امیدوارم لذت ببرید میدونم که خیلی زود اعتراف کرد وقتی بخونید متوجه میشید ولی برای کارم دلیل دارد قسمت های بعدی می فهمید دلیلش چیه
همونجور در سکوت داشتیم می خوردیم که سوزوکی یک یادداشت بهم داد و گفت لطفاً بعد از ناهار بخونش من گفتم نمیشه الان بخونم سوزوکی میشه نخونی لبخندی زدم و گفتم باشه هرچی تو بگی لبخندی زد منم ترکیبی از لبو گوجه فرنگی سیب قرمز و یه بسته گواش قرمز شدم ناهارمون رو که خوردیم دویدم تو حیاط و نامه رو باز کردم متن نامه این بود
سلام میدونم که این نامه یکم برات شوکه کننده است اما دوست ندارم بیشتر از این خودمو معطل کنم پس بهتره بگم I LOVE YOU میدونم خیلی الان از دست من ناراحتی که این حرف زدم اما من فقط احساس واقعیمو گفتم. امضاء. سوزوکی.❤
نامه رو که خوندم شوکه شدم خیلی حس خوبی داشتم . سوزوکی واقعا فوق العاده بود❤ بغض کردم? دویدم طرف کلاس و یه کاغذ برداشتم و نوشتم: ممنونم که ایتقدر راحت حرفتو زدی! منم می خوام در جواب بهت بگم:me too❤❤ نامه رو لای کتاب فیزیکش گذاشتم و نشستم سر جام ❤❤❤
زنگ خورد و اومد تو کلاس با یه قیافه گرفته و رفت طرف جو تا بهش بگه می خواد برگرده سر جاش . بهش گفتم: نمی خواد. بیا همین جا بشین. قیافه سوزوکی تواون لحظه ترکیبی از:☺??? بود. نشست . کتاب فیزیکش رو باز کرد منم پاشدم برم کتابمو از تو کمد بردارم چون احتمالا دلش می خواست راحت نامه رو بخونه... ادامه از زبان سوزوکی:
یه نامه لای کتاب فیزیک بود وقتی خوندمش تعجب کردم و سرخ شدم یهو دیدم لونا وارد شد . بهش نگاهی کردم اونم لبخند زد و اومد پیشم نشست . یهو متوجه شدم جرج داره نگاهمون می کنه(جرج همون دماغ سوخته هست تو قسمت ۱) از زیر میز دستشو گرفتم ?? . جرج خیلی بدجور نگاهم کرد منم چشم غره ای بهش رفتم? ادامه از زبان لونا...
زنگ که خورد از در کلاس تا در مدرسه سوزوکی باهام اومد. وقتی راهمون باید از هم جدا می شد گفت: پس ساعت ۷ تو اون آدرسی که گفتم می بینمت. من: ? و به طرف خونه راه افتادم دو،سه دقیقه بعدش ی همازراتی پشت سرم بوق زد.وایستادم و جرج پیاده شد...
جرج: سوارشو یه نگاه به توی ماشین انداختم یک سوم دخترای مدرسه(تقریبا) تو ماشین نشسته بودن. گفتم: ممنونم ولی منو نمی تونی مثل اون دخترا خر کنی(البته بلانسبت⚘) بعد هم راه افتادم رفتم . قیافه اش:? رسیدم خونه. در زدم داداشم خونه نبود...
رفتم داخل و لباسام رو عوض کردم :?? نشستم و تکالیفمو انجام دادم تا ساعت ۶:۴۵ بعد حاضر شدم تا برم به آدرسی که سوزوکی گفته بود :??????? تاکسی گرفتم تا منو برسونه.
از ماشین که پیاده شدم یه رستوران خیلی باحال ۵ طبقه رو دیدم سوزوکی اومد دم ماشین و گفت: سلام. من: سلام. گفت : مرسی که اومدی! من:??? سوزوکی: آخه فکر نمی کردم بیای. من:? بعد با هم رفتیم طبقه ۵ رو یه میز که یه جای خیلی باحال بود. غذا رو سفارش دادیم من:??? سوزوکی:??? خیلی خوش حال بودم. یهو سوزوکی گفت : لونا یکم درباره خانوادت بهم بگو.
من یه برادر دارم که ۵ سال از خودم بزرگتره مامان و بابام وکیلن ولی سالی ۲ . ۳ بار بیشتر نمی بینمشون. بعد از مرگ مادرم تنها کسی که می تونست به من و داداشم دلداری بده خودمون بودیم. چون پدرم بلافاصله ازدواج کرد. بعد گریم گرفت? سوزوکی: لونا خوبی؟ من: آره. وقتی ۳ سالم بود مامانم مرد. برادرم از اون موقع تنها حامی من بوده. خیلی کم پیش میاد که بره بیرون اما خب من واقعا ازش توقعی ندارم . اسم داداشم لوکاسه اون تنها کسیه که من تو این دنیا دارم. وقتی ۶ سالم بود فهمیدم که باید رو پای خودم وایستم و از همون موقع بود که تصمیم گرفتم با داداشم بیام توکیو. تو انگلیس زندگی می کردیم. سوزوکی : من متاسفم.?
عالیی
ممنونم❤❤
امیدوارم لذت ببرید