سلام این هم قسمت ۵ امیدوارم لذت ببرید منتظر نظر های شما هستم ?☺☺??
از دید شاهزاده ? تا حالا کسی با من اینطور حرف نزده بود (معلم ها ، خدمتکار ها ، خانواده ) شاهزاده زند زیر خنده ??شاهزاده گفت من میرم اما به زودی بر می گردم سلینا با لحنی خشگ گفت می دونم و شاهزاده از اتاق خارج شد سلینا هم اهی کشید و روی تختش دراز کشید
سم داشت با جک مبارزه میکرد در تالار هر دو خیس از عرق بودند جک گفت سم یکبار بهت گفتم نباید پیش اون دختر باشی چرا کاری میکنی سم وسط حرفش پرید گفت تو نگران چی ؟ هان ؟ اون هیچ بلایی نمی تونه سر من بیاره چون اون برای خلاص شدن از اینجا به من احتیاج داره حالا فهمیدی ؟ جک غرغر کرد سم گفت راستی من می تونم از خودم محافظت کنم جک گفت سم هر چقدر که اون دختر زیبایی باشه اما یک ادمکش وظیفه ی من مراقبت از تو سم شمشیر اورد پاین گفت تو حرف از وظیفه نزن که هنوز یادم نرفته...جک گفت .اون با این... اما سم گفت برای امروز بسه و رفت از تالار مبارزه بیرون جک گفت احمق ... ?
مسابقه ی اول فردا بود فرماننده اومده بود تا با هاش تمرین کنه دور باغ می دویدند سلینا به نفس نفس افتاده بود گفت صبر کن دیگه نمی تونم جک وایستاد گفت با این حرکات فکر کنم فردا از مسابقه حذف شی اخه تو چطور یک ادمکشی ...که سلینا رفت پشت یکی از درخت ها و شروع کرد به ?????جک بینیش چروک کرد و گفت مگه بهت نگفتم صبحونه کمتر بخور که الان این وضعیت تو نباشه ? سلینا سرش کمی بالا اورد گفت میشه دهنتو ببندی و دوباره شروع کرد به ???جک دستاش روی هم قرار داد و به درخت تکیه داد سلینا از پشت درخت اومد بیرون جک با تمسخر ?گفت بالا اوردن هات تموم شد ؟ سلینا گفت تیکه انداختن های تو چطور ؟و با هم رفتن به سمت اتاق سلینا و رفتن سمت میز غذاخوری که سلینا دید ..??
گفت ماهییی!!!? جک گفت چی دوست نداری ؟ و بشقاب ماهی جلوی خودش گذاشت سلینا گفت کیه که دوست داشته باشه؟ جک گفت واقعا ؟ اما من فکر میکردم که دوست داری ؟سلینا گفت چطور ؟ جک گفت چون خودت بوی ماهی میدی ? سلینا دندون هاش از عصبانیت به هم فشار داد ?و نشست و بشقاب از جلوی جک برداشت گفت دوست دارم و شروع کردن با زور خوردن غدا جک با تعجب بهش نگاه می کرد ? جک گفت واقعا خوردی ؟ سلینا دهنش باز کرد و همینطور که باز بود گفت ببین جک اخم هاش تو هم کرد گفت اداب غذا خوردن بلد نبستی ؟ سلینا گفت چرا اما دوست ندارم جلوی تو انجام بدم ? جک غرغر کردو از جاش، بلند شد و گفت فردا اولین مسابقه ی تو، خوب استراحت کن فهمیدی ؟ سلینا با سر تاکید کرد و جک از اتاق رفت
سلینا نگاهی به اتاق کرد خدمتکار داشت اتاق تمیز می کرد سلینا گفت اینجا کتاب نداره ؟ خدمتکار گفت اینجا یک کتابخونه داره که فقط شاهزاده و پادشاه و ملکه می توانند ازش استفاده کنن سلینا با شنیدن این حرف جرقی به ذهنش خورد و یک کاغذ و قلم برداشت و نوشت (( سرورم توجه کردم که شما کتابخانه دارید که اون مختص شما و پدرتان هست از شما دخواست دارم که به من اجازه بدید از اون کتابخانه اسفاده کنم و کتاب به امانت بگیرم با کمال احترام سلینا واتسون )) بعد نامه رو داد به خدمتکار که بده به شاهزاده بعد از چند ساعت خدمتکار با چند کتاب و یک نامه وارد اتاق شد سلینا نامه رو از خدمتکار گرفت و باز کرد ((ادمکش من، کتاب هایی که فرستادم ۵ کتاب از کتابخانه شخصی خودم هست که از خواندن ان ها لذت بردم قطعا اجازه خواهی داشت که هر چقدر کتاب بخواهی از کتابخانه برداری اما اول دستور میدم این ها رو بخوانی تا با هم راجبش بحث کنیم با کمال ارادت سم انتون ))سلینا خندید و کتاب ها رو از دست خدمتکار گرفت سلینا یکی از کتاب ها رو که جلد سیاه داشت و عنوان اون love بود برداشت و تا صبح شروع به خواندنکرد که از خستگی خوابش برد ?
سلینا چشم هاش باز کرد روی زمین ناهمواری بود دست هاش بسته بودن و گفتن بیارینش سلینا با ناله گفت چی کارم دارید ولم کنید و سرباز ی موهایش را از پشت گرفت سلینا از شدت درد که توی سرش بود اشک می ریخت?? سرباز موهای سلینا رو قیچی کرد و ریخت روی زمین سلینا نگاهی به خودش کرد لباسی پاره به تن داشت صورتش کبود بود بعد شلاقی از اهن محکم با پوستش برخورد کرد و سلینا جیغ زد و دوباره تکرار شد بار ها بارها از کمر سلینا خون می ریخت که یکدفه ?
...........
دست پاهاش ازاد کردن و بلندش کردن سلینا پاهاش حس نداشت افتاد روی زمین بعد بازویش را به زور گرفتن و کشون کشون بردنش و انداختنش توی زندان سلینا گفت چرا ؟ نننهههه من نباید این ..... یک خواب .... اره خواب این امکان نداره ..من سلینا واتسونم و دستی به مو های کوتاه شده خودش کشید و نگاهی به ناخن های شکسته شدش کرد
شاهزاده ?پدر چرا این کار می کنی ؟ شاه گفت اگه می خوای شاه بشی باید خودت به همه نشون بدی شاه گفت سم یک شاه هیچ احساسی نباید توی کارش داشته باشه اون دختر خیانت کرده سم گفت اما پدر من دوسش دارم من نمی خوام مثل تو باشم شاه گفت پس جک چی ؟ هان ؟ اگه تو قبول نکنی مجبور میشم اون ... سم گفت بس کنننن ? شاه گفت برو خودت اماده کن می خوام توی این مسابقه برنده شی فهمیدی ؟ قهرمانی رو انتخاب کن که ارزش داشته باشه برامون ?
شاهزاده از اتاق اومد بیرون رو به جک کردکه ناراحت بود و گفت باید بریم به معادن انتونی فرماننده گفت پس بالاخره قبول کردی ؟ اما چرا اونجا ؟ سم گفت به زودی میفهمی ........
ممنونم ?
از دید راوی و شخصیت ها، داستان هست
وای نه چی شد چرا ؟؟؟؟؟
قسمت بعد رو بزار زود تر لطفا شک ندارم که خیلی ها منتظرن
وای دارم از هیجان میمیرم خیلی خوبه دستت درد نکنه