پارت 4 امید وارم لذت ببرید
ادامه پارت 3..... از زبان هانا : بچه ها بیدار میشن و بیرون میان از من میپرسن : سنپای شیرویی کجا هست؟ ما خیلی گشنمونه، سعی کردم خندون به نظر بیان اشک هام رو پاک میکنم و میگم آه شیرویی رفته ب سفر کوتاه قول داده که زود بیاد آه خیالتون راحت فعلا بریم که صبحانه در انتظار تونه. بچه ها میرن و من هنوز امید وارم بودم که شیرویی بیاد به در خیره شدم و بعد به بچه ها غذا دادم و سعی کردم بدون شیرویی رستوران رو اداره کنم ادارش خیلی سخت بود!...، بلاخره غروب میشه و بچه ها زود تر میرن تو اتاق خوابمون. به سمت در میرم صدای بحث بچه هارو میشنوم وارد اتاق میشم، النا و جیمی(دوتا از بچه هایی که اونجا کار میکردن ) ، سر تخت شیرویی دعوا میکردن وارد شدم و گفتم :هی هی چیکار میکنین کسی قرار نیست سر جایه شیرویی بخوابه اون زود میاد فهمیدین؟. حالا همه برید رو تخت خودتون زود باشین، بچه ها میرن و روی تختاشون میخوابن و من هم میرم رو تختم که بالای تخت شیرویی بود و به جای خالی اون نگاهی میکنم..
از زبان نویسنده : تقریبا یک ماه گذشته بود! ولی خبری از شیرویی نبود حتي به هانا هم نامه نمیداد!..هانا خیلی نگران بود و همین طور منتظر. خواست که با بچه ها رستوران رو باز کنه که یهو پستچی رو پشت در رستوران میبینه، فریاد میزنه هوو با خوش حالی در رستوران رو باز میکنه و از نامه رو میگیره قبل از اینکه به بچه ها بگه و وارد اتاق بشه نامه رو باز میکنه و شروع به خوندن میکنه (نامه : سلام هانا میدونم که بدون من برای نگه داشتن رستوران خیلی تلاش کردید و ممنون :) الان که این نامه رو میخونی یک جایی خیلی دور از اونجایی که زندگی میکنیم هستم، و حالم خوبه میدونم سوال بعدیت چیه میخوای بپرسی سرم چطوره، نه؟ خوبم !. میدونم دوست داری بدونی کجام پس آدرس روی پاکت رو بخون.) آه آره هانا هیچ توجهی به آدرس فرستنده نکرده بود روی پاکت نامه رو نگاه میکنه.. از کشور..
قبل از اینکه حتی نام کشور رو به زبون بیاره نانه از دستش رها میشه، شوکه بود. بچه ها بیدار میشن و میخوان برای کار آماده بشن که هانا رو میبینن، جیمی. : هی چی شده هانا اون نامه از طرف کیه؟ نکنه که سنپای شیرویی! وای بچه ها. سپس نانه رو ور میدارن و میدن به امیلی که با سواد ترینشون بود امیلی نامه رو میخونه و هانا حتی نانه رو ازشون نمیگیره که آدرس رو نخونن چون خیلی شوکه بود، بعد امیلی برای بچه ها آدرس فرستنده رو میخونه، همه بچه ها با تعجب میگم یعنی چی شیرویی مارو ول کرده و رفته! پچ پچ بچه ها بلند میشه، جیمی میگه : انگیلیس! یعنی چی امیلی مطمئنی درست خوندی؟. هانا میگه اون درست خونده شیرویی الان انگیلیس هست..!
شاید بچه ها و هانا فکر میکردن که شیرویی اونا رو ترک کرده و رفته به خارج از کشور ولی شیرویی به شَرت اینکه برای یکی از مشتری ها ی سابق رستوران کار کنه اونو به انگیلیس برده بود تا اونجا کار کنه چون واحد اون کشور از کشور خودشون خیلی بیشتر بود و اگر شیرویی اونجا کار میکرد میتونست با پول زیادی به رستوران بر گرده، ولی کار هایی که میکرد تنها کار کردن برای کسب پول نبود! اون داشت آماده میشد برای برگشت و انتقام از اون مرد و آدماش ولی چجوری آماده میشد خدا میدونه :)
همه چیز تو نامه دروغ بود اون زخم سرش خیلی خطر ناک تر از چیزی بود که به نظر میرسیدو حالش خوب نبود ولی نمیخواست که هانا و بچه هارو ناراحت کنه و همش به موقعی رفتنش فکر میکرد ، شیرویی موقع رفتن خیلی استرس داشت و ناراحت بود ولی اینجوری نشون نمیداد میخواست موقع رفتن ی آدم بدجنس به نظر بیاد که بچه ها و هانا بتونن راحت ازش دل بِکنَن موقع رفتن از کشور شیرویی خیلی ناراحت بود ولی به سود رستوران و بچه ها بود چون قرار بود با جیب های پُر پول برگرده و انتقام رو بگیره. ولی از نظر مشتری که شیرویی رو به خارج از کشورش برده بود شیرویی وارد بد بازی خطر ناکی شده بود.
از اون ور بچه ها ی رستوران با نا امیدی کار میکردند و همش به فکر این بودند که شیرویی ترکشون کرده ولی اینجوری نبود ولی اون ها اینو نمیدونستن. کار تو رستوران تموم میشه. از زبون هانا :همه میریم تو تخت ها و سعی میکنیم بخوابیم من به بچه ها قبل از خواب گفته بودم که چیزی نیست شیرویی مارو ترک نمیکنه ولی خودم مطمئن نبودم ولی هنوز امید داشتم . قبل از خواب درست مثل همیشه به تخت خالی شیرویی نگاه کردم و بعد یادم نمیاد چطور خوابم برد
از زبان هانا : باز هم صبح میشه روز های خیلی تکراری بود نمیدونستم چیکار کنم روز تعطیل همیشه برای من بدون شیرویی سخت ترین روز هفته بود. /از زبان نویسنده :با خستگی بلند میشه و برای بچه ها صبحانه آماده کنه ولی هیچی توی یخچال رستوران نبود!. آره هانا باید میرفت خرید هم برای خورد و خوراک خودشون و هم برای مخلفات غذا های رستوران آماده میشه پول کمی که تو رستوران به دست آورده بودن رو ور میداره و میره برای خرید.
خیلی وقت بود که از رستوران بیرون نرفته بود همیشه برای خرید پاور بیرون میرفت و بعد از مرگ پاور شیرویی میرفت، اما دیگه هر دو نبودن و هانا مجبور بود که بره از رستوران بیرون میره دنیا تازه ای میبینه مردم پول دار که از دنیا لذت میبردن و فقرایی که وضعشون از خودشون بد تر بود! آره همیشه دنیا زنجیره ی وحشت ناکی بود که توی اون فقرا برای پول دار ها له میشدند و هانا بلاخره خریدشو میکنه میخواد که بر گرده زور گیر ها اون رو توی ی کوچه بن بست گیر میارن و میخوان هرچیزی رو که داشت ازش بدزدن...
خب دوست دارید ادامه بدم؟
خب امید وارم لذت برده باشید ? خیلی با عجله نوشتم امید وارم که جایی رو اشتباه ننوشته باشم
محشر بود واقعا دوست داشتم????????