اینم قسمت دوم از رمان امیدوارم که دوست داشته باشید نظر فراموش نشه
دوین اومد دم در و چشاش گشاد و گفت : کی گفت تو بیای اینجا ؟ کلارا گفت : هی جوش نیار . گفتم : بفرمایید دا... دوین گفت : نخیر یه پسر حق نداره بیاید تو خوابگاه دخترا . کلارا گفت : دوین بسه آیدو بیا تو . آیدو گفت : از آخرین باری که دیدمت تنها تغییری که کردی اینکه پرو تر شدی . دوین گفت : ساکت شو بعد من و کلارا رو به تو هل داد و اومد در رو ببنده که آیدو نزاشت و دست دوین رو گرفت و گفت : جالبه مهمونی امشب خوش گذشت راستی یوکی سلام مخصوص به کوران برسون و بگو دارم براش . گفتم : یعنی چی داری براش ؟ آیدو دست دوین رو ول کرد و گفت : یه سری خورده حساب با کوران دارم بعد چشمک زد و رفت .
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : فهمیدی چی گفت ؟ این حرفش من رو نگران کرد . دوین گفت : پسره پرو بیشعور دفعه آخر باشه . گفتم : دوین آیدو بعضی وقت ها دیوونه میشه نره بلایی سر شاهزاده کوران بیاره ؟ دوین گفت : دختر مگه شهر هرته اولا دوما این همه نگهبان هست سوما عمرا آیدو فقط حرف میزنه وگرنه دلش رو نداره کاری کنه خیالت راحت حالا بگیرید بخوابید .
ساعت ۲ و نیم یهو از خواب پریدم خیلی خواب بدی بود . بلند شدم و یک لیوان آب خوردم که احساس کردم یکی از جلوی پنجره رد شد . ژاکتم رو پوشیدم و رفتم دم در . رفتم پشت خوابگاه کسی نبود گفتم حتما خیالات بوده . داشتم میرفتم روبه رو خوابگاه که داخل شم یکی گفت : این موقع شب اینجا چیکار میکنی خوشگل خانم . برگشت و نگاه کردم ۴ نفر پشت سرم بودن عقب عقب رفتم و خوردم به یه نفر . یکی هم پشت سرم بودن
استرس کل وجودم رو گرفت گفتم : نزدیکم نشید . یکی از اون پسر ها که موهای طلایی داشت گفت : آخ آخ ببخشید ترسیدی ؟ گفتم : نزدیک بشید جیغ میزنم . یکی دیگه گفت : بلدی جیغ هم بزنی ؟ دستام می لرزید از سرما پاهام بی جون شده بود . دو زانو نشستم و گفتم : لطفا ... چی می خواید ؟ پسر مو طلایی گفت : هیچی فقط ازت خوشم اومده . خیلی سرد بود دیگه نا نداشتم چشمام رو باز نگه دارم
افتادم روی زمین چشمام دیگه همه جا رو تار میدید که صدای دوین اومد : برید کنار عوضی ها با خواهرم چیکار دارید برید کنار ... دیگه صدایی نشنیدم .
چشمام رو باز کردم بلند شدم و نشستم و همه خواب بودن ساعت رو نگاه کردم ساعت ۷ صبح بود . دوین گفت : یوکی حالت خوبه ؟ گفتم : ها تو بیداری ؟ دیشب چی شد ؟ دوین اومد رو تخت کنارم نشست و گفت : از سرما بیهوش شدی . گفتم : اون پسرا چی ؟ دوین لبخند زد و گفت : شانسی که اوردیم این بود شاهزاده کوران صدای جیغ من رو شنیده بود و اومد کمک . گفتم : چطوری ؟ گفت : خب راستش یادم نمیاد . حالا بیخیال این حرف ها شو
رفتم تو فکر شاهزاده کوران ساعت ۲ و نیم شب نزدیک خوابگاه ما بعد دوین هم یادش نمیاد که چی شده . یکم شک کردم
بعد مدرسه کاترین گفت : بریم یکم بگردیم ؟ همه گفتن آره گفتم : نه من نمیام . هانی گفت : چرا حالت خوبه یوکی ؟ گفتم : دیشب ... هانی گفت : دیشب چی ؟ انگار هیچ کس از اتفاق دیشب خبر نداشت رسیدم خوابگاه دوین زنگ زد : رسیدی ؟ گفتم : اره من که دیگه بچه نیستم خوش بگذره . نشستم رو صندلی و تکالیفم رو انجام دادم . ساعت ۶ عصر بود . گوشیم زنگ خورد جواب دادم : گفتم : کجا موندید ؟ دوین گفت : ببخشید یوکی ما یکم دیر تر میایم
بعد از اینکه قطع کردم صدای در اومد اول استرس گرفتم پاشدم و یه میله تیز و کوچک برداشتم کردم تو آستینم . در رو باز کردم گفتم : شاهزاده ... خوابم برد . از زبان کوران : خاطره دیشب و دیدار الان رو از تو ذهن یوکی پاک کردم فقط مونده دوین . یوکی رو آروم خوابوندم سر جاش که چشم به میله ای که تو آستینش بود خورد ...
ممنون که خوندی
کاشکی کوران و آیدو و یدکی رو میکشی تو بهشت باهم رقیب عشقی بودن😍😑من عاشق اینم شخصیت هارو به طرز فجیعی به قتل برسونم
عجب 😐😂😂
داستانت فوووق العادس
من عاشق داستانت شدم
امیدوارم مثل همیشه خوب بنویسی
خب خب😃😃
بعدی
تا جای حساسش می بری بعد داستان رو قطع میکنی نمیگی جون به لب میشیم تا داستان بعدی ات بیاد
عالی بود