دوستان اینم پارت 22 در این پارت ۲ تا خبر فوری و هیجانی داریم که آخرش میگم کاننت ها فراموش نشه کپی ممنوع?نکنید دیگه?
از چشم آدرین بودیم?مرینت بیدار شد گفت آدرین چه خبره چی شده. گفتم:عزیزم خوب شدی و دستش رو گرفتم و بوس کردم و گفتم خیلی خوشحالم. مرینت گفت:آدرین میگم چه خبره که همون موقع ناتالی گفت فک کنم من بدونم خانم دوپن چنگ. بقیه از چشم مرینت?گفتم تو اینجا چی کار میکنی و دیدم یهو اومد گردنم رو انقدر محکم گرفت و داشت منو خفه میکرد و به آدرین گفت آدرین معجززه گررره لیدی باگ و کت نوار رو بده وگرنه قسم میخورم اگه دوباره مرینت رو بتونی ببینی.
ترس رو تو چشای آدرین می دیدم اما داشتم خفه میشدم و سرفم گرفت دیگه نفس نداشتم. دیدم آدرین داره نزدیک میاد.معجزه گر ها رو برداشت. داد دست ناتالی. من داشتم خفه میشدم و دیگه نفسم بالا نمیومد همون موقع ناتالی ولم کرد و افتادم زمین وای نفسم بالا نمیومد و چشمام تار می شد...
از چشم آدرین:?وای نفس مرینت بالا نمیومد دستام رو چسبوندم به هم و محکم میزدم به قفسه سینه مرینت. وای فایده نداشت?مشت زدم به دیافراگش?بازم فایده نداشت دیگه نتونستم و یه نفسه چاق گرفتم و دهنم رو بردم پیش دهنه مرینت و تنفس دهان به دهان دادم نه نه نه فایده ای نداشت?.داشت اشکم پایین میومد. ?
نوار گفت میتونم کمکی کنم ارباب گفتم آره خواهش میکنم. بعد اونم یه نفسه چاق گرفت و دهن به دهن کرد.و مرینت یه دفعه پرید و گفت اه اه اه حالم بد شد و مرینت بالا آورد?. گفتم خوبی. گفت افتضاااح ?حالم بده دهنم تلخه. نوار گفت خب ما کوامی ها اینجوری ایم.گفت ناتالی کو گفتم نمیدونم معجزه گر رو گرفت و کجا رفت یه دفعه یه صدای بووووووووف اومد و نور سبز اومد. نگاهی کردم بلند شدم و معجزه گره اسب رو برداشتم مرینتم نوار که گردنش بود میخواستم برم جلو ببینم ناتالی چیکار داره میکنه همون موقع یه صدای خیلی خیلی آشنا اومد اما هر چی سعی میکردم به یاد نمیاوردم صداش بیشتر شد:ناتالیی چیشده. وای فهمیدم پدرم? و اما چیز دیگه ای نشنیدم و ندیدم و نمیدونم چیشد
چشمام باز شد خیلی عجیب بود رو تخت بودم انگار همه ی اینا خواب بود اطرافم رو نگاه کردم مرینت رو دیدم خواب بود پتو رو برداشتم از خودم عجیب بود زخم هام نبود. ما تو خونمون تو پاریس بودیم انگار همه چی متعادل بود خیلی میترسیدم که اینجا چه خبره. مرینت رو بیدار کردم. بیدار شد. داد زد ناتالییی. گفتم چته. گفت پ پس ناتالی کو وا ما خونه ایم. گفتم پس تو هم یادته خوبه خیالاتی نشدم. گفت چیشد ما اونجا بودیم اونجا چی شد. گفتم نمیدونم یادم نیست آخرش چی شد. گفت تو داد زدی آخرش و بعد ما اینجاییم. گفتم: خب تنها چیزی که یادمه اینه که معجزه گر ها رو دادم ناتالی تو خوب شدی با تنفس نوار بهت. دیگه یه صدای بوف اومد وااای پدرم. یادم اومدد. گفت:حالا چیکار کنیم گفتم نمیدونم. خواستیم از تخت بلند شیم. من پاهام رو گذاشتم رو زمین اما به شدت درد گرفت. واای انگار فلج بودش. گفتم مرینت نمیتونم راه برم انگار پاهام جون وایستادن نداره
گفت یعنی چی و پاهاش رو زد به زمین تا بلند شه اما یک دفعه جیغ زد نهههه انگار پا ندارم اصلا احساس نمیکنم برگشت به تخت. دیدم مرینت میگه پاهامون چرا اینطورین من میترسم وای نکنه ما دیگه هیچوقت نتونیم بلند شیم. من رفتم بغلش گونش رو ناز کردم گفتم نگران نباش چیزی نیست. خوب میشه بعد چشمم به گردنبند نوار افتاد?گفتم مرینت شاید نوار دیده باشه چی شده و باید چچیکار کنیم خوب شه.گفت اما گردنبند رو میز هست و ما نمیتونیم بریم تا اونجا. گفتم ای وای نه دستم رو کردم تو جیبم یه چیزی حس کردم بهش دست زدم یهو صدای بیغ اومد برداشتمش و از جیب دراوردمش یهو دیدم این خطر سنجه مرینت گفت بزن بهش بزن. گفتم چراا?گفت تو بزن منم مثل اسباب بازی تا تونستم این دکمش رو هی و هی و هی و هی میزدم?که یهو دیدم دو نفر اومدن دم پنجره و شیشه رو باز کردن.
اونا شیر و گرگ بودن. گفتن بله دختر خاله و عشقش گفتم این شما رو خبر کرد آره. گفت آره فک کردیم فیلیکس رو دیدید. گفتم:فیلیکس نه اون الان خوب شده و تا اونجایی که من یادمه الان اسیر ناتالیه. گفتن ناتالی کیه?گفتم ولش کن الان مشکل یه چیز دیگس. گفتن: خب چیه. مرینت گفت:ما نمیتونیم راه بریم انگار پا نداریم پسر داییا میاید تو و گردنبنده نوار رو بدی رو میزه
گفتن باشه اما محرمیم بیایم تو. گفتم بیاید ما هنوز اینجاهاییم مونده هنوز?مرینت گفت:چی مونده آدرین. گفتم?چیزو میگم یعنی هیچی اصلا من مگه چیزی گفتم آهان منظورم بچه دار شدنمونه قربونش بره باباش??و گفت: خب خب باشه حالا میاااید بردارید یا... گفتن باشه باشه غلط کردیم اومدیم و گردنبند نوار رو دادن مرینت کرد گردنش و نوار اومد. گفتیم نوار چمون شده چرا نمیتونیم راه بریم. گفت:راستش شما محلوله فلجی همیشگی خوردید که لایلا زد به فرمان ناتالی نمیدونم میشه چه کار کرد تا این وضعیت خوب شه و سرش رو انداخت پایین و گفت متاسفم ملکه?گفتم چررا گفت آخه هیچ راهی نیستش و شما برا همیشه اینجوری میمونید.مرینت جیغ نه نه نههههه??اما یکی از دم پنجزه گفت من یه کاری میتونم بکنم. نگاه کردیم و گفتیم بانیکس
گفتش من میتونم کمک کنم. گفتیم عالیه بیا ما رو ببر به اون موقع. بعد گفت خب شما الان فلجید چطوری میخواید خودتون رو نجات بدید.شیر گفت:خب ویلچرا های خونه ی دایی که اون موقع دایی و زن دایی گرفتن هنوز هست اونا رو واست میاریم مرینت. مرینت گفت چی. که دیدم گرگ و شیر رفت و بعد 2 دقیقه آوردن. منو و آدرین نشستیم آدرین گفت چقدر زود پیر شدیم. گفتم بی مزه رفتیم با بانیکس رسیدیم به دروازه هاش گفت حالا برید به همون موقعی که نوار بهت نفس داد و خوب شدی و رفتیم اونجا که رسیدیم دیگه به ویلچر نیازی نبود و میتونستیم راه بریم. سریع تبدیل شدیم(من اسب و آدرینم نوار شد)می خواستیم بریم سریع دنباله ناتالی که دیدم مرینت و ادرین اون زمان جیغ زدن و گفتن ما و ما گفتیم نترسید و گفتن مگه میشه و ما بهشون ماجرا رو توضیح دادیم اما دوباره وقتمون با توضیح دادن گرفته شد و...
دوستان تموم شد حالا خبر ها اولی:دوستان متاسفانه پارت 25 پارت پایانی داستان مرینت❤️❤️آدرینت هست? و تایید شد و هماهنگی شد برا پارت های بعد اما یه خبره دیگه: قراره بعد از مرینت❤️❤️ادرینت به میراکلس بسیار زیبا که او خیلی قشنگ تر هست و ادامه فصل ۴ هست رو بذارم. مرسی گل ها بخاطر نظراتتون??
ممنونم تستت خیلیییییییییییییی قشنگ بود فوقالعاده بود. میشه یه سوال بپرسم شما دختر هستید؟ اگر دختری میشه با من دوست بشی
لطفا استار❤️❤️ماركو رو ادامه بده
چرا پارت بعد رو نمیزاری ؟ به خدا خسته شدم از بس پروفایلتو نگاه کردم
چشم امروز میزارم منو ببخش??
امیدوارم استار❤❤مارکو را ادامه بدی.
نه نه نه نه لطفا خواهشا التماست میکنم باید ادامه بدی این داستان عالیه عالیییییییی ادامه بده ادامه بده???????????
تستمو دوبار نوشتم در حال برسیه?
من پارت اول داستانم رو گذاشتم چرا هنوز در حال برسیه؟موضوعش هم تکراری نیست.اسمش هست هویت قهرمانا میخوام پارت 2 رو هم بزارم ولی تایید هنوز نشده چرا لطفا یکی بگه
خیلی قشنگ بود??
اما چرا 25 پارت اخره ☹️
فوق العاده،محشر و بی نظیره واقعا تو نویسنده فوق العاده ای هستی???