قسمت 13 معجزه اسا برای شما ها دوستان نظر فراموش نشه چون این بزرگ ترین حمایت از من هستش.
من دیدم پدرم از پنجره خوده پرید که تو دلم گفتم برم دنبالش نرم دنبالش که گفتم میرم و معجزه گرش رو می گیرم باهاش کاری ندارم دنبالش کردم که خودش یک جا وایساد و گفت گربه سیاه از جوم چی می خوای گفتم جونت نه معجزه گرت هر چقدر معجزه گر کمتری تو دنای بیرون باشه بهتر گفتش پس بیا بگیرش بعد به هم حمله کرد من جا خالی دادم و یک جنگ بزرگ . از زبان مرینت . شب بود ساعت 1 گربه سیاه منو اورده بود خونه من بلند شدم که یک لیوان اب بخورم که تیکی گفت مرینت یک صدایی تو سرم م شنوم وکر کنم یکی به گوشی کفشدوزکی پیام داده من تبدیل شدم دیدم گربه سیاه پیام داده { مرینت من ارباب شرارت رو پیدا کردم بیا کمک } من سریع تبدیل شدم و رفتم یه 20 دقیقه طول کشید برسم ولی دیدم گربه سیاه افتاده رو زمین و دستش خونی هستش سریع رفتم پیشش و بلندش کردم بردم سمت خونشون تو راه گفت بانوی من من اومدم بگیرمش که با پنجم دستش رو زخم کردم و خون اومد بعد دید تو اومدی رفتش گفتم ادرین نباید با هاش می جنگیدی بدون من ادرین رو رسوندم خونه و اروم گفتم ادرین فردا به مادرت بگیم می خوایم با هم نامزد کنیم گفتش باشه ولی فردا ساعت 4 میام دنبالت و تا 5 اونجاییم گفتم باشه 4 منتظرتم ادرین و من از اتاقش رفتم بیرون و رفتم سمت خونه ساعت 3 شب بودش 4 ساعت دیگه باید می رفتم مدرسه و خیلی خوابم می امد
صبح شده بود و مثل همیشه دیرم شده بود که لوکا اومدش و گفت سلام مرنیت گفتم سلام لوکا گفت می خوای برسونمت گفتم نه لوکا زیاد دیرم نشده و نمی خوام رود برم که لایلا و کلویی رو نبی نم { بهونه } سریع رفت سمت مدرسه دیدم ادرینم اومده دسته هم رو گرفتیم و رفتیم توی کلاس من و ادرین مثل هفته پیش کنار هم نشستیم و نینو و الیا کنار هم و فیلیکس و لایلا هم کنار هم کلاس خیلی خوب بود و یه حسی می گفت بهم که خوشحال که لایلا عاشق شده و بیشتر برای این خوشحال بودم که با ادرین دیگه کار نداره زنگ مدرسه خورد ساعت 2 بودش که ادرین گفت مرینت 2 ساعت دیگه بیام دنبالت گفتم باشه ادرین اگفتن خدا حافظ ادرین گفت می رسئنمت گفتم نه می خوام قبل خونه برم پیش الیا تو راه خونه ادرین بودم که دیدم یک موجود عجیب اومدش اون یک سگ بودش که تبدیل به سگ سه سر شده بوده انگار اکومایی شده بود من رفتم توی کوچه ک تبدیل شب که گربه سیاه از پشتم اومد گفت بانوی من چی کار کنیم خیلی بزرگه گفتم گربه اکوماش صد در صد تو غلاده گردنشه گفت باشه ولی چطوری برم اونجا بانوی من گفتم
گفتم با گردونه خوش شانسی یک گاز دود زا شد خیلی اسون بودش گفتم گربه یک رو می ندازم بعد من میرم روی گردنش و گیجش می کنم بعد با پنجه برنده غلاده رو نابود کن گربه گفتم باشه بانوی من { همین کار رو تصو کنید کردن } گربه سیاه پرید و غلاده رو نابود کرد اکوما اومد بیرون و من اکوما رو گرفتم و با گردونه خوش شانسی همچی رو درست کردم .
گفتم گربه سیاه ببین بانوی شرارت به سگ ها هم رحمی نداره باید بگیریمش که گربه گفتش بانوی ول کن این حرفا رو ساعت 3 هستش سریع برو من رفتم خونه الیا و همه ی دختر ها اونجا بودن همه بچه می دونستن ما جرای من و ادرین رو و جلسه گذاشته بودن و یه مهمونی کوچیک گرفته بودن من رفتم توی خونه الیا که الیا گفت مرینت مبارک باشه گفتم اره دیگه می تونم واقعا بگم خدایا شکرت { با صدای بلند } بعد رز گفتش مرینت چطوری حست رو بهش گفتی گفتم تو یه نامه نوشتم { با لوکنت } بعد یک مهمونی کوچیک گرفتیم اهنگ گذاشتیم که دیدم ساعت 3 نیم هستش و ادرین نیم ساعت دیگه ادرین میاد و سریع رفتم و با بچه ها خدا حافظی کردم رفتم توی خونه من رفتم یک لباس قرمز خوشگل پوشیدم بعد دیدم ادرین اومده من از زاپلهه اومد پایین ماماان پدرم و ادرین دهنشون باز مونده بود بعد گفتم ادرین خودت بگو ادرین گفتش خانم دوپنگ و اقای دوپنگ من دخترتون رو خیلی دوست درم و اون هم من رو دوست داره و ما تصمیم گرفتیم با اجازه شما و مادرم نامزد کنیم پدر مادرم یکم به هم نگاه کردن و گفتن با مشکلی نداریم توی چشم های ادرین یک خوشحالی بود من و ادرین رفتیم سمت ماشین و نشستیم
رسیدیم خونه ادرین رفتیم سمت در ورودی و رفتیم تو نشستیم سر یک میز و من و ادرین کنار هم نشستیم و ماد ادرین اون سمت میز ادرین گفتش مامان من تو این مدت عاشق شدم و عاشق این دختر شدم اونم عاشقه منه من از پدر و مادرش اجازشون رو گرفتم و وقت شما باید اجازه بدید که ما با هم نامزد کنیم مادر ادرین یکم فکر کرد و گفت
نه ادرین من واقعا معذرت می خوام ولی من نمی تونم پسر خودم پسرم که پسر یکی از پول دار ترین خانواده های پاریس هستش بدم به یک دختر نونوا ادرین اومد بگه مامان ولی مادر ادرین گفت اما ولی نداریم انگار نه انگار که من جلوش نشستم ادرین اومد چیزی بگم که به دسته ادرین رو گرفتم و گفتم ادرین ولش کن خانم اگراست من می تونم پسر شما رو خوشتبخت کنم بهتون قول می دم مامان ادرین گفت نه من این اجازه رو نمی دم گفتم پس این طور هستش خیلی ممنون که گذاشتید که من با شما دیدار کنم و از خونشون رفتم پایین
ادرین اومد دنبال دستمو گرفت و گفتش مرینت وایسا گفتم ادرین من واقعا دوست دارم و من بدون من با کسی به جز تو ازدواج نمی کنم و نگران زمان نباش من تا عبد منتظرت می مونم ادرین اشک تو چشماش جمع شده بود و ن برای اینکه حالش بد نش گریه نکردم ادرین گفت مرینت نگران نباش من نظر مادرم رو می گیرم گفتم ادرین دوست دارم و رفتم ادرین روی پله نشست و منم توی مسیر گربه می کردم رسیدم به خونه و مادر و پدرم یک کیک بزرگ و خوشگل درست کرده بودن ولی با دیدن من خودشون ناراحت تر شدم گفتن مرینت چی شده گفتم مامان مادرش اجازه نداد و لطفا شرور نشید واقعا حوصله ندارم رفتم توی اتاقم و روی تختم نشستم گریه می کردم
از زبان ادرین . بعد رفتن مرینت من رفتم با مامانم صحبت کنم که دیدم رفته توی اتاقش من سریع رفتم بیرون و تبدیل شدم فکر ی کردم الان اکوما حتما می خواد مرینت رو بگیره من با تمام رفتم و دیدم اکوما توی اسمونه و اومدش پایین رفت توی اتاق مرینت من سریع گفتم پنجه برنده و اکوما رو نابود کردم مرینت سرش رو از بالشت اورد بالا بعد دید منم سریع اومد بغلم و هوا اون شب بارونی بودش اسمون همراه با مرینت گریه می کرد و من گفتم مرینت همه ی این ها یک روز درست میشه وقت تو این فکر باش که بانوی شرارت و مایورا و ارباب شرارت رو بگیریم بعدبا هم میریم میریم یک جایی که هیچ کس پیدامون نکنه مرینت گفت ادرین مادرت چیزی نگفت گفتم نه سریع رفت تو اتاقش منم اومدم این جا مرینت گفت ادرین تو بجای من کسی دیگه ای رو دوست داری یا مادرت کسی دیگه رو برای تو پسندیده گفتم نمی دونم ولی می دونم من عاشق تو هستم و یک روز به هم می رسیم
خب بچه این قسمت هم اومد اگر قسمت بعد تو راه هستش و نظر بدید لطفا
خدا حافظ
عالب
عالی
عالی
عالی
عالی ولی زودتر مرینت و ادرین رو به هم برسون
نظر فراموش نشه
نظر بدید مگه چقدر سخته