ایندفعه شما بگید اخر داستان چی میشه ?
قلبم گرفت یه حس عجیبی داشتم عین تنفر و عاشق شدن نمی دونم از چی بود سایو گفت خوبی میخواهی بریم خونتون گفتم ممنون خودم میرم و راه افتادم خواستم قدم اول رو بزارم که داشتم میفتادم سایو گفت بیا با هم بریم وقتی رسیدیم خونه چاسو در باز کرد گفت با خواهرم چی کار کردی بیشعور با این حرفش هم من ناراحت شدم هم سایو گفتم چاسو تند نرو بیا با هم بریم چاسو گفت منظورت گفتم سایو به من لطف کرد من تو راه خونه قلبم گرفت نمی تونستم راه برم سایو کمکم کرد سایو باناراحتی گفت
من دیگه برم گفتم نه بیا تو گفت زحمت میشه بعد از یه ربع بلخره سایو امد تو گفتم سایو چرا انقدر بهم ابراز علاقه میکنی گفت چون تو دوستمی گفتم خوب چرا با لیا این کارو نکردی گفت چون میدونستم لیا مهربونه و زود ادم رو میبخشه اما تو گفتم اما تو از ادم تا انتقامت رو نگیری ول کن نیستی درسته؟گفت دقیقا ?چاسو گفت ان دختره که با هم بودین کی بود گفت ان خواهرمه سایوکا چاسو گفت اصلا قابل تهمل نبود گفتم دقیقا حالا ولش کن از خانوادت چه خبر سایو گفت پدرم در تصادف مرد من با خواهر و مادرم زندگی میکنم شماها چی چاسو گفت ما اونا رو تو خونه ی قبلی از دست دادیم یهو یاد یه خاطر افتادم من روی یه تاب نشسته بودم و مامان داشت حلم میداد بابا گیتار میزد چاسو شعر برام میخواند گریم گرفت رفتم تو اتاقم بالشتم سفت گرفتم گفتم چرا من هان چرا من این زندگی حتی یه چیز ارامش بقش هم برای ادم نمی زاره که یهو
صدای چاسو و سایو امد که سایو میگفت نه نه نه امکان نداره این یه خوابه رفتم پایین شیشه شکسته بود لباس چاسو و سایو پاره پوره بود گفتم چی شده سایو گفت یه نفر امد تو گفت جانت ازاب من خاهد شد و امد سمت ما و با خنجر زد به دست چاسو گفتم این زندگی لعنتی حتی یه لحظه هم به من ارامش نمی ده حالا اگه به لوسی بگم چی کار میکنه
سریع زنگ زدم اورژانس وقتی امدن سایو با چاسو رفت من به جاسو و لوسی زنگ زدن بیان چون از تنهای خیلییییییییییی میترسم وقتی رسیدن سراغ چاسو رو میگفتن گفتم سلام بچه ها لوسی یه چیزی میگم ناراحت نشو گفت چی گفتم چاسو با خنجر دستش بریده شده لوسی گفت یعنی قط شده گفتم نه یه خراش گنده بر داشته ?? لوسی زد زیر گریه جاسو گفت لوسی گریه نکن بیا با هم حرف بزنیم اروم بشیم (استسنائی از زبان جاسو )
لوسی هی گریه میکرد یه نگاه به کلارا کردم حالش از لوسی هم بد تر بود ??چون اگه چاسو میمیرد ان دیگه هیچ کس رو نداشت نه عمه نه دایی یا چیز های دیگه همه توی اتش سوزی مردن به جز کلارا و چاسو اونا داشتن تو حیاط بازی میکردن کلارا با حال خراب گفت بچه ها بیاید بریم تو حیاط گفتم بریم
کلارا با هدفون و گوشیش امد خوابید روی زمین چشم هاش رو بست یه اهنگ رو لب خونه ی میکرد خیلی خوردنی شده بود رفتم بغلش گفتم چه جوری خونتون اتیش گرفت کلارا گفت یه نفر رو دیدم که با یه بشکه نفت دور خونه نفت میریخت و با فندک اتیش زد خونه رو برای همینه که به هیشکی به قیر از تو و لوسی و چاسو اعتماد ندارم گفتم چه جوری اعتمادت رو جلب کردم گفت با افکارت گفتم چه جوری گفت روز اول که دیدمت افکار با نمکی داشتی با یه نگرانی بهم گفتی کلارا متمعنی و بعد برد خودمونی شدی لوسی هم با کار های جالبش نظرم رو جلب کرد برای هرکی یه اخلاقی داره واین خیلی جالبه
گفتم اگه مثلا پدر من خونه ی شمارو اتیش زده بودند و تو بفهمی چی کار میکردی گفت ازت جدا میشدم رابتمون رو خراب میکردم حتی با لوسی گفتم باشه حالا چرا انقدر موضوع رو جدی میکنی ? از زبون کلارا با این حرف جاسو داشتم بهش مشکوک میشدم اما گفتم ولش کن امکان نداره کار اونا یا خانوادشون باشه که یهو بازم قلبم درد گرفت
یه درد عجیب که داشت بهم مفهوم خداحافظی رو میداد با خودم گفتم ولش کن لوسی امد گفت کلارا چرا از منو جاسو خوشت میاد گفتم بخواتر این که اولین روز جاسو با ناراحتی بهم گفت کلارا متمعنی که فهمیدم پسر خوبی هست نگران من هست تو هم بخواتر نظرات جلبت با هر نفر یه برخوارد می کنی و این نظرم رو جلب کرد لوسی گفت خوب سایو چی شد گفتم تو راه دیدمش یاد حرفت افتادم ازش معضرت خواهی کردم جاسو گفت چه عجب بلخره گفتم چیه حالا مگه چی شده لوسی فت باهاش کنار امدی گفتم تا یه حدودی
یهو گوشیم زنگ خوارد سایو بود گفتم جانم گفت چاسو حالش بهتر شده اما میگه بیا اینجا گفتم باشه امدم به بچه ها گفتم گفتن ماهم میایم گفتم خوب بریم راه افتادیم خیلی ناراحت بودیم توی راه یهو
???????????????خوب عزیزان ادامش رو تو نظرتون بگید فکر میکنید چی میشه امید وارم خشتون امده باشه بای بای ???????????
اگه دوست داری به پروفایلم سر بزن
من قبلی هارو نخوندم
خوب بود هرچند کلا این داستانارو نمی پسندم چون انگار از یه کتاب دیگه است و فکر کنم شخصبت هاتو از انیمه ای چیزی ایده گرفتی. ولی مدل ایرانیش از بقیه داستان هایی که اینجا خوندم بهتر بود. منم یه داستان نوشتم منتظرم تایید شه.
به نظرم پایان داستانت باید اینجوری باشه :
یهمو قلبم تیر کشید و پاپا سست شدن. همه جا تاریک شد. صدای جیغ لوسی رو شنیدم ولی انگار از یه دنیای دیگه بود.
وقتی بیدار شدم خودمو رو تخت بیمارستان یافتم. دیدم سایو بالا سرم ایستادم. دیدنش یه حسی عجیبی بهم داد. حس احترامی عاقشته به عشق. مرگ بهم نزدیک میشد. تصمیم گرفتم حسمو به سایو بگم:
- سایو ... ولی نه مرگ زودتر رسیده بود و منو در برگرفته بود...
عالییییب بود بعدی رو زود بزار