خب دوستان اینم قسمت 12 امید وارم حال کرده باشید ممنون برای 30 تا نظر من می خواستم داستان رو 3 دیگه بنویسم ولی دیدم همه نوشتن بنویس بنویس شروع به نوشتن کردم لطفا همین طوی نظر بدید
بعد از حرف زدن با مامان فهمیدم باید برم به ادرین بگم دوستش دارم کفشم رو پام کردم و رفتم سمت خونه ادرین که دیدم خونشون اتیش گرفته و فیلیکس تبدیل به مرده اتیشی شده و ادرین و خالش پیشه هم هستن و ادرین نمی تونه تبدیل شه من فتم تو کوچه و تغیر شکل دادم یو یوم رو انداختم و از پنجره رفتم تو شعله اتش داشت نابودم می کرد بلخره ادرین رو پیدا کردم که خالش گفت لیدی باگ کمکمون کن پسرم تبدیل به مرده اتیشی شده گفتم کمکشون می کنم خانم ولی اول خودتون یو یوم رو انداختم به سمت میله ی چراغ توی خیابون و مثل زیپ لاین شد خاله ادرین رفت و ادرین داشت می رفت که دستش رو گرفتم گفتم ادرین وایسا ادرین گفت ولم کن مرینت گفتم ادرین من دوست دارم من عاشقتم من به لوکا نگفته بودم دیگه عاشقت نیستم من عاشقتم ادرین ادرین گفت مرینت من برای این جدا شدم که تئ اذیت نشی من فکر می کردم تو عاشق لوکا هستی ولی مرینت من هرشب هر رو قلبم برای تو می تپه گفتم ادرین تو دیشب با اون کاری که کردی منو نابوده نابود کردی تا مرز خود کشی که مامانم جلوم رو گرفتم ادرین یک لحظه چشماشو بست گفتم ادرین تو می دونی لایلا وفیلیکس با هم بودن و فیلیکس الان بخاطره کار تو مرده اتیشی شده گفتم ادرین اشتی گفت اشتی بانوی من ادرین از زیپ لاین رفت پایین که بووووووووووووووووووم از زبان ادرین . من از زیپ لاین رفتم پایین تو کوچه رفتم و تغیر شکل دادم که بوممممممممممممممم ساختمون ریخش گفتم نههههههههههههه بانوی من سریع رفتم بالای خرابه ساختمون با پنجره خرابه ساختمون رو نابود کردم دیدم مرینت افتاده و صورتش خونی هستش گفتم نه نه نه بانوی من نه نباید این طوری شه بانوی من حالت خوب می شه نگران نباش مرینت گفت گ..ر.به سیا....ه دو...ست...دا...ر.....م
لیدی باگ رو بلند کردم و به سمت بیمارستان بردم گوشواره هاشو برداشتم و خودم تغیر شکل دادم رفتم تو بیمارستان گفتم کمک کمکم کن عشقم داره می میره دکتر ها اومد و مرینت رو بردن تو بخش من نشستم رو اون صندلی که مرینت هفته ی پیش نشسته بود که من از پخش بیام بیرون ساعت ها گذشت گذشت گذشت که مادر پدر مرینت اومد و اون ها هم مثل منتظر نظر دکتر بودن 1 روز گذشت و من توی بیمارستان بودم که دکتر گفت خانم و اقای دوپنگ چنگ دکتر شما امکان داره تو کما بمونه من از شدت ناراحتی زدم زبر گریه و رفتم بیرون بیمارستان بعد به این فکر افتادم که معجزه گر هارو بدم به ارباب شرارت تا اون مادر رو زنده کنه و منم به عنوان شرط بگم مرینت رو زنده کنه به پلگ سپردم که با تله پاتی دنبال کو یا می مایورا بگرده هفته ها گذشت و
هفته ها گذشت و پلگ بلخره جای ارباب شرارت رو پیدا کرده بود زیر برج ایفل باید می رفتی توی مترو و از یه در می رسیدی بجای مخفی گفتم سلام ارباب شرارت یه کادو دارم برات معجزه گر من و لیدی باگ گفتش مایورا اماده باش گربه سیاه اینجاست گفت اروم وقت می خواهم یکی رو برام زنده کنی من می خواهم تو مرینت دوپنگ چنگ رو زنده کنی همین و می خوای کاری کنی بکن گفت باشه مشکلی نیست من معجزه گرم رو در اوردم و یه ماسک به صورتم زدم و معجزه گر ها رو بهش دادم گفت اره اره دارم حسش می کنم قدرت برتر من مرینت دو........ و همسرم رو زنده می کنم بومممممممممممممممم همه بی هوش شدن من معجزه گر ا رو برداشتم با سرعت به سمت بیمارستان رفتم
با سرعت تمام رفتم ولی دیدم هنوز مرینت بی هوشه گفتم تلاشم بی هوده بود زدم زیر گریه که دیدم بدن مرینت تکن خوردش گفت دکتر به هوش اومد دکتر به هوش اومد خانم دوپنگ اقای دوپنگ مرینت به هوش اومدش مرینت رو اوردن بیرون من یه جوری که انگار مقصرم وایسادم که مرینت خودش اومد جلو و بغلم کرد و گفت می بخشمت وقت دیگه این کارو باهم نکن که یهو یادم اومد خودمون ریخته و مادرم زندس گفتم مرینت من باید برم شب جای همیشگی با سرعت رفتم تبدیل به گربه سیاه شدمبا پنجه برنده یه سورخ درست کردم و رفتم زیر زمین و دیدم هنوز جای مخفی سالمه ولی داره فرووو می ریزه و مادر زندش ولی بی هوشه بغل کردم و پریدم بیرون به یکی از خونه های پدر که نزدیک همین خونه خریده بود رفتم با کلید درو باز کردم و مادرو رو تخت گذاشتم و زنگ زدم به خاله که بیاد خودمم رو صندلی نشستم و تغیر شکل دادم پلگ گفت ادرین خانم کمبر مرده کاشکی به ارباب شرارت می گفتی اون زنده کنه نهههههههههههههههههه گفتم پلگ کاشکی منم مثل تو به این چیز های کوچیک فکر می کردم تو این هفته عشقم مرد و دوباره زنده شد و مادرم هم زنده شدش خالم و فیلیکس اومدش گفتم خاله یه خبر دارم برات گفت چی خاله گفتم خاله خودت برو و تو اتاق ببین
خاله جیغ زد گفت اینکه مادرته ادرین گفتم اره مادرمه من امروز توی خرابه های خونه چرخ می زدم که دیدم مادر هم اونجا بی هوش هستش و اوردمش خونه مادرم بیدار شد گفت خای من گابریل اینجایی گابریل گفتم نه مامان منم ادرین مامان چشماشو باز کرد گفت ادرین تویی پسرم چقدر بزرگ شدی من یادم می یاد تو بچه بودی چطوری بزرگ شدی گفتم مامان تو فراموشی گرفتی { الکی } گفت پدرت کجاست گفتم پدر یه خلاف کار بزرگه و فراری هستش گفت ادرین من انقدر خشتم گفتم مامان چون خیلی وقته منو بغل نکردی من مامان رو بغل کردم و گفتم مامان حالا یکم استراحت کن من از اتاق رفتم بیرون و به خاله گفتم حالش خوبه وقت بهش نگید ملکه طاووس هاست بهش گفت فراموشی گرفته بوده
شب شده بود من رفته بودم بالای برج تا مرینت بیاد چند دقیقه بعد مرینت اومد گفتم بانوی من دلم برات تنگ شده مرینت اومد کنارم نشست گفتم بانوی من می دونی چرا الان به هوش اومدی گفت نه گفتم من مجزه گرمون رو به ارباب شرارت دادم و تو رو زنده کرد و مادرمم زنده کردش مرینت گفت یعنی الان مادرت زنده هستش گفتم اره و مرینت من معذرت می خوام {با گریه} ایم بلا بخاطر من سرت اومد شرمندم گفتش می خوای جبران کنی گفتم اره گفت دیگه تنهام نزار دیگه ولم نکن من عاشقتم ولی تو بعضی وقت ها زود تصمیم می گیری ادرین تو برای جبران کارت باید دیگه زود تصمیم نگیری ادرین گفتم باشه بانوی من گفتش ادرین می خوای فردا یه کاری کنیم فردا منو به مادرت معرفی کن بعد مدرسه گفتم باشه مرینت
از زبان گابریل . شب بودش من جای مخفی زدم بیرون و تصمیم گرفتن برم ییملی رو بمینم { زندش} من فهمیده بودن ادرین مادرش و خالش رو به خونه که برای زمان های مثل الان خریده بودم اورده از پنجره رفتم تو دیدم ییملی هم بیداره گفت گلبریل تویی گفتم اره عزیزم گفتش گابریل دلم برات تنگ شده بود و گفت معجزه گر جدید هستش گفتم اره گفتش گابریل شنیدم تو ادم شروری شدی گفتم من برای کشوندن صاحبان معجزه گر کفشدوزک و گربه سیاه یک ادم رو شرور می کردم تا معجزه گر هاشون رو بگیرم بعد اسمه منو ارباب شرارت گذاشتن گفتش گابریل حالا باید چی کار کنیم گفتم نمی دونم ییملی من برای زنده کردن تو این کارو کردم و حالا اگر خواستی من یه هویت جدید می سازم و بیرون یه جایی که کسی پیدامون نکنه به جز ادرین گفتش گابریل کجا بریم گفتم من با هویت گابریل گرو گی یه خونه خریدم توی یکی از مزرعه های خارج شهر می تونیم اونجا می تونیم کلبه عاشقانه ودمون رو داشته باشیم ییملی گفت فعلا می خوام یکم با ادرین باشم بعدا این کارو انجام می دیم گابریل
از زبان ادرین .مرینت مثل هر شب خوابش برده بود و من معجزه گرش رو برداشتم و دوباره گذاشتم روی گوشش بردمش خونشون از بالکن رفتم تو گذاشتم روی تختش و صورتش رو بوس کردم و تو دلم گفت من داشتم بخاطر مسخره بای های خودم این دختر رو از دست می دادم و خودم به سمت خونه رفتم که دیدم پدرم از بالکن پرید و رفت گفتم پدرم اومده بود مادرم رو ببینه دیدم امشب شبه عاشقانه ای هست من واقعا شبیه پدرم دو تامون عشقامون رو از دست دادیم و توی یک شب به عشقمون رسیدیم خدایا شکرت
بچه ها من مرینت و ادرین رو بهم رسوندم بخاطر شما ها و یادتون باشه که عشق قوی ترینچیز تو کله دنیاست و همیشه تو راه پیدا کردنش باشید و همچی به خوبی گذشت ولی به ای خوبی عادت نکنید چون این ارامش قبل توفانه دمه همتون گرم نظر بدید این بزرگ ترین حمایت از من هستش دمتون گرم که برای قسمت 11 نزدیکه 35 تا نظر دادید من شارژ شدم و قسمت 13 رو به زودی می خوانید
خداحافظ
ادامه بده
قسمت 13 رفت برسی
زیبا بود ولی پر از غلط املایی
منم داستان در مورد لیدی باگ و کت نوار نوشتم خوشحال میشم بیای داستانم رو بخونی اسمش هست
بیشتر شدن لحظه به لحظه عشق من به کت نوار
منتظر نظرت در باره ی اسمت هستم ??
قسمت بعد اومده بچه ها
قسمت بعد اومده بچه ها
عالییی بود
عالی بود کلا عالیمی مینویسی
بعدی رک زود بزار
راستی داستان ماموریت ما رو هم بخونوهمین صفحه اول هم هست
میگما داستانات رو دوس دارم
ولی من به عشق واقعی اعتقاد ندارم بلکه معتقد هستم عشق ما تنها به کسایی که از اول باهاشون بودیم و حسشون کردیم مثل خانواده وجود داره
وعشق یک چیز زود گذره وعشق مثل تو داستانا و افسانه ها نیست گولشو نخورید
توصیه یک عشق شناس به شما
درود بر تو دوست عزیز که با داستان های خوبت مارو شارژ میکنی??????
ادامه ی چی
نظر بدید بچه ها فردا قسمت ۱۳ رو می نویسم