سلام دوستان ممنون از حمایت هاتون اینم پارت چهارم ممنون که مننظر بودی??
گفتم الف؟؟؟ منظورت همون موجودات کوچولویی هست که توی جنگل زندگی میکنن الکس گفت بهشون میگن سازنده و الف نیستن گفتم ولی من شنیده بودم که اونا ..... یهو نور آفتاب زد توی صورتم آفتاب داشت طلوع میکرد الکس گفت وای نه ? آفتاب داره طلوع میکنه گفتم مشگلش چیه ؟؟؟؟ میترسی کورت کنه گفت ساکت شو احمق به درد نخور عصبانی شدم و گفتم تو یه پسر ..... نذاشت حرفم رو تموم کنم چون پرید روی درخت و گفت بیاذدیگه الان فرستم تموم میشه گفتم وای خدایا فقط چند ساعت واسه گردش مامانش اجازه میده بیرون باشه گفت داری کلافم میکنی من معمولا صر دختر های الف داد نمی زنم اما تو داری مجبورم میکنی ? بیا دیگه گفتم من مثل تو زیر پاهام فنر نذاشتم میفهمی یا بفهمونمت گفت توی این سرزمین تو همیشه زیر پاهات فنر داری یکم فکر کردم که یه حس شیشمم بهم گفت باید بری ?
باید بری !!! این همش توی ذهنم تکرار میشد با خودم گفتم حلا یه امتحانی بکنیم که بد نمیشه رو به درخت واستادم وخواستم بپرم که یهو متوجه ببره شدم رو بهش گفتم میتونی بری دختر خوب بچه هات منتظرن ببره یکم نگام کرد گفتم برو زود باش امد دستم رو لیس زد و یه خر خری هم به الکس کرد و لای درختا گم شد من دوباره به حالت پرش برگشتم و پاهمو خم کردم و پریدم خیلی بلند پریدم و مستقیم روی درخت فرود امدم اما نتونستم مثل الکس تعادلم رو روی شاخه های نازک حفظ کنم و
رفتم روی شاخه های کلفت تر الکس گفت فکردی به همین راحتی هاست من... بهش گفتم یه نگاهی هم یه خورشید بنداز اخم کرد و راه افتاد خیلی داشتیم با سرعت حرکت میکردیم باوم نمی شد که میتونستم این قدر خوب باشم اون طور که ما داشتیم پیش میرفتیم خیلی زود به یه شهر خیلی بزرگ رسیدیم که خونه های همشون روی درخت بود بیشتر خونه ها رنگ سبز و قهوه ای داشتن و میشد گفت که همه اون جا چنگ جو هستن چون همه تیر با کمون یا شمشیر داشتن حتی بچه ها هم با شمشیر های چوبیشون بازی میکردن واقعا که لذت بخش بود اما من یه نگاه به خودم کردم هیچی نداشتم حتی یه خنجر توی همی فکر ها بودم کهیهو چشمم به بزرگ تری خونه اون اطراف افتاد اندازش قد خونه های عادی بود اما این نبود که نظر من رو جلب کردی بود بلکه گلی بود که روی بالا ترین قسمت این خونه رشد کرده بود نظر من رو جلب کرد چون.......
اون گل همون گلی بود که زیر پام رشد کرده بود و همون پروانه ها فقط اون گل هنوز غنچه بود و چرا نمی دونم ما الکس یهو صدام کردو گفت نمی آی ؟؟؟؟ دنبالش رفتم و الکس درست جلوی همون خونه ایستاد چند تا سرباز جلوی در بودن تا الکس رو دیدن در رو باز کردن وقتی دارد خونه شدیم مثل قصر بود با سطون های بلند و زیبا الکس که صورت منو دیده بود گهفت فکر کردی این خونه ها عادی ان این ها جادویی هستن میفهمی ؟؟ جادویی بعد از گذشته چند تا راه رو و اتاق به یه سر سرای بزرگ رسیدیم اون جا یه تخت خیلی زیبا بود که با گل های جور واجور تزعین شده بود و یه زن نسبتن جون درست کنار تخت داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد وقتی به سه متری تخت رسیدیم ملکه به ما نگاه کرد اون خیلی جون بود بود و البته خیلی زیبا خودم گفتم حتما هنوز ازدواج نکرده .....
همون موقع ها بود که فهمیدم الکس تعضیم کرده کل نگهبان ها و البته ملکه دارن بهم نگاه میکنن هول شده بودم و دست و پام رو گم کردم الکس که این وضعیت رو دید یهو ترکید همون لحظه بود که ملکه یهو یه الکس نگاه کرد وجوری به الکس خیره شد و اخم کرد که احساس کردم دارم به خود خشم نگاه میکنم ، ملکه جلو امد و جلوی الکس ایستاد و با صدایی آرو اما کوبنده گفت برای یه شاهزاده الف و البته بهترین جنگ جو در بین پسران قبیله این اف داره که به کسی به خوصوص همچین فرد محترمی بخندی الکساندر الکس به من نگاه کرد و گفت .......
محترم ؟؟؟ جدی این دختر حتی به من احترام هم نذاشت اون وقت محترمه ملکه به الکس گفت چون این دختر مقامش از تو و من بالا تره الکس اکس یهو چشاش گشاد شد و گفت یعنی میگی اون یه .... یه .....ملکه حرفش رو کامل کرد اون الف افسانه ایه الکس به من نگاه کرد من کاملا گیج شده بودم محترم ؟؟؟ افسانه ای ؟؟؟ مقامی بالا تر از شاهزاده و ملکه ؟؟؟ الکس شاهزاده اس ???? همین جوری حواسم پرت بود که ملکه به ستم امد یهو ناخدآگاه .....
دستم رو گذاشتم روی سینم و مشد کردم پاهامو به صورت ضبدر گذاشتم و کمرم رو خم کردم ... بدنم انگار میدونست چی کار کنه بعد گفتم از رفتار نا مناسبم با پسرتون عذر میخوام بانوی من ملکه امد جلوم و گفت دختر آگاهی هستی ولی شما نباید تعظیم کنید بلکه ما باید تعظیم کنیم و بعد تعظیم کرد و البته تمامی الف های قصر هم همین کار رو کردن خیلی تعجب کردم اما حس شیشمم بهم گفت نذار بیشتر از این ملکه تعظیم کنه دستم رو گذاشتم روی شونه ملکه و بلندش کردم و گفتم من یه الف کوچیک و بی تجربه هستم و شما الفی بی نظیر من حتی نمی دونم خصوصیات الف ها چی هست پس هنوز این من هستم که باید تعظیم کنم
ملکه سرش رو بلند کرد و گفت شما واقعا الفی خوش قلب هستید گفتم این نظر لطف شماست فقط ازتون یه سوال دارم میشه همه چی رو درباره الف ها بهم بگید ملکه گفت هر چی شما بگید !!! وبعد شروع کرد .........
این قسمت هم تموم شد ممنونم از این که داستانم رو دونبال می کنید
راستی ای عکسی که گذاشتم عکس دختری است که احتمالا توی قسمت بعد وارد داستان میشه منتظر باشید
واوو😃
من عاشق داستانت شدم🙃
عالیی
ادامه❤❤❤
عالی بو دبی نظیر حتما ادامه بده من عاشق الف هام در واقع من یه eldameldor هستم
بعدی رو بده خوب بود
ایول ادامه بده لطفا، زود قسمت بعد رو بزار من از داستان های الفی زیاد خوشم میاد به خصوص انیمیشن آشیانه اژدها و انیمیشن سلطنت الف ها
آره منم دوسشون دارم واقعا که خوبن