........ 😘😘😘😍😍😍
پنج سال بعد:از زبان مریلا:سلام من الان 15 ساله هستم و پنج ساله که پیش یک خانم مسن زندگی میکنم خیلی خیلی دلم برای پدر و مادرم تنگ شده و مخصوصا مرینت من هرشب با کلی گریه و نگاه کردن به آسمان گردنبند میخوابم الان ساعت دوازده که من میخوام بخوابم و فردا به پاریس برم و خانوادمو پیدا کنم دل تو دلم نیست که دوباره پدر و مادرمون و مرینت رو ببینم برای همین چمدونمو بستم فردا صبح ساعت 6 بیدار شدم و رفتم فرودگاه و سوار هواپیما شدم 8 ساعت بعد رسیدم پاریس دلم برام پاریس هم تنگ شده بود زیاد تغییر نکرده بود راستی من الان کلاس دهم هستم
از زبان مرینت:سلام من الان 15 سالمه و 5 سال از گمشدن مریلا میگزره و من دلم براش خیلی تنگ شده هر شب با گریه و نگاه به آسمان و گردنبند خوابم میبره امروز ساعت 7 بلند شدم صبحونه خوردم و رفتم مدرسه پیش آلیا و دخترا و من الان کلاس دهم هستم (بچه ها تو این داستان کلویی دختر خوبیه و مرینت عاشق آدرین نیست و معجزه گر داخلش نداره) بعد از مدرسه با بچه ها قرار گذاشتیم تا ساعت 3 بریم بستنی آندره رفتم خونه و نهار خوردم رفتم تو اتاقم وسایل مریلا هنوز سر جاش بود و یکم به مریلا فکر کردم راستی من داستان خودم و مریلا رو به بچه ها نگفتم که دیدم ساعت 2 و 15 دقیقه شد حاضر شدم رفتم پل سن جایی که آندره وایساده بود بستنی خوردیم که موقع برگشت چند قدم اونطرف تر خوردم به یکی و دو تا مون افتادیم
بچه ها بهمون کمک کردند تا پاشیم وقتی سرمو بالا آوردم باورم نمیشه کی رو دیدم او..... اون مر.... مری.... مریلا بود
هنوزم ظاهرش مثل قبل بود همین طوری بهم زل زده بودیم خیلی خوشحال بودم از زبان مریلا:ساعت 3 بود که رسیدم پاریس از یک نفر آدرس شیرینی فروشیمون رو گرفتم و قتی داشتم از کنار پل سن رد میشدم خوردم به یکی چند نفر کمکم کردند تا بلند شم وقتی سرمو بالا آوردم خیلی خوشحال شدم چون اون مرینت بود 😍😍😍هنوزم ظاهرش مثل قبل بود چند نفر کنارش وایساده بودند فکر کنم دوستاش بودند و اونا بخاطر شباهت زیاد من به مرینت تعجب کرده بودند گفتم:مری..... مرینت مرینت:مر.... مری... مریلا بغض گلومون رو چنگ میزد که یهو پریدیم بغل هم تعجب اون چند نفر بیشتر شد ما تو بغل هم داشتیم آروم اشک میریختیم و همو محک تر بغل میکردیم بعد از 10 دقیقه از بغل هم اومدیم بیرون مرینت:دلم برات تنگ شده بود خواهر جون مریلا:منم دلم برات تنگ شده بود که یهو ینفر گفت کلویئ:مرینت میشه توضیح بدی که ما هم بفمیم چی شده که مرینت من و با دوستاش آشنا کردو ما داستان زندگی خودمون رو به او نها گفتیم.......... تمام
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه
لايک کامنت فراموش نشه بای بای👋👋👋
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام داستانت عالی بود ببخشید شما ریحانه ابو محمدی هستید
ممنون. نه