
بریم سراغ پارت ۳. لایک یادتون نره ❤❤
• ●همین موقع پام لیز خورد و داشتم از پنجره به سمت بیرون پرت می شدم که اون پسر دوید و دستمو گرفت و کشید داخل و با هم خوردیم زمین و روی زمین پخش شدیم (خلاصه بگم ولو شدیم😂) ●اون پسر در حالی که مثل ا.ت داشت نفس نفس میزد گفت :《 چرا میخوای خودتو بندازی پایین یا فرار کنی؟ 》ا.ت :《 چرا میخواین منو اینجا نگه دارین ؟ به همون دلیل》 همین لحظه یک خانم و آقا که به نظر میومد زن و شوهر بودند توی اتاق اومدن. اون خانوم با جیغ خفه ای گفت:《 چه اتفاقی افتاده ؟چیکار کردی Elpidio؟( اِلپیدیُو به معنای امید به زبان ایتالیایی و اسم همون پسره هست ) 》 این خانوم سریع به سمت من اومد و اون آقا به سمت پسر که بهمون کمک کنند بلند بشیم. اون پسر بعد از بلند شدن لباس و شلوارش را تکوند با نیشخندی😏 گفت :《 اینجور معلومه خیلی کار دارین باهاش بابا. اون حتی من رو هم نمیشناسه》 اون خانم رو کرد به پسره و گفت :《 معلومه که نمیشناسه میدونی چند سال گذشته؟ نزدیک ۱۶ سال》
ا.ت :● داشتم با گیجی بهشون نگاه میکردم و به حرف شما گوش می کردم و خانم هنوز هم دستش روی شونم بود و با حالت دوستانهای که کنارم ایستاده بود اینطور که اون پسر به اون آقا گفت بابا به نظر میاد این خانم و آقا مادر و پدرش باشند این پسر بعد از گفتن حرفش از اتاق بیرون رفت اما یه سوال اینجاست؟ من چی رو یادم نمیاد؟ این خانم منو همراهی که کنار تخت و خودش هم کنارم روی تخت نشسته اون آقا هم اومد و کنارم ایستاد و با نگاه پدرانی بهم نگاه میکرد کنارشون احساس آرامش می کردم اما چرا؟ خودمم نمیدونم . همانطور که این خانم دستمو توی دستش نگه داشته بود و با نگاه مهربانانی به من نگاه میکرد دستش را روی کبودی مچ دستم گذاشت و من از درد دستم رو عقب کشیدم این خانم با نگاهی ناراحت به مچ دست ها نگاه کرد● و رو به شوهرش گفت:《 این دیگه چه طرز آوردن بود نگاه کن دختر بیچاره دستش به چه روزی افتاده!!》 مرد با همان نگاه سرشار از اطمینانش بهم نگاه کرد و گفت:《 ببخشید ا.ت دستور میدهم به خاطر این کارشون تنبیه بشن》 ا.ت:《 شما از کجا اسم منو میدونید ؟کی هستید و... و من چه چیزی یادم نمیاد و نمیدونم؟》
مرد جواب داد :《 تک تک سوالات و جواب میدم تنها کاری باشه که بتونم برای انجام بدم تو این سال های گذشته و جبران کنم هرچند که ما اول باید....》 ادامه حرفشو اون خانم گفت :《 اما اول باید حالت و سلامتی تو بهتر بشه . میدونم خسته ای و این چند روز چیزای بد زیادی برات اتفاق افتاده》 ا.ت:《 چرا من باید بهتون اعتماد کنم؟》 اون مرد:《 به همون دلیلی که خواهرم بهم اعتماد کرد》دیگه بهم اجازه ندادند که سوالای توی ذهنم رو بپرسم و گفتند که بعد از صرف صبحانه با هم صحبت می کنیم .ازشون خواستم خواستم که اجازه بدن داخل اتاق تنها صبحانه بخورم اونا هم با اصرار هایی که داشتن برای این که با اونا سر میزِ صبحانه غذا بخورم اما باز اجازه دادند که توی تنهایی خودم بمونم . نمیخواستم چیزی بخورم . نه میخواستم و نه میتونستم نگران جونگ کوک بودم . کجا بود الان ؟حتما دنبالم میگشت . نمیتونستم به اینا اعتماد کنم از اون طرف اینجا داشت اتفاقاتی می افتاد که نمیدونستم چه خبره . تا الان فکر میکردم که به خاطر پروژه شکست خورده من توی کره دنبالم هستن اما اینجا موضوع دیگه ای هم هست یه چیزایی که من نمیدونم .
نگامو به سینی صبحانه ای که برام گذاشته بودت کردم . لیوان اب رو برداشتم و خوردم و بلند شدم تا از پنجره بیرون رو ببینم بیرون هیاهو به پا بود پر خدمت کار، باغبان و همه چیزو همه کس . هر چی بود خیلی افراد زیادی زیر دست این خانم و آقا کار میکردند . همون موقع یک خدمتکار داخل اتاق شد و بهم گفت که آقا گفتند بعد از خوردن صبحانه پیششون برید اما اینطور معلومه هنوز نخوردید . من میرم بعدا دوباره بر میگردم اما بهش گفتم قصد خوردن ندارم و سمت اتاق رفتیم که گفته بودن اونجا منتظرم هستند از در بزرگی که توسط خدمتکار ها باز میشد وارد اتاق مجللی شدم .و دیدم که کل خانواده اونجا جمع شدن . آقا ،خانم و پسرشون که از صحبت های خانم فهمیده بودم پسرشون اِلپیدیُو هیت نشسته بودن مشت میز و منتظر رسیدن من بودن اما یه جوری انگار نگران و معذب بودن. ● ا.ت : اروم جلو رفتم و مشت میز نشستم و اروم سلامی گفتم . و خانم و اقا با لبخندی سلام منو جواب دادند اما پسر انگار که فکرش مشغول بود ریکشنی نشون نداد .
آقا:《 ا.ت اول باید چیزی ازت بپرسم . تو هیچ خاطره ای از حدود سنی ۴ تا ۵ سال نداری ؟》اِلپیدیو :《 من که بهتون گفتم (با حالتی که ناراحت گونه بود )اون حتی منم یادش نمیاد ...》 آقا:《 ساکت باش اِلپیدیُو بزار خود ا.ت جواب بده 》 ا.ت با نگاهی سرشار از مظلومیت و سردرگمی:《 نه چیز خاصی یادم نیست 》●مگه یه بچه ۵ ساله چی میخواد یادش باشه آخه🤦🏻♀️● خانم:《 یه خورده کارمون سخت تر شد اما مشکلی نیست(و یک عکس به طرف ا.ت گرفت و به او داد) خوب به عکس نگاه کن 》 ا.ت :● توی عکس مامانم در وسط عکس بود و دوتا مرد کنارش ایستاده بودن . که یکیشون بابام بود که منو (که اون موقع کوچیک بودم ) در بغل خودش نگه داشته بود . مرد دیگه ای که کنار مامانم ایستاده بود ... اون همین آقا بود به همراه خانمش در کنارش . الپیدیو هم که اون موقع بچه بود کنار پای پدرش ایستاده بود اما... خانواده من چه ربطی به خانواده اونا داشت؟ ولی یه چیزی اینجا قلبمو به درد اورد لبخند دبنشینی که همه افراد توی عکس به لب داشتند . یه لحظه با تمام وجود خواستم که کاشکی خانوادم کنارم بودن ●
عکس رو روی میز گذاشتم و گفتم :《این عکس جواب سوال اینکه چطور شما منو میشناسید، اسممو میدونید و اینکه از من چی میخواهید رو نمیده 》اون آقا :《چطور من میتونم اسم بچه خواهرمو ندونم ؟!!چطور میتونم ا.ت دختر تک خواهرم رو نشناسم !》 ا.ت:●😳😳خشکم زده بود و با چشمایی سر شار از تعجب بهشون نگاه میکردم . تین امکان نداشت .نه. مادر من برادری نداست مگر نه خودشبهم میگفت . همین حرف هارو بلند گفتم●:《 امکان نداره . مادر من اگه برادری داشت بهمون میگفت 》 آقا:《 ا.ت. عزیزم . بهت حق میدم که باور نکنی اما من "لورِنزُو " برادر دوقلو " لورِنا" مادر تو هستم .》 ● اون... اون اسم کامل مادرم رو هم میدونست حتی خودمم تا ۱۴ سالگی نمیدونستم اما اون میدونست . یعنی اون واقعا دایی من هست؟ من هنوز کسی رو دارم؟ دایی دوقلو مامانم؟》
خانم شروع کرد به صحبت کردن :《 حدودا ۱۵ سال پیش زمانی که تو ۵ سال و خوردی داشتی خانواده شما یعنی مادرت و پدرت و تو (اون موقع خب برادرش هنوز نبوده🙂)اینجا زندگی میکردید خاندان ما و خاندان پدر تو با هم کار هایی در حد جابجایی محموله ها جهانی و کلی کار دیگه که همه انگشت به دهن مونده بودن انجام میدادیم ما کار های مافیاییمون رو توسعه داده بودیم و شده بودیم یک تیم بزرگ که کل جهان ازش حساب میبردن . (در این حال خانم با بغضی سنگین ادامه حرفشو گفت ) منو مادرت بهترین دوستای هم بودیم . وقتی تو بدنیا اومدی فهمیدیم که تو فرق داری با بقیه بچه ها پس تصمیم گرفتیم هر دو خانواده که ازت محافظت کنیم اون موقع بر اثر یه سهل انگاری و اشتباه از طرف ما این قول شکسته شد و باعث شد که مادر و پدرت از اینجا برن و ما رو ترک کنند. بعد شنیدن خبر فوت ناگوار اونا تصمیم گرفتیم شما دوتا یعنی یعنی هم تو و هم برادرت رو بیاریم پیش خودمون 》
آقا :《 اون پیرمرد یک سوءاستفاده گر به تمام معنا هست😠》 خانم ادامه داد :《اون موقع ما فرستادیم دنبالتون اما پدر بزرگت برادر مردتو بهمون نشون داد و گفت که هر ددی شما مردید تا امروز که اینجا هستی》 ا.ت :《 چطور بهتون اعتماد کنم 》 لورِنزُو (دایی ا.ت) :《 این که من میدونم تو با بقیه فرق داری. چشمات یه چیز دیگن . و این که مرور زمان اعتماد به ما رو برات راحت تر میکنه 》 هنون موقع یه مرد که مثل بادیگاردا لباس پوشیده بود وارد شد و گفت:《 قربان جلسه هماهنگی رو باید زود تر شروع کنیم ممکنه دیر برگزار کردن باعث خطر شما بشه 》 لورنزو سرشو تکون داد و به اِلپیدیُو نگاه کرد . الپیدیو الان به نظر میومد که نرم تر شده اما اون انتظار چیزی که منتظر شه توی چشماش موج میزد بلند شد و دستشو روی شونه ا.ت گذاشت و گفت :《 سعی کن چیزای زیادی رو یادت بیاد دختر عمه قشنگم 😊》 و بیرون رفت . ا.ت:● این جمله .. این لبخند اینا رو دفعه اول نیست که میبینم . خیلی اشنا هست برام 😥● لورنزو که به گفته خودش دایی من بود رو کرد به من و گفت :《 مجبورم برم . تو رو به همسرم میسپارم اینجارو بهت نشون میده 》و رفت . اون خانم هم همراهش تا در رفت و مشغول صحبت با لورنزو شد...

ادامه دارد... لایک یادتون نره 💜 اگر سوالی دارید بپرسید جواب میدم ❤❤ فان ۳۵ منم لایک کنید 💜💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاالیی داستات خیلی عالی هست
ممنونم🙏🏻🙏🏻❤❤
عالی 🥰 لطفاً یه سری به داستان منم بزنید 🥺🥺🥺 از تهیونگه 🥺🥺🥺🥺🥺
مرسی نفسم حتما سر میزنم💜