این شما و این قسمت ۹ . لطفاً نظر بدین ثواب داره❤️. و باز هم تأکید میکنم من عاشقانه و طنز می نویسم.
از دید گربه سیاه : اسب سوار به ما نارنجک پرتاب کرد و ما جالی دادیم . به کفشدوزک گفتم : بانوی من ، من از پشت حمله می کنم . گفت برو من حواسش رو پرت میکنم . من رفتم پشتش و کفشدوزک شروع کرد به حرف زدن با اسب سوار . من حمله کردم به سمتش ، یهو اسب بهم لگد و منو پرت کرد هوا ? کفشدوزک منو توی هوا گرفت ، بهش گفتم یکم به شانس نیاز داریم . گفت آره چرا که نه ! ?طلسم شانس ? یهو یه بستنی ? ظاهر شد. گفتم بانوی من خیلی دوست دارم باهات بستنی بخورم ولی الان وقتش نیست ? گفت من چوب شور میخواست چرا بستنی اومد ? گفتم حالا چیکار کنیم ؟
دیدم کفشدوزک داره به اطراف نگاه میکنه بعد با خنده گفت فهمیدم ? بستنی رو پرت کرد روی چشمِ اسب و اون رو کور کرد . اسب از خود بیخود شد و اسب سوار رو پرت کرد روی زمین . من گفتم ? پنجه ی برنده ? رفتم سمت اسب ، اون رو لمس کردم و نابود شد یهو یه آماک اومد بیرون ? سریع گرفتمش تا فرار نکنه . برگشتم دیدم کفشدوزک اسب سوار رو با یویو گرفته ، من سریع رفتم پیشش و کلاهش رو برداشتم و پاره کردم ، آکوما اومد بیرون ، کفشدوزک گفت دیگه شیطونی کافیه آکوما کوچولو و آماکِ زیبا ? وقتشه که شرارتت خنثی بشه ? و با یه حرکت هر دوتا رو توی هوا گرفت و گفت خداحافظ کوچولو ها . بهش گفتم بانوی من وقتی شرارت خنثی میکنی خیلی بامزه میشی❤️ گفت ممنون❤️?
از دید دختر کفشدوزکی: گربه گفت بانوی من دیگه باید برگردیم ، گفتم صبر کن تا خرابی ها رو تعمیر کنم ? کفشدوزکِ معجزه آسا ? و همه چیز درست شد ? یهو از آسمون....
یهو از آسمون مجستیا اومد و گفت سلام دختر کفشدوزکی ?? گفتم سلام خوبی ؟ گفت آره خوبم تو چطوری ؟ خانواده خوبن ؟ بچه ها خوبن ؟ گفتم آره من خوبم و خانواده هم خوبن اما من بچه ندارم ?
گفت: قهرمان های آمریکا اینجان راضی به زحمت نبودیم ? گفتم خواهش میکنم چه زحمتی . خراب کاری های ارباب شرارت رو من باید جمع و جور کنم وظیفه ی منه ? گفت خب پس هر وقت کمک خواستی بگو یه وقت تعارف نکنی ها ، حتما بگو . گفتم باشه میگم ? گفت من دیگه باید برم خداحافظ??
مجستیا رفت . دیدم گربه سیاه بغض کرده ? گفتم پیشی چی شده چرا ناراحتی ؟ گفت مجستیا اومد و با تو سلام و احوالپرسی کرد اما به من نگاه هم نکرد ، من رو گربه حساب نکرد ? . گفتم وای ببخشید اصلاً حواسم به تو نبود ? گفت باشه دیگه بریم که دیر شد ?
از دید گربه سیاه : رفتیم توی یه کوچه ی تنگ و دوباره به خودمون تبدیل شدیم . ? پلنگ پنجه ها داخل ? ،? تیکی خال ها خاموش ?
برگشتم پارک پیش بچهها . آلیا اومد سمت ما و گفت هیچ معلوم هست شما کجایید ?؟ گفتم : ما...چیز .... ما .... رفته بودیم عشق بازی ?❤️ آلیا گفت ای بد جنس ها رفته بودین یه جا که من ازتون عکس نگیرم ? من و مرینت باهم گفتیم : آره ? .
بعد.....
رفتیم و نشستیم سره جامون که مرینت گفت : .......
عالی فقط اینکه آموک وقتی شرارت داره آموک وقتی شرارت خنثی میشه پر
ایمیل خود تو بزن شماره تلفنت را بزن نام کاربری هم بزن میاره
عزیزم عالی مرسی 9 و 10 رو با هم گذاشتی الان میخوام برم بخونم فقط میخواستم بگم خیلی قشنگه برم ببینم که دارم از شور و شوق میترکم بای و مرسی داستان هام رو میخونی من رفتم دیگه نمیتونم صبر کنم
عالییی
دوستان در قسمت ۱۰ برای شما پیشنهاداتی گذاشتم لطفاً به اونا نظر بدین❤️
عالی بود نفر ۸