سلام من عسل هستم
روزی دختری به اسم کورا بود اون اواتار بود
اون توی عناصر اب خاک و اتش قوی بود ولی اصلا نمی تونست عنصر باد رو کنترل کنه
تنزین کوچک ترین پسر انگ که استاد باد افزاری بود با زن و بچه ها امد به قطب جنوب
قرار بود تنزین و خانوادش نقل مکان کنن از شهر جمهوری ولی یک مسئله هایی بود که نمی تونست نقل مکان کنه و فرداش برگشت به شهر جمهوری
یک شب پدرش و مادرش صحبت کرد که به شهر جمهوری بره اونا قبول کردن
بعد از 3 روز
کورا از مسابقات نبرد عناصر خیلی خوشش میامد
تصمیم گرفت شب به صورت خیلی یواشکی بره به مسابقات رفت اونجا و با بحانه دستشویی بیاد تو ولی جواب نداد و گیر افتاد یهو پسر جوانی که لباس بازی کن تنش بود پیداش شد کورا همین تور داشت با ابدار چی بهث میکرد
پسر نگاهش به کورا افتاد اومد تو و گفت من داشتم دنبالت میگشتم ( اصلا اسمش هم نمی دونه و دروغ گفته ) همین طور داشت سابت میکرد که من اینو دختر رو میشناسم و بالاخره موفق شد و اب دار چی رفت از زبان کورا : سلام ممنون که نجاتم دادی گفت سلام خواهش میکنم از زبان پسر : اسم من بولینه گفت خوشبختم منم کورا هستم جواب دادم خوشبختم میخواهی یکی از بهترین جواهای سالن رو ببینی از زبان راوی و بردش به رخت کن رخت کن بهترین ویو سالن بود
برش اونجا یک پسر دیگه ای بود این پسر برادر بولینه ولی زیاد موافق اومدن کورا نبود ولی احساس خاصی بهش داشت
فیلمشو دیدم فیلمش فوق العاده خوب بود البته یکش هم فوق العاده بود اسم یکش اواتار هست
خوب بود من نفر اول