پارت سوم هنوز ما به هویت اصلی کوران پی نبردیم با ما همراه باشید
زانو زدم کنار یوکی و میله رو از تو آستینش در اوردم تا اومدم برم صدایی اومد : شاهزاده کوران ... برگشتم و نگاه کردم یوکی بیدار شده بود ولی چطور ممکنه وقتی خاطره ای رو از ذهن کسی پاک کنم باید ۴ ساعت بخوابه ولی هنوز نیم ساعتم نشده ... یوکی گفت : شاهزاده دیشب شما نزدیک خوابگاه ما چیکار میکردید
اصلا باورم نمی شد یعنی قدرت من رو یوکی اثر نکرده . نشستم لبه مبل کنار یوکی و گفتم : من شبا همه جا هستم . یوکی گفت : کاشکی می فهمیدم کار کی بوده ... که یهو دوباره بی هوش شد . انرژی که بهم می داد این بود که ترسیده . یوکی رو خوابوندم رو تختش و تا اومدم دستگیره در رو بگیرم و فشار بدم در باز شد
گفتم : آیدو تو هنوز زنده ای ؟ آیدو گفت : وای کوارن خیلی وقته که ندیدمت دوباره می خوای با قدرتت من رو پرت کنی به ناکجا آباد . گفتم : نه ایندفعه می فرستمت به جای دور تر . آیدو گفت : اینجا چیکار میکردی ؟ با یوکی چیکار داشتی ؟ گفتم : به تو هیچ ربطی نداره . آیدو یقه لباسم رو گرفت و گفت : یه بار دیگه تکرار کن . گفتم : به تو هیچ ربطی نداره . که صدای دخترا رو شنیدیم : آره این لباسه خیلی قشنگه و ... آیدو سریع یقه من رو ول کرد و فرار کرد
منم در اتاق رو سریع بستم و فرار کردم
از زبان یوکی : از خواب بیدار شدم دخترا مشغول یه کاری بودن . دوین با یوهی داشت غذا درست می کرد . کاترین و هانی داشتند تلوزیون نگاه می کردند . الی و هلن و کِلو داشتند کمد لباس ها رو مرتب می کردند و نیلا هم داشت آهنگ گوش می داد . از رو تخت بلند شدم . کاترین گفت : ساعت خواب یوکی خانم .
گفتم: مگه ساعت چنده ؟ هانی گفت : ساعت ۸ شب کی خوابیده بودی ؟ گفتم : ساعت ۶ بود فکر کنم . هانی به کاترین گفت : پس زیاد نیست خوابیده تو هم . کاترین خندید و گفت : بیخیال اینجاش قشنگه... و دوباره مشغول فیلم دیدن کردن .دوین دست هاشو شست و اومد پیشم و گفت : مژده بده خبر دارم . گفتم : چه خبری ؟ دوین گفت : فردا دوباره مهمونی با شاهزاده ها داریم
با بی میلی گفتم : دوباره من نمیام ... دوین گفت : ساکت تو باید بیای شاه تو رو مد نظر داره برای کوران ... با داد گفتم : چی ؟ دوین گفت : هیییس که صدای یوهی اومد : دوین بیا ببین خوبه؟ دوین پاشد و رفت تو آشپزخانه
با خودم گفتم : عمرا ... که کلو گفت : برای مهمونی فردا این لباس بهم میاد . یه لباس نارنجی اکلیل اکلیل دنباله دار . نیلا هنزفیرو در اورد و گفت : رنگش یه کم شاده . کلو یه لباسه کرمه چین چینی اورد و گفت : این چطوره ؟ همه تائید کردن . پاشدم که برم دست شویی کاترین صدام کرد : هوی گوشیت پیام اومد از طرفه( ک ) ... گفتم : ( ک ) ؟ گوشی رو از دست کاترین گرفتم و نگاه کردم : ساعت ۱۱ شب جلوی خوابگاه باش باهات کار دارم . رفتم تو فکر یعنی کی بود !
تموم شد نظر فراموش نشه
حمایت می کنید ؟
والا من ک انقد گیج شدم اومدم از اول خوندم😐😂
خدایا منو بی نوبت شفا بده😂
سلام عزیزم
مثل همیشه عالیه
از نظر من داستانت از همه تست ها بهتره ولی تست حادثه رو که نسترن جون نوشته رو هم بخون
ممنون بابت داستان های زیبات
جالب بود
حتما کوران بوده
من تازه شروع کردم به خوندن . داستانت عالیه . لطفا ادامه بده .
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
منتظر پارت بعدم .
ایولاااااااا
فقط این پارت انگار یکم کم حوصله بودی ?⭐?
بله چون درسم زیاد بود
خیلی کمه بیشتر بنویس ولی قشنگ هم بود
چشم بیشترش میکنم