ببخشید دیر بود داشتم براش برنامه می ریختم? امیدوارم خوشتون بیاد ?
ویکتور اومد داخل گفتم:«تو اینجا چیکار می کنی؟» گفت:«من که گفتم تا اخر این ماجرا باهاتم.» من:«چرت نگو اون برای قبل بود اگه پدرم بفهمه تو اومدی اینجا دستور زدن سرت رو میده زود از اینجا برو.» ویکتور:«من تا اخر این ماجرا باهاتم حتی اگه باعث به خطر انداختن جونم باشه.» من:«ویکتور این کار رو نکن.» ویکتور:«چرا تو که ازم متنفری.» نزدیکم شد دستش رو درک حلقه کرد تو چشام زل زد قلبم شروع کرد تند تند زدن نه از اون بد اش از اون خوباش یکدفعه نمیدونم چی شد لبم رو بوسید??احساس خوبی داشت? بعدشم بغلم کرد منم همینطور توی بغلش موندم انگار احساس ویکتور یه طرفه نبود دو طرفه بود❤️❤️❤️❤️
بعد از چند دقیقه به خودم اومدم چشمام رو باز کردم و گفتم:«چی شد؟» ویکتور:«تو احساس واقعیت رو بهم ابراز کردی.» از بغلش اروم اومدم بیرون گفتم:«ولی دیر شده. دیگه پدرم درک نمیکنه. نباید اونطور خودت رو مینداختی وسط.» ویکتور:«همه چیز به مرور زمان درست میشه.» شونه اش رو اروم زدم و گفتم:«انقدر داستان عاشقانه نخون? حالا برو تا کسی نفهمید.» ویکتور:«فقط قبلش...» و محکم بغلم کرد گفتم:«بسه انقدر ابراز علاقه نکن اگه ادامه بدی دیگه نمیتونی بهم ابراز علاقه کنی ها.»? ولم کرد و گفت:«مراقب خودت باش باشه؟» گفتم:«نگران نباش تو مراقبت خودت باش.» و رفت منم کتاب رو برداشتم و نشستم رو تخت و شروع کردم خوندن کتاب کل کتاب داستان پدر مادرم بود اما یه صفحه کتاب رو کنده بودن خلاصه کتاب رو تموم کردم ولی هیچی دستگیری نشد اما میدونستم باید اون صفحه ی کنده شده رو پیدا کنم که...
صدای داد زدن ویکتور رو شنیدم از اتاق رفتم بیرون دیدم سرباز ها ویکتور رو گرفتم رفتم سمتشون گفتم:«دارین چیکار می کنید؟» که یکی از پشت گرفتم خواهرم النورا بود گفتم:«چیکار می کنی؟» النورا:«اون به پدر بی احترامی کرد و تهمت زد و اون تو رو بدون میل خودت بوسید پس باید مجازات بشه.» ? گفتم:«نه این دروغه.» ویکتور از جلوم رد شد زل زد تو چشمام و یواشکی یه برگه داد دستم سرم گیج میرفت یهویی چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم?
بهوش اومدم رو تختم بودم النورا رو تخت کنارم نشسته بود پدرم با پرستار کنار تخت ایستاده بودم احساس می کردم دارم میسوزم و انگار گونه هام خیس بود به گونه هام دست زدم گریه کرده بود گفتم:«چی شده ؟» النورا:«تب شدید داشتی و داشتی تو تب میسوختی و پشت سر هم تکرار میکردی نرووو نرووو لطفاً تنهام نزار و بعد یه جیغ بلند و در اخر گریه کردی همه چیز خوبه ؟» گفتم:«چه بلایی سر ویکتور اومده؟» فعلاً تو زندانه فردا صبح زود سرش رو میزنن.» من:«چیییی؟ من چقدر خواب بودم؟» النورا:«الان تقریباً شب شده بهتره یه حموم کنی و بیای شمام بخوری.راستی حالت بهتره؟» گفتم:«اره.» النورا:«از وقتی بیهوش شدی محکم دستت رو مشت کرده بودی چیزی شده.» من:«میشه تنهام بزارید میخوام حموم کنم.» همه از اتاقم رفتن بیرون منم حموم کردم
بعد از حموم لباسم رو عوض کردم مدل لباس:
(دوستان لباس زرد مجلسی مادرم گزینه درست بود) رفتم طبقه پایین همه نشسته بودن ملکه و پادشاه اصلاً ناراحت یا نگران بودن همه مشغول غذا خوردن بودن منم نشستم اصلاً نمیتونستم غذا بخورم همش تصویر ویکتور میومد جلوی چشمام که پدرم با عصبانیت گفت:«این چه لباسی ه چرا این رو پوشیدی؟» بلند شدم و گفتم:«کافیه قرار نیست شما تا ابد برام تصمیم بگیرید خسته شدم من ویکتور رو دوست دارم.» همه با تعجب بهم خیره شدن پدرم اومد سمتم و زد زیر گوشم چشمام هم عصبانی بود و هم ناراحت دویدم طبقه بالا دیگه نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم
کل شب بی صدا گریه می کردم و به پنجره خیره شده بودم ولی بدون اینکه متوجه بشم خوابم برد و با صدای داد زدن پدرم بیدار شدم یادم اومد امروز اون روز وحشتناکه خواستم از اتاقم برم بیرون ولی در قفل بود داد زدم:«در رو باز کنید لطفاً النورااااااا پدرررررر لطفاً.» به در تکیه دادم و شروع کردم گریه کردن که در باز شد اما کسی پشتش نبود اما این چیزا مهم نبود صدای شیپور ها بلند شد منم دویدم هر لحظه ویکتور به مرگ نزدیک تر میشد و من به اون نزدیک تر پدرم شروع کرد حرف زدن منم تقریباً رسیده بودم سمت خروجی در رو باز کردم سر ویکتور روی سنگ بود و جلاد(تو زمان های قدیم جلاد با تبر سر کسایی که پادشاه دستور میداد و میزد.»، تبر رو بالا سرش نگه داشته بود داد زدم:«صبر کنید وایستین.لطفاااااا. صبر کنید.» بعد بلند داد زدم:«ویکتور من عاشقتم.» همه از تعجب شاخ در اوردم بودن
ویکتور تقریباً از مرگ برگشته بود جلوی مردم محکم بغلش کردم گفت:«عاشق همین کل شق بازی هات شدم.» منم در جواب گفتم:«منم عاشق شجاعت تو شدم.» بعد بهم نگاه کرد و گفت:«پس عاشقم شدی.» گفتم:«انقدر خنگی جلو همه اینو داد زدم.» ??? خلاصه همه چیز تموم شد و رفتیم تو اتاقم برنامه ازدواج منو ویکتور هم دوباره ریخته شد احساس خوبی داشتم چون الان همه میدونن منو ویکتور مرغ های عشق هستیم اما این پایان داستان نیست هنوز معمای مرگ مادرم حل نشده
به ویکتور گفتم:«یه برگه از کتاب کنده شده.» ویکتور:«منم میخواستم بهت بگم وقتی داشتم میرفتم یه برگه از جیب پدرت افتاد برداشتمش و خوندمش اون برگه کتاب بود اون برگه ای که بهت دادم رو هنوز داری؟» من:«اره چطور؟» ویکتور:«اون همون برگه اس.» رفتم سمت تختم برگه زیر بالشتک بود اما ایندفعه غیبش زده بود من:«ویکتور برگه گم شده.» ???
که یکدفعه یه صدایی اومد از اتاق رفتیم بیرون ویکتور منو به خودش چسبوند که صدمه نبینم صدا از باغ میومد رفتیم تو باغ یه فر پشت بسته ها بد اون می بود؟
خوب بود
فقط خواهشا بگو که اون داستانت عاشقانه نیست ?
هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که درستش کنم یا نه اما چرا پرسیدی؟