سلاااام موقعی که دارم مینویسم ساعت 3 صبحه و همه خوابن بجز منی که شب زنده دارم 😹💜
خب قبل هر چیزی بگم که این رمان خیلی طولانی هست 😸
از زبون لارا :وای بازم یک روز خسته کننده ی دیگه کاش یه روزی برسه که بخوابم و دیگه بیدار نشم به زور از روتخت پاشدم قهومو خوردم و یه دوش اب سرد گرفتم اماده شدم و مثل همیشه با دوتا بادیگاردام به سمت مدرسه رفتم اونا پشت در مدرسه میموندن تامن کلاسم تموم بشه (نکته این مدرسه مدرسه ی عادی هست نه مدرسه ی مافیا)رفتم تو و مثل همیشه کلاسارو به پایان رسوندم داشتم میرفتم سمت بادیگاردام که برگردیم خونه که یهو....
که یهوووو.......(میدونم الان دارید عمه ی منو مورد حرف های زیبایی قرار میدید 😂)
برایان جلوم سبز شد (برایان پسریه که خواتر خواه لارا هست و خیلی مزاحمش میشه )اوووف دوباره این پسره ی رو مخ برایان :سلام لارا خانم مدتیه محل بهمون نمیزاری لارا :من محل به سگای ولگرد نمیزارم 😏برایان : عهه میبینم که پرو شدی لارا :برایان با زبون خوش گمشو اونور و گرنه ..برایان : وگرنه چی?لارا :وگرنه بادیگاردامو صدا میزنم که جوری بزننت که صدایی بدی که خر تعجب کنه برایان بدجوری ترسیده بود چون قبلا با خشم بادیگاردام روبه رو شده بود بخاطر همین سریع رفت اونور منم پوزخندی زدمو به راهم ادامه دادم 😏
وقتی رسیدم خونه لباسامو عوض کردم و رفتم پیش بابام (لارا+باباش-) +سلام بابا -سلام به به دختر قشنگم حالت چطوره +خوبم مرسی -ولی اینطوری به نظر نمیای !+امروز دوباره اون پسره ی ولگرد جلوم سبز شد منم حقشو گزاشتم کف دستش - افرین به دختر گلم بخاطر همینه که بهت اعتماد دارم و میدونم کسی نمیتونه دختر بزرگ ترین مافیای کشورو عضیت کنه +ممنونم بابا من دیگه برم تکالیفم مونده
بای بای ما رفتیم بای بای ما رفتیم 💋💖✋
خب دیگه خدافظ اگه تا اینجا خوشتون اومد بگین تا پارت بعدی رو بزارم✋💜💋
نظرات بازدیدکنندگان (0)