سلام گل هایی که تو خونه نشستین و حوصلشو سر رفته?اومدید تو تستچی،دنباله یه داستانه زیبا و عاشقانه میراکلس هستید?خب من ساختمش?یه داستانه خیلی قشنگ و عاشقانه و زیبا و هیجانی که فصل چهارم میراکلس رو میگه. پس فعلنا با همیم?کامنت ها فراموش نشه??
از چشم لیدی باگ? با گربه بودم یکی شرور شده بود گفتم پیشی دیدی این روزا این هاکماث چقدر مزاحم میشه هر روز دو بار باید همو ببینیم. دستم رو گرفت گفت چه خوب بانوی من بیشتر همو میبینیم. گفتم پیشی شیطون رفتیم به سمت شرور مثل مواقع دیگه خیلی آسون شکست دادیمش. بعد شکست?وقتی کفشدوزک معجزه آسا رو زدم گربه گفت:گل کاشتی بانو.گفتم با کمک تو کردم گربه. گفت بانو من بدون تو فقط یه گربه ی ولگردم که باید تو خیابون ها بچرخم.خندیدم. گفتم:پیشی شیطون?گفتم بای بای. گفت خدافظ بانو تا دیدار بعدی پر شور صبر میکنم امیدوارم دلم تنگ نشه. گفتم:پیشی ما که هر روز دو بار هم رو می بینیم.دستم رو گرفت گفت:خیلی کمه بانو من دوست دارم از صبح تا شبم فقط تورو ببینم با اون چشمای آبیت. گفتم خب گربه دیگه خدافظ و رفتم از پنجره پریدم تو خونه بعد تبدیل به خودم شدم و رو تخت نشستم تیکی اومد گفت ای شیطون داری با گربه هی بهتر میشی ها و گفتم خب تیکی آدرین هی داره با کاگامی بهتر میشه و من رو نمی بینه?من انتخابم بعد از ادرین گربه هست اما آدرین?
رو تخت دراز کشیده بودم تو فکر بودم:یعنی میشه موقعی که آدرین منو بخواد عشقش به من عوض بشه و من رو به عنوان یه دوست نمینه و یه عالمه فکر دیگه، یاد چشمای سبز آدرین میوفتم هی عشقم بیشتر و بیشتر میشه?خدایا اگه قرار بوده من رو دوست نداشته باشه و با کاگامی بره چرا اون روز رو بارونی کردی که ادرین بهم چتر بده تا من عاشقش بشم?آه خیلی فکرم مشغول بود?صدای در اومد. بعد باز شد.مامانم بود با یه شیرینی و کیک اومده بود. گفت دخترم،گفتم بله گفت چاییت رو گداشتم رو میزت بیا بخور،اوکی دادم?گفت خوبی. گفتم اره خدا رو شکر(معلوم بود میخواست یه چیزی بگه و نمیگفت?)گفت:من ده دقیقه پیش در زدم جواب ندادی،گفتم ام خواب بودم،گفت اهان پس خواب بودی باشه خدافظ.از اتاقم رفت به مامانم مشکوک شدم?نکنه اومده تو و دیده نیستم?شاید یه کلید مخفی داره چون من در رو قفل کردم. مشکوک شدم?آروم گوشم رو بردم نزدیکه در به یه چیزایی می شنیدم اما متوجه نمیشدم گوشم رو کامل چسبوندم حالا می شنیدم:تام من رفتم اتاقش نبود همش پر از عکسه اون پسره که اون روز اومد بود همه جا رو گشتم نبود_نه عزیزم حتما حواست نبوده_میگم نبود اما الان رو تخت دراز کشیده و میگه خواب بودم خیلی نگرانم_من بررسی میکنم. وای سریع از در فاصله گرفتم نه مامان بابام داشتن می فهمیدن باید یه غلطی بکنم
اروم تیکی رو صدا کردم. مثل برق اومد گفت بله مرینت، قضیه رو کامل براش توضیح دادم، گفت وای مرینت یعنی...?اگه یه کاری نکنی مامانت می فهمه جریان رو، گفتم خب حالا به نظرت چیکار کنم. گفت: خب نمیدونم باید یه فکر اساسی بکنی،گفتم:تیکی من الان هیچیییی به این مخم نمی رسه. گفت:مرینت من خوابم میاد و رفت خودش رو غایم کرد، اه فقط خودم موندم و خودم?یک ساعت گذشت?مغزم هنگ کرده بود یک ساعت کامل هی نقشه میکشیدم و نمیشد حدوده 30 تا کاغذ مچاله کرده بودم و انداخته بودم اون ور? چشمم افتاد به کشوم یاد جعبه معجزه آسا افتادم واااای?اگه مامانم کلیده کشوم هم داشته باشه و جعبه رو دیده باشه چی?نه نه نه نه نه نه نه وای?هیچ کاری نبود بکنم،حتی هیچ کسی هم نیست که بتونم باهاش راجبش صحبت کنم جز...گربه سیاه اما خب اونم نباید از هویتم چیزی بدونه اما خب من که نمیگم خونم رو?فقط مساله رو میگم خب اون خیلی باهوشه شاید بدونه
از دید آدرین?تو اتاقم بودم داشتم تمرین پیانو رو میکردم تو فکر بودم:لیدی باگ لیدی باگ لیدی باگ?کاگامی کاگامی کاگامی کاگامی رو از ته دل دوست نداشتم اما لیدی?دیدم پلگ اومد پیشم گفت یه خبر واست دارم عشقه شکست خورده، با تاسف گفتم بله پلگ باز پنیر حوس کردی.گفت:نه خیر لیدی باگ بهت پیام داده که ساعت ۸ بری تو برج پاریس کار خیلی فوری باهات داره، گفتم واقعا واااای?یعنی بالاخره میخواد حرفش رو بهم بزنه?همون موقع صدای پا اومد پلگ سریع رفت غایم شد و من پیانو زدن رو ادامه دادم.در باز شد.پدرم بود گفت:آدرین پسرم زدی درس امروزت رو،گفتم:آره بابا،گفت:خوبه معلم شمشیر بازیت زنگ زد گفت امروز کلاس تعطیله انگار دارن کلاستون رو بزرگتر میکنن بخاطر همین، گفتم باشه ممنون پدر، گفت:شربت رو میزه زدنت تموم شد بیا بخور و رفت بیرون. میریم شب موقع قرار?
از چشم لیدی?تو برج ایفل بودم رو لبش نشسته بودم. پایین رو نگاه کردم خیلی زیبا بود.ماشین ها رد میشدن، به اطراف نگاه کردم منتظر گربه بودم اما انگار دیر کرده بود یهو یکی از پشت گفت:من ارباب شرارتم?و بهت قدرتی میدم تا بانو کفشدوزک رو بخندونی، گربه بود?گفتم ای شیطون،داشتم می ترسیدم?پرید بغلم و گفت جونم بانوی من کاری داشتی،گفتم خب یه موضوعه فوری و مهمه که باید بهت بگم، گفت عشقه نه?گفتم آه نه گربه درباره هویتمونه، یه نوری تو چشماش دیدم که انگار می خواست از این خبر خوشحال شه اما وقتی ماجرای مامانم رو گفتم اون نوره رو دیگه تو چشمای پیشی نمیدیدم?گفتم به نظرت چیکار کنم گفت بانوی من، من واقعا گیج شدم خب من نمیدونم تو کی هستی خب حداقل بیا از هویت هم با خبر شیم تا مشکلت هم به راحتی با هویت واقعیمون درست کنیم خودت که میدونی فقط اینجوری میشه و نمیشه که هویت تو با گربه سیاه?گفتم پیشی نه نه نه انگار ولکن نیستی نباید از هویت هم با خبر شیم خواستم برم پا شدم و صورتم رو به اون طرف کردم، گربه گفت:نهه بانو توروجون گربه نرو نمیتونم ببینم که باهام قهر کنی اصلا غلط کردم من رو ببخش،حرفی نزدم خواستم برم اما گفتم راه حلی جز هویت فهمیدی بگو و رفتم
پریدم از پنجره تو گفتم(تیکی اسپات آف) پریدم رو تخت چشمم به در افتاد انگار یه سایه افتاده بود ترسیدم،در رو باز کردم دیدم مامانم بود تا باز کردم دستپاچه شد و سینی ای که توش لیوان چایی بود رو داد بهم، گفتم مامان پشت در بودی?گفت نه عزیزم داشتم اینو واست میاوردم?گفتم باشه و سینی رو گرفتم و رفتم و در رو بستم، گذاشتمش رو میز دوباره از نظرم یه صدای کوچیک میومد دوباره گوشم رو چسبدوندم به در شنیدم که داره درباره نبودن دوبارم با بابام حرف میزنه و میگه نگرانشم، ای واای این بدبختی رو باید هر چه زودتر یه راه حلی پیدا کنم
تیکی بهم میگفت مرینت چه راه حلی داری گفتم هیچیییی ندارم تیکی گفت خب باشه شب بخیر،منم شب بخیر گفتم و رو تخت خوابیدم،شب سردی بود پتو رو تا گردنم برده بودم و فکرم رفته بود به گربه سیاه و ادرین هر وقت گربه سیاه رو می دیدم یاد ادرین می افتادم چشماش،موهاش اما اون خیلی فرق داره با آدرین،آدرین تکه? و کم کم چشمام سنگین شد و خوابیدم
.....دراز کشیده بودم تو یه یه جایی دو تا دست جلوم بود دست گربه سیاه و آدرین دوتاشون میگفتن بلند شو بانوی من دست ادرین رو گرفتم دیدم گربه سیاه بهم یه لبخند زد و گفت خیلی خوشحال هستم که باهات آشنا شدم کفشدوزک من و از بین رفت......جیییغ زدم دیدم رو تختم هستم و مامانم بالاسرمه میگه عزیزم چیزی شده هی تو خواب میگفتی نرو ببا فلان فلان خوبی من نگرانتم،بلند شدم گفتم خوبم، مامانم گفت بیا صبحونت رو بخور و برو مدرسه دیرت نشه.گفتم نه الان میام،از اتاقم رفت وای این روزا فقط کابوس میبینم?
تو میز ناهار خوری نشسته بودم،مامان و بابام جلوم بودن هی ریزکی بهم نگاه میکردن صبحونه کیک و شیر داشتم میخوردم اونا هی نگاه میکردن و نگاهشون میرفت به اونور اما حواسشون بهم بود، گفتم چیزی شده، گفت مرینت ما باید درمورد یه چیزی باهات صحبت کنیم، گفتم ام مدرسم الان دیر شده بعدش و سریع کیفم رو کردم رو دوشم و براشون دست تکون دادم و از خونه رفتم?نزدیک بود مجبور شم به تماااام سوال هاشون پاسخ گند بدم رفتم مدرسه تو راه نینو و آلیا رو میبینم که سرشون رو شونه های هم بود?هر کسی با یک کسی بود تو راهرو بودم که دیدم ادرین یه دفعه گفت سلام مرینت،گفتم سلام آدرین(دیگه دستپاچه نمیشدم چون تو خونه با تیکی خیلی کار کردم و دیگه به کسی که دوسش دارم اما اون نه دلیل نداره این کار ها رو بکنم) رفتم سر کلاس پیش آلیا نشستم خانم اومد و کلاس رو شروع کرد،،،،،،زنگ خورد تو حیاط بودیم که اقای مدیر و خانم بوستیه اومدن و گفتم بچه ها یه خبر عالی ما قراره یه اردو به انگلیس بریم یه برگه بهمون دادن،گفتن اما کنه والدینتان و بیارید و درباره انگلیس توضیح میداد اما من از اومدنه آدرین نا امید بودم?اما این دلیله خوبیه برای اینکه یه هفته برم و مامان و بابام یادشون بره و قضیه حجمش کمترشه،،،،،موقع شرور شدن کسی با پیشی شکستش دادم بعدش گفت:بانو کاری داشتی و بابت دیشب متاسفم،گفتم نه مهم نیست گربه من باید برم انگلیس یه کاری دارم خب اردوی مدرسمون هست میخوام چند روز پاریس رو دستت بذارم و یه خطر سنج دادم و گفتم به محض اومدن شرور بزن روش، گفت بانو خیلی دلم تنگ میشه و محکم بغلم کرد گفتم خدافظ گربه و رفتم،،،،،رفتم خونه به مامانم گفتم هر طور بود راضی شدن و امضا کردن درباره چیزی که صبح هم میخواستن بگن و من رفتم هیچی نگفتن رفتم تو اتاقم و جعبه معجزه گر ها رو گذاشتم تو کیفم(یه کیفه بزرگ خریده بودم) برای حفاظت و اینکه نبینه مامانم چیزی رو،،،،،،،،فردا به سمت اتوبوس?با یه تاکسی رفتم به سمت اتوبوسی که ما رو تا فرودگاه میبرد و برا مدرسه بود رسیدم و دیدم آدرین هست??
دوستان مرسی که دیدید(در این داستان لیدی باگ در نیویورک اتفاق نیفتاده)و اصلا شبیه اون نمیشه چون خیلیییی فرق داره مخصوصا در قسمت های بعد کامنت ها فراموش تون نشه «کپی ممنوع»
عالیههههههههههههههه
محشرهههههههههههه
خیلی خوب مینویسی خیلییییی
مرسی از تمام نظرات لطف دارید دوستان پارت 2 منتشر شده??❤️❤️
سلام بچه ها?مرسی از نظرات امروز پارت ۲ رو وارد میکنم انشالله سریع منتشر سه❤❤❤
عالیه ?
عالی بود بعدی بزار
عالی بود
واییییییییییی لطفا بعدییییییییی
خوشم اومد داستانت رو لایک کردم و دنبال میکنم، بی صبرانه منتظر قسمت بعد هستم
تو فوق العاده ای.واقعا من از این داستانی که نونشتی از داستان که مهشید نوشته بیشتر خوشم اومد.واقعا عالی بود ،واقعا از عالی هم رد کرده بود.عاشق تستاتم.تو محشری.واقعا ازت ممنونم که با تستای خوبت خستگی رو از تن طرفدارات میگیری.یعنی زدی رو دست بهار و با مهشید رفتی صدر.واقعا محشر بود ???
خیلی لطف داری❤️?داستانی تو هم عالین
عالییییی بود .من شانسی اینو دیدم ولی در هر صورت پیداش کردم???