باید بخونید
خسته و درمانده از تختم پایین آمدم و به سمت روشویی رفتم خوردم و با سر به زمین افتادم سعی کردم بلند شوم لباس هایم را عوض کردم و به سمت درب خروجی رفتم صبح سردی بود روی نیمکت نشستم و منتظر معلم شدم بعد از کلاس حیاط مدرسه پر از دانش آموزان شادی بود که من به آنها غبطه می خوردم آرامش چشمانم را بستم به فکر فرو رفتم بعد از مدرسه بدون اینکه چیزی بخورم اتاقم رفتم اشک های فرو ریخت و غم در دلم دوباره گل کرد به همه چیز فک کردم به خودم به دوستانم به ...... کسی که دوستش داشتم ... دوباره هق هق هایم شروع شد من کسی را دوست داشتم که دوستم نداشت ..... تمام عکس های را از دیوار اتاقم کندم به نظرم اتاقم سرد بی روح شده بود خودم هم همینطور ..... خودم را حبس کردم تا موقعی که بمیرم همیشه از مرگ می ترسیدم ولی حالا منتظرش بودم چون من دیگر امیدی برای زندگی نداشتم دفترچه خاطرات را باز کردم و نوشتم: امروز آدرین کسی که دوستش داشتم گفت : من تو فقط دوستیم باز هم قلبم سوراخ شد اما من اورا می بخشم چون هنوز هم دوستش دارم او کسی دیگر را دوست دارد کسی که او هم دوستش دارد من برای آنها آرزوی خوشبختی میکنم چون اینگونه آدرین هم خوشحالتر است من اما من تا ابد تنها خواهم ماند تا قلب کسی دیگر را نشکنم در همین هین خوابم لیدی صبح که بیدار شدم صدای مادرم را می شنیدم مامان: مرینت دخترم در رو باز کن حالت خوبه؟ من به قول عمل خواهم کرد از این آفاق بیرون نمیدونم تا وقتی که ... تا وقتی که به آنچه که می خواهم نیستم با ناتوانی جواب دادم حالم خوبه صدای دیگری گفت منم الیا در باز کن من: می خوام تنها باشم دیگر صدایی نیامد........
حالم بد بود دو روز بود که چیزی نخورده بودم برای همین نمی تونستم حرکت کنم دل درد شدیدی داشتم سرم رو تختم تکیه دادم و به آدرین فکر کردم کسی که دوستش داشتم از جون دل جوری که خودم حتی برش میکشتم کم کم سرم سنگین شد وصیت نامه ام رو تا زدم و روی میز گذاشتم : با سلام خوب امیدوارم وقتی که این نامه رو باز می کنید من مرده باشم تا باعث خجالتم نشه من به خاطر آدرین میمرم ولی دلم نمی خواد اون این موضوع رو بدونه و عذاب وجدان عذابش بده من اون خیلی دوست دارم سعی می کنم مثل یه دوست دوستش داشته باشم ولی نمیشه من بیشتر از این ها دوستش دارم مامان بابا من از اینکه میمرم خوشحال پس ناراحت نباشین الیا تو بهترین دوستم بودی امیدوارم خوشحال باشی تا همیشه مملو از غم به نامه ی مخصوصی که برای آدرین نوشته بودم نگاه کردم و نوشتم من عاشقتم آدرین من دوست دارم ولی تو می دونستی ؟ امیدوارم در کنار کاگامی زندگی خوبی داشته باشی دوستدارت مرینت ودیگر چیزی نفهمیدم ......
الیا: در اتاق مرینت قفل بود سعی کردم بازش کنم ولی باز نمی شد من: مرینت جواب بده هیچ صدایی مرینت ! مرینت حالت خوبه؟ من:خانم دوپن مرینت جواب نمیده .. بعد از زنگ زدن به آتشنشانی و شکستن در مرینت نیمه جان رو تختش افتاده بود تکون نمی خورد و دوتا کاغذ که حدس می زدم وصیت نامه باشه گریه ام گرفت مامان و بابا مرینت گریه می کردند نامه هارو برداشتم مرینت رو به بیمارستان انتقال دادن تو راه نامه هارو باز کردم با خوندشون گریه ام گرفت بیچاره مرینت باید با آدرین حرف میزدم به سرعت آدرین رو پیدا کردم و موضوع رو بهش گفتم ادرین: بعد شنیدن حرف الیا جا خوردم امکان نداشت مرینت .... عاشقم باشه یعنی اون به خاطر من خود کشی کرده
مرینت آرام چشمانم را باز کردم اه من زنده بودم ، ولی کاش نه کاش نبودم و از درد عشق می مردم . بادرد خودم را تکان دادم و با بی حالی تلفن را برداشتم به الیا زنگ زدم جواب نداد ولی توانستم برایش پیغام بگذارم: سلام الیا من زندم اگه اون نامه رو به آدرین دادی باید بهت بگم خودتو مرده بدون خداحافظ .................?....................?.....................?........................ بعد از سه روز به خانه برگشتم هم چیز مرتب بود ولی عکس ها... دیگر نبودند دفترچه خاطرات را باز کردم و نگاهی به متن ۴ روز پیش کردم قطرات اشکم پائین ریخت دوباره الیا هم چیز را به آدرین گفته بود . من مطمئن بودم اگر الیا چیزی به آدرین نگفته بود او به دیدن می آمد حالا هم کاگامی و آدرین از من متنفره چرا نمردم؟؟ اخر چرا؟ چرا آدرین من را مثل یک دوست می بیند ؟؟ چرا من ..؟ با فکر بدبختی هایم سرم را روی بالش نرم م فشار دادم تا خوابم برد ادرین: وارد شیرینی فروشی دوپن شدم عطر نان می پیچید آقای دوپن پدر مرینت خوش آمد گویی گرمی کرد و همچنین مادرش خانم دوپن رفتم بالا گفتند مرینت توی اتاقش است در زدم مرینت جواب داد : اگه مامانی خوش اومدی اگه بابایی خوش اومدی اگه الیایی شانس اوردی تا حالا نکشتمت و اگه ادرینتی نمی تونم تو چشمات نگاه کنم ... در و باز کردم : چرا نمی تونی تو چشمام نگاه کنی مرینت؟
ادرین: وای من چیکار کردم بی هوش شده بود و شب بود ما بالاترین طبقه بودیم و آسانسور بسته بود من باید ۳۰۰ پله می بردمش پائین که چشماش رو باز کرد اروم پرسید من کیم اینجا کجاست ؟؟ تو کی هستی ؟ حافظش رو از دست داده بود و این تقصیر من بود من: اسمت مرینت هست تو دوست منی و اینجا پاریس برج ایفل هستش مرینت : میدونم تو کی من عاشقتم؟ یعنی عاشقت بودم که باهم اینجا هستیم من: خودت چی فکر می کنی؟ مرینت : حس عجیبی بهت دارم یعنی احساس دوستداشتن می کنم تو درست فکر می کنی تو عاشق می ولی من در واقع .... با خودم کلنجار رفتم باید قلب مرینت رو می شکستم من عاشق لیدی باگ اگر او مرا رد کرد پس کاگامی چی ولی مرینت... اره منم عاشقتم و بغلش کردم . خوشحالم اتفاق بدی برات نه افتاد مرینت: تو راست می گی ؟ یعنی عاشق می؟ مطمئنی اره می تونیم بریم؟ پائین ؟ مری:حتما مرینت احساس بدی داشتم اون عاشقم نبود اون عاشق کسی دیگر بود کسی که من نمی شناختمش ذهنم درگیر بود آدرین هم چیز را برای پدر و مادرم توضیح داد آنها ام کار را رها کردند و به طرفم آمدند آدرین خداحافظی کرد و رفت .....
ادرین: وای من چیکار کردم بی هوش شده بود و شب بود ما بالاترین طبقه بودیم و آسانسور بسته بود من باید ۳۰۰ پله می بردمش پائین که چشماش رو باز کرد اروم پرسید من کیم اینجا کجاست ؟؟ تو کی هستی ؟ حافظش رو از دست داده بود و این تقصیر من بود من: اسمت مرینت هست تو دوست منی و اینجا پاریس برج ایفل هستش مرینت : میدونم تو کی من عاشقتم؟ یعنی عاشقت بودم که باهم اینجا هستیم من: خودت چی فکر می کنی؟ مرینت : حس عجیبی بهت دارم یعنی احساس دوستداشتن می کنم تو درست فکر می کنی تو عاشق می ولی من در واقع .... با خودم کلنجار رفتم باید قلب مرینت رو می شکستم من عاشق لیدی باگ اگر او مرا رد کرد پس کاگامی چی ولی مرینت... اره منم عاشقتم و بغلش کردم . خوشحالم اتفاق بدی برات نه افتاد مرینت: تو راست می گی ؟ یعنی عاشق می؟ مطمئنی اره می تونیم بریم؟ پائین ؟ مری:حتما مرینت احساس بدی داشتم اون عاشقم نبود اون عاشق کسی دیگر بود کسی که من نمی شناختمش ذهنم درگیر بود آدرین هم چیز را برای پدر و مادرم توضیح داد آنها ام کار را رها کردند و به طرفم آمدند آدرین خداحافظی کرد و رفت .....
۳۰ روز بعد مرینت از خواب پرید جیغ کشید که همه ی اهالی خانواده را به سمت خود جذب کرد مرینت: ما.. مان ...من ..همچیز رو... به یاد آوردم ما مان : عزیزم نگران نباش همچیز درست شده از خودم متنفر شدم من آدرین مجبور به عشقی زورکی کردم اون روز که با کاگامی بستنی می خورد اولین خاطره ای بود که به یاد آوردم اشک هایم گونه ام را خیس کرد به سمت پشت بام رفتم هوای دل انگیزی بود ابر ها در آسمان قدم می زدند و آفتاب هم خودش را به نمایش گذاشته بود ودر این آسمان آبی لذت می برد از شمیم آفتاب دنیا روشن شد دستانم را روی صورتم گذاشتم و به آسمان خیره شد ه م من چقدر سنگدل بودم من آرین را عذاب دادم چرا این کارا کردم؟؟ چرا ؟ آدرین بعد از شنیدن اینکه مرینت حافظه اش را بدست آورده خوشحال شدم می توانستم حقیقت رابگویم و قلبش را خرد کنم الان او می داند درکم میکند ولی مرینت برای من مهم بود دوستی بود که به او وابسته بودم ولی نمی توانستم چه می خواهم .....در دوراهی قرار گرفته بودم که انتخاب سخت بود او حتما درک می کرد و با من دوست می ماند ولی از درون داغون میشد وقتی به خونمون رسیدم وارد شدم وبه اتاقش رفتم روی پشت بام بود وبه آسمان خیره شده بود و اشک می ریخت نه من نمی توانستم که قلبش را خورد کنم. من: مرینت! ترسید و برگشت مرینت: آدرین اینجا چیکار می کنی ؟ من: می خوام باهات حرف بزنم باشه بگو منتظرم مرینت منتظر شکسته شدن قلبم بود نمیتوانیم صحبت کنم بغضم را قورت دادم ادرین: مرینت ببین من تو ... فقط دوستی من : آدرین خودتو اذیت نکن... من می دونم به خاطر اون چند روزم ..ببخشید اذیتت کردم .. من و ببخش آدرین آدرین بهم خیره شده گفت ببخشید خداحافظ رفت ... اون رفت قلبم تیر کشید این داستان سرنوشتم بود چشمانم را سلام وبه فکر فرو رفتم آدرین من قلبش را شکستم ولی او قوی بود اما شاید در برابر من شاید اینگونه بود سریع برگشتم مرینت در و باز کن.....
مرینت در را باز کردم و منتظر شدم تا آدرین بالا بیاید. گفتم چیزی گذاشتی ؟؟ گفت نه فقط اومدم ببینم حال تو خوبه یا نه حالت خوبه؟ گفتم ممنون از این که اومدی ببینی چطورم خداحافظ بازم ممنونم خداحافظ آدرین اون اومد ببینه حالم خوبه یا نه ،چه فرقی می کرد اره می توانستم از این شهر بروم اره میروم و هرگز برنمی گردم بعد از تبدیل شدن به لیدی باگ سلام کت نوار من .. می دونی که من .. باید بیام به یه شهر دیگه خیلی ناراحتم .. ولی باید برم .. باید معجزه گر م رو بدم استاد فو ولی بهتره تو .. بهش بدی ت... یکی ........ کت: نه اینکار رو نکن تو نمی تونی من رو تنها بذاری من من ..من عاشقتم تو دلش میگه عشق حالم از کلمه ی عشق می خورد چیزی که قلبم را خرد کرد و کاری کرد از جایی که همیشه دوستش داشتم دل بکنم لیدی: ببین نمی خوام ناراحت بشی ... ولی من. یهو هوای سیاه شد وهم غلیظ اطراف را در بر گرفت ادامه دادم: بعدا حرف می زنیم شرارت دوباره و دوباره مردی عجیب که این بار فرق داشت مرد ساعتی هر دفعه که ما شکستنش می دادیم زمان را به عقب برمی گرداند هر دفعه قدرتی جدید بدست می آورد این دفعه با قدرت نابودی وارد میدان شد واقعا خسته بودم ناگهان .........
ناگهان احساس سرما استخوان هایم را لرزاند وپا هایم سست شد و روی زمین افتادم و قلبم را به تپش انداخت نمی توانستم تکان بخورم صدایم ته گلویم گیر کرد کت نوار من : لیدی باگ مواظب باش ناگهان تیر نابودی روی قلبش فرود آمد روی زمین افتاد ، ناگاه مرد ساعتی نیز نا پدید شد به سمتش دویدم خوب دوستای عزیز منتظر کشف هویتی غمگین ?باشید روی زمین افتاده بود فقط : بریم؟ جایی که کسی نباشه رفتیم لیدی:من از گردونه ی خوش شانسی استفاده نکردم و چیزی به حالت عادی بر نمی گرده ... فقط این معجزه گر رو به ا...ستاد....فو بد..ه محکم بغلش کردم نه تو همچیز رو درست می کنی معجزه گر ش رو در آورد با صحنه ای که مواجه شدم هنگ کردم مرینت ! اون لیدی باگ بود ببین من آدرین دستم را گرفت و گفت من عاشقتم.... چشمانش را آرام بست خودم خدایی عجب کشف هویتی افریدم? بعدی ۵ نظر لطفا
بای ???
بی نظیر بود فقط لطفا کتابی ننویس
خدایی عجب کشف هویتی آفریدی ??
چرا یهو تو اسلاید 5 رفت یه جای دیگه من کلا قاطی کردم این دیگه چه جورشه ??
چرا همه به کشف هویتی های من گیر پی دن???
من دیگه رد دادم..........واقعا چجوری به ذهنت رسید اینطوری کشف هویت کنی؟
قشنگ نبود?
کشف هویتم مسخره بود????
خیلی عالی هستی بی نظیری منم اول کسی داستانم رو نمی خواند ولی الان خیلی ادم ها،هستن که داستانم رو می خوانن و خیلی دوست های نویسنده دارم توی تستچی
عالی
عالی بود فقط گفت و گو ها رو کتابی ننویس من ایجوری قاطی میکنم ?
باشه حتما??