این پارت ۱۳ یکم متفاوته۸۰٪تخیلی29٪هیجانی1٪ترسناک ممکنه ترسناک نباشه اصلا
از زبان سینان?
منو پاین داشتیم قدم میزدیم من دست پلینو گرفتم و خیلی سرخ شده بودم که یهو یک نور سرخ از کنارم رد شد وایسادیم دوبارع رد شد من واقعا خشکم زده بود پلینم دستمو محکم گرفته بود احساس کردم که از پشت میخواد به پلین حمله کنه اون کشیدم تو بقلم و هیچی ندیدم من دست پلینو گرفتم و دویدیم رسیدیم به رود خونع ای که ازش رد بشیم پلین گفت پس پلش کو گفتم فک کنم ندارع و بعد گفتم باید از روش رد بشیم گفت ولی من اسکی بلد نیستم کفتم ایب ندارع من بلدم بیا تا پاشو گذاشت شروع کرد به چرخوندن دستاش تو هوا و سر خردن داشت می افتاد که گرفتمش رفتیم وسط رود خونه وایسادیم یهو دیدم که یخ ها داره میشکنه پلین تکون خرد ترک ترک شد خواستم پلینو پرتاب کنم که منو محکم بقل کردو گفت حتی فکرشم نکن منم بقلش کردم بعد پنج دیقه با صدای پلین چشامو باز کردم باورم نمیشد
از زبان پلین ?
یخا شکست و داشتیم می افتادیم من یه نور از جلوم رد شد چشامو باز کردم همون نور قرمزه بود دورمون میچرخی و یهو تبدیل شد به زرد و انگار داشت تیکه تیکه میشد تیکه های توپ قرمز اومدن جلو چشام و اون نور گفت چشاتو ببند صداش صدای یه دختر بود چشامو بستم بعد پنج ثانیه باز کردم وسط رود خونه شکسته بود اما ما اونور رود بودیم به سیناندگفتم کیتونی ولم کنی خیلی تعجب کردو گفت تو جادو بلدی گفتم نه بزار رسیدیم تعریف میکنم راستی تو راه هتل جنگلی رو میدونی گفت نه و فک کنم وسط جنگل باشیم ازم پرسید گوشیتو اوردی گفتم نه سرشو خاروند و گفت ناراحت نشی ولی من سه ردیاب تو گوشیت کار گذاشتم گفتم چی؟؟؟؟ و بعد گفت بخاطر خودت بود و گوشیشو در اورد با ردساب گوشیم رسیدیم به هتل (اون لحظه ای که یخا شکست عکس این پارته بخاطر اینکه بهتر باشه این عکسو انتخاب کردم/
از زبان رها?
خیلی تعجب کردم اون دختر مو قرمز کی بود به فکرم رسید عکسی که اون دختر گرفتم رو به ماکا نشون بدم دسبندو در اوردم گفتم تو اینو میشناسی گفت معلومه این کلودیاست پرنسس کل سرزمین شیطان ها گفتم اینحا چیکار میکنه گفتزمان های قدیمپادشاه و ملکه صاحب دوتا دختر میشن این دو دختر با نامهای کلودیا و کلویی هستن و قدرت های زیادی از پدر و مادرشان به عرص بردن کلویی در سن ۱۳ سالگی از قدرتش سوعه استفاده میکنه و مادر پدر اونو به شکل دختر انسان ۳ ساله ای در میارن و حافظشو پاک میکنن کلودیا وقتی میفهمه به سر زمین انسان ها راه هست میاد اینجا و از قدرتش برای نجات انسان ها استفاده میکنه و از دستور پادشاه سر پیچی میکنه و اون تبعید میشه اما مادر نمیتونه تحمل کنه و میگه اگه زمانی دختر اول یعنی کلویی برگرده میتونه کلودیا هم برگرده
بعد رفتم تا خودمو تو دردسر بندازم خدمو بد حایی گیر انداختم رفتم توی یک چاه و کلی مار اونحا بود اون دختر دوباره پیداش شد ولی وقتی بقلم کرد گفتم لطفا نرو کلودیا منو رسوند گفت چیزی شده خانم رها گفتم اسم منو از کحا میدونی گفت من یه پرنسسم میدونی که گفتم اره گفت یچیزی در تو احساس میکنم بعد گفتم میشه منو پیش خودت نگه داری گفت باشه رفتیم خونش یه قصر بزرگ بود
ازم پزیرایی کرد منو تو اااق خودش پناه داد اتاقو نگاه کردم خیلی بزرگ خوب بود گفت این عکسای کیه گفت منو خواهرم و والدینم گفت تو چجور ادمی هستی گفتم من یتیمم ? تا اینو گفتم گفت متاسفم
پایان
خدا نگهدار تا پارت بعدی
خودم اولین نفرم ۶ دیقه پیش تایید شده?