بچه ها امید وارم حال کرده باشید 2 تا قسمت توی دو روز من قسمت 14 و 15 رو توی 1 روز نوشتم بریم بخوانیم و می تونم بگم
از زبان ادرین مرینت رو شب رسوندم و به مرینت گفتم مرینت تو حالا با این خبر خوبی که بهت دادم بازم میری چین گفتش شاید برم گفتم مسخره بازی در نیار نرو دیگه مرینت گفت باشه بابا نمی رم خودمم شب شد و رفتم خونه دیدم مامان روی مبل خوابش برده من مامان رو بلند کردم و گذاشتمش روی تختش خودمم رفتم خوابیدم
صبح شده بوده بود و من بعد صبحانه رفتم مدرسه دیدم مرینتم داره میاد من رفتم سمتش و دستشو گرفتم و رفتیم توی کلاس کنار هم نشستیم بعد الیا گفت شما دوتا چرا هر روز به یه شکل می یاد گفتیم خودمونم نمی دونیم بعد الیا گفت مرینت تو و ادرین می یاد مسابقه والبال گفتم نه امروز من و ادرین کار داریم ادرین کلاس شمشیر بازی داره منم قرار برم طراحی کلاه کنم الیا گفت باشه زنگ کلاس خوردش من دست مرینت رو گرفتم و سریع رفتیم گفتم مرینت الان ساعت 2 هست تا برسیم خودتون و لباس بپوشی 3 می شه تا برسیم 4 پس بزن بریم من و مرینت رفتیم کوچه بغلی بعد من مرینت رو بلند کردم و رفتیم خونشون مرینت داشت حاضر می شد منم شیطونیم گل کردو رفتم از بالکن تو تا { خودتون حدس بزنید بهتره ) بعد مرینت جیغ زد و دنپایی رو زد توی صورت من . و گفت گربه بی شعور . من گفتم بانوی من فوش دادنتم جذابه {خخخخخخخ} بعد من دیدم صورتم خیلی درد می کنه گفتم بانوی من خیلی محکم زدی . گفت تو باشی از این کارا نکنی . بعد یهو اومدش بیرون خیلی زیبا شده بود چشمام وقت اون رو می دید و گفتم بانوی من واقعا خیلی خوش شانسم که تو رو دارم . گفتش ادرین من خیلی خوش شانسم که تو رو دارم . من مرینت رو سریع رسوندم و
دیدم ساعت 5 دقیقه به چهار هستش گفتم بانوی من ما باید سریع بری تو 5 دقیقه مونده من دست مرینت رو گرفتم و با هم رفتیم تو مادرم با لبخند بهمون نگاه می کرد مامانم گفت . خیلی خوشحالم که شما دوتا رو کنار هم دوباره می بینم مرینت گفت . خانم اگرست خیلی ممنونم که اجازه دادید دوباره باهاتون ملاقات کنم . من گفتم خب من دیگه می رم ساعت 5 می یام دنبالت مرینت .من خودم روی از راه دود کش رفتم پایین و نرسیده دستو پام رو فشار دادم که نیوفتم البته قبلش تغیر شکل دادم ما و به حرف های مامانم و مرینت رو گوش می کردم.
از زبان مرینت . خب مامان ادرین گفت. خب مرینت چند سالته گفتم 18 سالمه .گفت به چه رشته ای علاقه داری مرینت گفتم به رشته طراحی لباس کلاه این جور چیزا . گفتش خب کارت تو این کار چطوره گفتم کار خوب هستش و دو سه تا از لباس های ادرین رو برای مود خودم طراحی کردم. گفتش چطوری با ادرین اشنا شدی گفتم من با ادرین اشنا بودم ولی توی مدرسه بود که با هم دوست شدیم و تو یکی از این کار های طراحی لباس های ادرین عاشق هم شدیم { الکی }
و از این جور سوا های مادر شوهری . و در اخر پرسید تو می تونی ادرین رو خوشت بخت کنی گفتم بله صد در صد . و گفتش خب منتظر چی هستی غذات رو بخور . همچی خوب پیش رفت و خانم اگرست خدا حافظی کردم و به ادرین زنگ زدم بیاد دنبالم دیم گوشیش خاموشه . از زبان ادرین . توی دلم گفتم بانوی من باید خاموش باشه چون الان من تی دودکشم و تغیر شکل دادم سریع از دودکش اومدم بیرون و تغیر شکل دادم بعد با گوشیم به مرینت زنگ زدم گفتم .{جونم عشقم . ادرین بیا دنبالم . الان میام } ادرین اومد و سوارم کرد و منو رسوند خونه
از زبان مرینت رفتم سریع طبقع بالا گفتم تیکی بلخره به ادرین رسیدم تیکی گفت مرینت ولی تو می دونی مادر اون طاووس و پدرش ارباب شرارت گفتم تیکی برای عشق از این فدا کاری ها هم باید کرد دیگه ولی مادرش ادم خوبی هستش و پدرش برای مادر ادرین این کارو کرد و ادرینم که برای من این کارو کرد دیدی که پس منم بودم برای ادرین این کار ها رو انجام می دادم تیکی گفت مرینت ولی شما ها خوش بخت می شید این رو بهتون قول می دم.
خب بچه ها یک هفته گذشت و پدر مادر مرینت رفتن چین و الان ساعت 9 شب هستش و اکشن} از زبان مرینت . شب شده بود و من منتظر بودم ادرین بیادش یک دفعه دیدم صدای پا از اتاقم میاد حتما ادرین بودش من رفتم بالا دیدم ادرین گفت سلام بانوی من گفتم سلام ادرین بیا پایین ادرین اومدش طبقه پایین و گفتش . مرینت کارم داشتی گفتم حساب نیست نزاری من برم چین بعد منو تنها بزاری . گفتش راست می گی . گفتم ادرین می خوای فیلم ببینیم گفت هرچی تو بخوای ادرین نشست روی مبل منم کنارش نشستم و اون دستانش رو دورم حلقه کرد و گفتم ادرین چه فیلمی ببینیم گفتش . ترسناک . از زبان ادرین. وقتی که فیلم ترناسک رئ گذاشتیم مرینت هی جیغ می زدم و می پرید بغله من خیلی خوش بودیم که صدای زنگ اومدش
و یک لحظه گفتم بد بخت شدم گفتم ادرین برو از طبقه بالا برو ببین کی هستش گفت نمی شناسمش ولی زنه گفتم زنه کی می تونه باشه....
خب بچه ها من جواب چه کسی هست رو گذاشتم و یک شخصیت جدید هستش و زیاد نقشی نداره وقت تو این دوماه مرینت رو واقعا خسته می کنه خب نظر فراموش نشه این بزرگ ترین حمایت از منه
خدا حافظ
چرا بچا فقط مینویسی وقت؟
قسمت ۱۶ اومده
عالی بود عاشق داستانت شدم بعدی رو زود بزار
ماموریت ما پارت ۶ اومد
حتما بخونید
ببین واقعا دوست دارم از نزدیک ببینمت واقعا خیلی جالبه که دوتا داستان نویس به هم کمک می کنن داستانتم خیلی دوست دارم عاشقشم
دمت گرم
چرا اسکی میری قسمتی که روی مبل فیلم ترسناک نگاه میکردن
واقعا شرمندم اگه راهی هستش جبران کنم بگو و اگر می خونی داستانت عالی هستش چرا از پارت 10 دیگه نمی نویسی منتظریم قسمت 11 رو بنویس لطفا من خودم طرف دارتم
سایت تستچی عزیز شما تو این ساعت می زارید کی دوستانه منو می خونه اخه ۱۰ صبحی ۴ بعد ظهری لطفا رسیدگی کن الان که این داستان رو می خونه
عالی بود
خوب دو تا قسمت در یک روز من تو دو روز چهار تا قسمت گذاشتم
دوست عزیز منم می تونم تو یه روز ۱۰ تا قسمت بنویسم ولی بچه ها همه به یکی یک عادت داشتن و من دو تا توی یک روز گذاشتم سوپرایز شن