داستانی سراسر اتفاق های عجیب .?
مرد غریبه وقتی الکس رو دید گفت : کمکم کنید .الکس بالای سر مرد و لب صخره راه رفت و پرسید : اگه کمکت کنیم چی به ما میرسه ؟ مرد غریبه سریع گفت : هر چیزی که بخواید . الکس لبخند زد و گفت : باید کمکمون کنی از جنگل خارج بشیم و به دره ی مرگ برسیم . مرد غریبه گفت : باشه . نیک با صدایی که فقط الکس بشنوه گفت : الکس صبر کن اگه کمکمون نکرد چی ؟ الکس گفت : میکشیمش ، سه به یک حداقل آمار به نفعش نیست . الکس خم شد و دست مرد رو گرفت و آوردش بالا و گفت : قابلی نداشت ، از کی اینجایی ؟ مرد گفت : از دیشب .
آلیس سریع پرسید : اهل جنگل ممنوعه هستید ؟ مرد جاهای خاک گرفته ی لباسش رو تمیز کرد و گفت : هم آره هم نه . الکس رو به مرد غریبه کرد و گفت من الکسم و با مرد دست داد مرد هم با الکس دست داد و گفت : من هم لئو هستم . الکس به طرف نیک و آلیس برگشت و گفت :لئو ، این آلیس و این هم نیک هست . لئو سریع گفت : از آشناییتون خوشوقتم و بعد به اطراف چرخید و گفت : خب حالا برای چی می خواید برید منطقه ب ؟ آلیس به طرف الکس برگشت و گفت : الکس یه دیقه مییای یه صحبت خصوصی باهات دارم ? الکس گفت : آره حتما .
الوس و آلیس یه چند متر از نیک و لئو دور شدن و بعد آلیس به طرف الکس برگشت و گفت : بهش هیچ اطلاعاتی نمیدیم احتمال داره یکی از مزدور های بلک باشه . الکس گفت : آره من تا سرش رو دارم گرم میکنم به نیک خبر بده . آلیس و الکس برگشتن پیش لئو و لئو گفت : سوالم رو دوباره بپرسم ؟ الکس گفت : راستش نمی تونیم بگیم . لئو گفت : درکتون میکنم ، من هم اگه جای شما بودم به یه غریبه اعتماد نمیکردم .
لئو نقشه رو از الکس گرفت و گفت : خب برای رسیدن به منطقه ب باید یه خورده دور بزنیم ، من شخصا تا حالا از دره ی مرگ رد نشدم میگن جای مرموزیه ، وقتی رسیدیم اونجا شما راه خودتون رو میرید و من هم راه خودمو حالا راه بیوفتید که اصلا دوست ندارم شب توی جنگل بمونم ? نیک با گستاخی گفت : نترس آقای ترسو شب تو جنگل نمیمونی ? لئو پرسید ؟ پدر و مادرتون کجان ؟ آلیس با بی حوصلگی جواب داد : همون جایی که بقیه ی مرده ها هستن ? حالا تو از خودتو بگو خانواده ای داری ؟ لئو گفت : آره من هم یه زمانی خانواده داشتم .
الکس پرسید : منظورت از داشتم چیه ؟ لئو با غمی که توی صداش موج میزد گفت : من و همسرم یه پسر کوچولو داشتیم که عاشقش بودیم اما از حمله ی مافیا نتونست جون سالم به در ببره و مرد بعد از اون اتفاق همسرم دیوونه شد و مرد ? آلیس گفت : متاسفم ، اسمش چی بود ؟ لئو گفت : اسمش مایکل بود اگه زنده میموند احتمالا الان هم سن شما ها بود .
حدود یک ساعت راه رفتن در طول مسیر الکس به لئو دقت کرد یه مرد حدود ۴۰ ۵۰ ساله با موهای جوگندمی چشمای مشکی با کت چرمی مشکی و شلوار سیاه بعد از نیم ساعت راه رفتن خسته کننده به دره مرگ رسیدند لئو رو به الکس و تیمش کرد و گفت من تا همین جا میتونم باهاتون بیام اما می خوام بدونید که هر موقع به کم احتیاج داشتیم من اونجا نیستم که کمکتون کنم ? پس مواظب خودتون باشید . الکس رفتن لئو رو تماشا کرد و بعد به طرف نیک و آلیس برگشت و گفت : خب بیایید این دور و اطراف رو بگردیم شما بتونیم چیزی برای رد شدن پیدا کنیم . بعد از چند دقیقه آلیس خطاب به الکس و نیک گفت : بچه ها فکر کنم یه چیزی تو مایه ها ی پل پیدا کردم ?
نیک گفت : خیلی راحت نبود فکر میکردم رد شدن از پل سخت ترین بخش سفرمون باشه . وقتی نزدیک پل شدند تابلویی توجه شون رو جلب کرد که روش نوشته شده بود : خوش آمدید ! در این دنیا هیچ چیزی قابل اعتماد نخواهد بود پس به هیچ چیز اعتماد نکنید پشت و روی انسان ها مثل یه سکه است که یه طرفش نقش روباه و طرف دیگرش نقش آهویی مظلوم هست . موفق باشید .
نیک گفت : اگه فهمیدید به من هم توضیح بدید . الکس بی توجه به تابلو گفت : فهمیدن یا نفهمیدن متن این تابلو هیچ کمکی بهمون نمیکنه . بعد به طرف یکی از پایه های پل رفت و یه ضربه ی محکم با پا بهش زد پایه هیچ تکونی نخورد بعد به طرف نیک و آلیس برگشت و گفت : امنه ،کی اول میره ؟ آلیس با جدیت گفت : من میرم . اکلس با تردید پرسید : مطمئنی ؟ آلیس لبخند زد و گفت : بیشتر از همیشه . بعد شروع کرد به رد شدن از پل اواسط پل بود که یه دفعه پل به طور کلی عوض شد و تبدیل به یه پل متروک شد و از وسط نصف شد آلیس از روی پل افتاد و قبل از سقوط کردن تونست یه تیکه چوب نسبتا سالم از باقی مونده ی پل رو گرفت و ازش آویزون شد . الکس با عصبانیت گفت : لعنتی .
امیورام که لذت برده باشید .
نظر هم فراموش نشه ، ممنون .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود بعدی رو زود بزار داستان ما رو هم بخون اسمش ماموریت ما هست توی گوگل سرچ کن
🌸
من هنوز نفهمیدم چه خبره??
عالییییییییییی بعدی رو بزار منتظرم
🌸
دمت گرم خیلی خوب مینویسی واییب عالی بود من عاشق هیجانم بعدی سریع بزار???
ماموریت ما پارت ۴ حتما بخون
🌸