت و روی صندلی نشست و به کاغذ خیس نگاه کرد. × این.. فوق العاده بود. من... نمیدونم.. دقیق یادم نیست چی نوشتم. هیونا...اه. اه .اه. " به صندلی تکیه داد و چشماشو بست . یک ساعت بعد بود که صدای در اومد. با بی حوصلگی بلند شد و سمت در رفت. درو باز کرد. یونگی بود. × اوه. سلام هیونگ . "یونگی سمتش رفت و بغلش کرد. @ سلام هوپی . چطوری ؟ × خوبم. " لبخندی زد. @ اما به نظر نمیاد اینطور باشه. فکر کنم بی حوصله هستی. × یکم خسته ام. بیا و بشین. " هوپی و یونگی رفتند و روی مبل ها نشستند. × چرا اومدی اینجا ؟ @ خب تمرین تموم شد. پسرا خسته بودن اما من دوست داشتم بیام پیش تو. × اها. خب خوش اومدی. @ مرسی. هیونا کجاست ؟ × اون توی اتاقشه. @ پس میرم صداش کنم بیاد پیشمون. " اومد بلند شه که هوپی مچ دستشو گرفت . × زیاد حالش خوب نیست. فکر کنم خواب باشه. ولش کن .
@ حالش خوب نیست ؟ بخاطر زخم چاقوعه ؟ بهتر نیست ببریش بیمارستان. × نه. حالش از اون نظر خوبه. یکم ناراحته. یعنی بی حوصلس. @ پس دعواتون شده. × دعوا ؟؟ نه ما فقط. @ جانگ هوسوک . نمیتونی چیزی رو از من مخفی کنی. × اره. @ خب . بگو ببینم قضیه چیه. × راستش. دیشب یه اهنگ نوشتم . هنوز کامل ننوشته بودم. اما خب خیلی دوستش داشتم . و امروز اومدم دیدم نیستش. از هیونا پرسیدم. گفت اصلا تو اتاقم نرفته. اما دروغ گفت. رفته بود تو اتاقم و برش داشته بود و اتفاقی روش اب ریخته بود. و نیست و نابودش کرده بود. میدونم همیشه ممکنه از این اتفاق ها بیفته . اما اون نباید به من دروغ میگفت . @ تو هم عصبانی شدیو سرش داد زدی ؟ × نه.. خیلی از کوره در نرفتم ولی... اه . @ پس قضیه اینه. × برای هیونا نوشته بودمش . برای همین مهم بود. میخواستم خوشحالش کنم. اما حتی یادم نمیاد که دقیق چی نوشتم . میخواستم چون بلاخره کنار هم هستیم براش بخونمش. مطمئن بودم خیلی خوشش میومد. ولی.. @ نابود شد. × اره. @ اما اون بلاخره یه جایی توی مغزته. درست نمیگم ؟ × چرا اما... @ هوسوک . همهی اینا بخاطر هیونا بود. تو عصبانی شدی چون اون اهنگ برای هیونا بوده و با خوندنش میخواستی اونو خوشحال کنی. اما حالا که اون عذاب وجدان داشته که ناراحتت کرده . تو بدتر ناراحتش کردی. مگه نه ؟ × درسته. من ناراحتش کردم. با اینکه ازم معذرت خواهی کرد . @ پس تو هم بهتره بری و ازش عذر خواهی کنی نظرت چیه ؟ × اره. @ پس دیگه میرم تا بریو از خواهرت عذرخواهی کنی. × چی ؟ اما فقط نیم ساعته که اینجایی. @ خب اومدم ببینمت که دیدمت . بهتره زود تر برگردم. × باشه. " یونگی بلند شد و هوسوک هم پشت سرش برای بدرقه اش رفت. به در خروجی که رسیدند یونگی گفت : دوست داشتم هیونا رو هم ببینم . زود به زود با هیونا بیاین خوابگاه. × حتما." خداحافظی کردند و یونگی رفت. هوسوک دستی به چشماش کشید و گفت : خیلی خوابم میاد. بهتره یکم بخوابم. بعد میرم با هیونا حرف میزنم." وارد اتاقش شد و روی تختش ولو شد .

وقتی هوپی چشماشو باز کرد شب شده بود. بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد. × چقدر خوابیدم ؟ چرا اینهمه خوابیدم. " از اتاقش بیرون رفت و چراغای خونه رو روشن کرد. به ساعت نگاهی کرد. ۱۱ شب بود. تعجب کرد و گفت : یعنی این همه خوابیدمممم ؟؟؟ . چرا چراغا خاموش بود. نکنه هیونا هنوز از اتاقش بیرون نیومده ؟؟ اون حتی ناهار هم نخورد. حتما خیلی گشنشه. تقصیر منه. " سمت اتاق هیونا رفت. × چراغ اتاقش خاموشه... یعنی خوابه ؟ ببینم ... اون هنوزم از تاریکی میترسه ؟ فکر نمیکنم. اون زمان فقط یه بچه بود. " اروم در اتاق رو باز کرد و چراغشو روشن کرد. با دیدن هیونا تعجب کرد. اون چرا روی زمین، گوشهی اتاق خوابیده بود ؟ زانوهاشو توی بدنش جمع کرده بود و صورتشو با دستاش پوشونده بود. مثل اینکه میترسید. هوپی اروم گفت : فکر کنم هنوز از تاریکی میترسه." اروم سمتش رفت. یه دستشو زیر گردنش و یه دست دیگشو زیر زانو هاش گزاشت و بلندش کرد. سمت تختش برد و اروم روی تختش گزاشت . میخواست بره بیرون که هیونا مچ دستشو گرفت. هوسوک برگشت و بهش نگاه کرد. هیونا اروم چشماشو باز کرد و بخاطر نور صورتشو جمع کرد. کم کم حالتش عادی شد . هوسوک به چشماش نگاه کرد.قرمز شده بودن. هیونا بلند شد و نشست و اروم گفت : او.اوپا. کا..کابوس دیدم. میشه.. میشه لطفا بغلم کنی ؟؟ " هوسوک لبخند تلخی زد. کنار هیونا روی تخت نشست و بغلش کرد. هیونا با حس ارامشی که کرد بازم نتونست خودشو کنترل کنه و اروم اشک ریخت. × اشکالی نداره . گریه کن تا اروم شی. چه کابوسی دیدی ؟ +گذشته رو دیدم. هنوزم... از دستم ناراحتی ؟ × نه.. دیگه نه. تو چی از دستم ناراحتی ؟ + اخه.چرا باید ناراحت باشم. تقصیر من بود. × من باعث شدم اشکای باارزش خواهر کوچولوم هدر بره. تو خیلی با ارزش تر از اون یه ورق کاغذ هستی. دلیل اینکه من ناراحت شدم این بود که این اهنگو برای تو نوشتم. میخواستم تورو خوشحال کنم اما با حرفام بدتر ناراحتت کردم. + من. ازت ناراحت نشدم. اخه تو حق داشتی. × معذرت میخوام . بیا بریم یه چیزی بخوریم. از صبح هیچی نخوردی. + گشنم نیست. میشه برام بخونی ؟ میخوام بخوابم. " هوسوک بدون هیچ اعتراضی شروع به خوندن کرد و هیونا کم کم توی بغل ارامش بخش برادرش خوابش برد....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی
ممنون💜🫂
مرسیی💜🫂
آجی پارت بعد امشب میاد یا طول میکشه ؟؟؟؟
منتشر شده اجی🙂💜
من وقتی میام میبینم هنوز پارت بعدی رو ننوشتی: 🔫😪
اجی جانم نوشتم و الان دوازده ساعتی هستش که تو بررسیه. دیگه کاری از دست من برنمیاد😕💔
آجییییییییی پارت بعد کجاست؟🥺🥺
الان ک تابستونه کار خاصی داری وقت نمیکنی بزاریش؟؟🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
گزاشتمش اجی توی بررسیه 🥺💜 اره اجی با اینکه تابستونه زیاد وقت نمیکنم🥺 اما پارت بعدشو زود مینویسم 🤗❤
وای خدا جونمممم هورااا جونمی جوننن🥺🥺🥺🥺🥺💜💜💜💜💜💜💜💜💜🤧🤧🤧🤧🤧
میسی😍💜
خواهش میکنم اجی جووون🥺🥺🥺💜💜💜🤗🤗🤗
😚😚😚💜💜💜💜🍭🍭🍭💖💖💖
بنویس پارت بعد رووووووووووو خسته شدم بس که دیدم تا ۱۵ اومده اصلا از این عدد متنفر شدم با اینکه عدد مورد علاقم بود و توی او روز دنیا اومده بودم
چشمممم 😂💔
بعدی کجاااااس 😐💔 من بعدی رو میخواااااام
اجی جان هنوز کامل ننوشتم😕💔
خواب دیدم بعدی اومده 😐💔 تاحالا کسی اینقدر گیر داده بود؟ 😹💔
😂💔اره اجی . بدتر هم بوده😂💔
عالی بووود اجی جون 😍😍😘😘 نه یعنی محشررررر بود👌💜
مرسیییی اجی. خوشحالم خوشت اومده🤗💜❤
دوتاتتی عالی بووووود😍😍😍😍😍😍😍
پارت بعد پلیز
مرسی اجی خوشحالم خوشت اومده🤗💜
بعدی چر نمیاد انقدر اسمش رو زدم ببینم اومده یا نه الان یا مینویسم پیداو پنهان یا پیدا و پنهن 😐💔
😂💔 صبر داشته باش اجی. زود میزارمش
منم همینم فقط با این تفاوت که انقد زدم کیبوردم خودش میاره فقط کافیه بنویسم
پیدا بقیشم میاد😹