دوستان فصل دوم خیلی زیباست آنقدر که من وسط داستان داشت کم کم گریم میگرفت(کامنت ها فراموش نشه)
روز بعد:از چشم آدرین?من صبح بیدار شدم و خواستم برم پذیرایی که یهو لباسام رو دیدم?چطور ممکنه چرا شرت دارم وای راستی دیشب خیلی گرم بود اما دلیل نیست ولش کن و رفتم لباس پوشیدم بعد دیدم مرینت هنوز خوابه بیدارش کردم و پتو رو کشیدم اون گفت اههه آدرین و گفتم بابا بلند شو یادت رفته واسه ساعت دوازده بلیط داریم و پرید و گفت اه ساعت نه و نیم هس و گفتم بلند شو من میرم صبحونه آماده کنم و در رو باز کردم و رفتم آشپزخونه و اب پرتقال و شیر پسته آماده کردم?اما واقعا خسته کننده بود من گفتم مری جون به نظرت یه خدمتکار نگیریم خیلی سخته و گفت اره موافقم و اومد صبحونش رو خورد بعد نشستیم رو میز غذا خوری بعد گفتم:مرینت این نیمه بلیز?و شلوارکت بهت میاد کی خریدی و گفت اولن این لباس خونگی هست و توش راحتم دوما پریروز خریدم و هیچ لباسی ندارم بعد گفتم بذار بریم ایتالیا اونم میخریم?و گفت پیشی بخور بخور سریعتر باید ساکمون رو جمع کنیم
صبحونه رو که خوردیم مرینت رفت جلو آینه و آرایش شروع شد?بعد دیدم گفت آدرین موهام خیلی بلنده میای ببندیش فقط اذیت نکنیا و گفتم عاشق این کارم مخصوصا وقتی موهات تا کمرت هست?و رفتم خرگوشی بستمش و گفت عالی کردیش عزیزم و پرید بغلم?و گفتم تو بهترینی آدرین و گفتم تو هم همینطور بانو مرینت و دستش رو بوسیدم و رفتیم آماده شیم وقتی داشتیم وسایل ساک رو جمع میکردیم مرینت گفت این ها رو چیکار کنم و گفتم چی ها رو، اون گفت معجزه گرا و گفتم بذار تو ساک خطرناکه با خودمون ببریم بعد گفت خب اگه تو فرودگاه دارن چک میکنن ببینن چی شاید اصلا نقشه پدرته و گفتم پس به بپوشیمشون هر چی هست و گفت آه عاشقه منی واقعا عاشقی بابا اینجوری در خطر شدید پدرتیم بعد گفتم خب اینم هست?بذارش پیش آلیا و گفت چی میگی و گفتم مجبوریم?و گفت آه باشه اما لیدی نوار(لیدی دراگون) رو بر میدارم و گفتم بردار?و آماده شدیم و رفتیم فرودگاه
آلیا اومده بود بدرقمون و گفت مطمعنید به کمکم نیازی نیست و گفتیم نه بعدشم قهرمانا باید تو پاریس باشن یهو دیدی سنجاب و اینا پیداشون شد فقط بیا جعبه معجزه گر ها رو بگیر و یه جای امن و قفل دار نگهش دار و گرفت بعد نینو هم اومد با بستنی?اما فقط برا خودش و آلیا گرفته بود?عاشقا، بعد گفتیم پس حواست باشه آلیا و رفتیم تو هواپیما بعد من اومدم با گوشیم ور برم که یه خانم خوش تیپ و جنتلمن اومد?و گفت آقای آگراست میشه گوشیتون رو خاموش کنید خیلی ممنون میشم منم گفتم بهله خانم خوشتیپ?بعد مرینت زد به شونم و گفت آدرین چته و من یهو از اون فضا در اومدم چشمام رو مالوندم و گفتم ووای نمیدونم یه لحظه چم شد?
بقیه از چشم مرینت?من تو فکر بودم که می ترسیدم همیشه موقع پرواز هواپیما چون همیشه پدر مادرم باهام بودن اما اونا دیگه نیستن?یهو آدرین دستم رو محکم گرفت و گفتم مرسی آدرین تو بهم آرامش میدی هواپیما حرکت کرد و رفت به سمت ایتالیا?????وقتی رسیدیم:حدود ساعت3 رسیده بودیم پیاده شدم بعد آدرین گفت وای مرینت چه شهر قشنگی بعد دیدم دوباره گابریل زنگ زد?جواب دادم آدرین گفت کیه کیه اما من زدم به شونش و گفتم هیس ساکت بعد گفتم بله و گفت میدونم رسیدید(از کجا?)بیاید مستقیم به برج پیزا با معجزه گرتون من قطع کردم و گفتم آدرین پدرت بود گفت بریم به بالای برج پیزا بعد آدرین گفت بریم و رفتییم یه کوچه خلوت و«تیکی خال ها روشن»«پلگ خال ها روشن»و رفتیم به برج پیزا بعد دیدم گابریل و ناتالی با معجزه گر های?
من گفتم معجزه گره اسب و پروانه?بعد اونا تا شنیدن پشت رو دیدن و گفتن پس اومدید حالا معجزه گر ها رو بدید?من گفتم عمرااا شما کوامی های دیگه هم گرفتید??و گفت اسب یکی از قویترین معجزه گراست خودتون می بازید؛گفتم اونا رو از کجا اوردید و گفت مهم این نیست بعد ناتالی گفت بال پروانهههه و اومد به سمت ما بعد گربه گفت پنجه رو بزنم و گفتم نهه اسب قویتره و من گفتم«گردونه خوش شانسیی»و یه پیچ گوشتی اومد گربه گفت فکر کن بانو با این چیکار میتونی بکنی و منم خیلی فک کردم و نعل اسب و پیچ گوشتی رو دیدم بعد در گوش گربه گفتم باید نعلش رو باز کنیم تا قدرتش از بین بره و گفت تو بهترینی بانو و من رفتم به سمت اسب و گربه هم رفت به سمت ناتالی
بقیه از چشم آدرین?پروانه حمله میکرد مرینت رفت سراغ پدرم و منم سراغ پروانه اون خیلی قوی بود بال هاش خیلی مزاحم بود?بعد دیدم ناتالی میگه ادرین من مادرتم و گفتم خفهههه شو مادرم مرده و تو حق زدن اسمشو نداری اونوقت داری خودت رو مثل اون میکنی
اون گفت پسرم نکن من گفتم خفه خون میگیری یا پنجمو میزنم و اما اون گفت من الان مادرتم من گفتم بس کن توروخدا بس کن مادر من مرده اذیتم نکن تو این سال بیشتر از هر موجودی زجر کشیدم مخصوصا وقتی پدرم ترکم کرد میدونی یتیمی یعنی چی اون گفت آدرین من تورو دوس دارم قول میدم جای مادرت رو برات پر کنم و گفتم بسه توروخدا بسه تنها یار من الان مرینته هیچکس مثل اون برام نبوده تو این سالها شما فقط رنجم میدادید و دیگه دست خودم نبود و فقط گریه میکردم و نشستم زمین ولی وقتی چشمام رو مالیدم دیدم پدرم داره مرینت رو خفه میکنه نههه
من عصبانی شدم و دستم رو گرفتم بغله گردن ناتالی و گفتم پدر التماست میکنم مرینت رو ول کن معجزه گر رو میخوای از من بگیر اگه زدیش دیگه ناتالی رو نمیبینی(من کاملا جدی بودم و چشمام خون شده بود و دیگه آدم گذشته بودم?)اون گفت نهه و گوشواره های مرینت رو درآورد و انداختش پایین برج و گفت اون لیاقتت رو نداشت بهتر از لیدی باگ هم واست میشه من ناتالی روانداختم زمین و گریه کنان و دوان دوان با تمام قدرتم دویدم و بدون اینکه فرصتی بهش بدم پنجم رو به بابام زدم و اون دیگه برا همیشه ر رفت??من صورتم کاملا گریه بود و اآااب خالی بود و فقط از چشمم اشک میاد و سریع پریدم از برج دنبال مرینت و از خدا خواهش میکردم زودتر برسم پایین(خوبه برجه بلند بود) اون تنها دارایی زندگی منه اون داشت می افتاد زمین ومرینتتتتت که یهو باورم نمیشههه?
تموم شد
دوستان مرسی که دیدید به چالش اگر تونستید بگید چی شد کسی که گفت معلومه کامل مرینت❤️❤️آدرینت رو دنبال میکرده
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
از افتضاح هم افتضاح تر بود
پلگ خال ها روشن خاک به سرم مگه گربه خال داره بگو پلگ پنجه ها بیرون!
من که گیج شدم
ولی خوب بود
من داستان ساختم ممنون می شم نگاه کنید و نظر بدید اسمش هست مرینت❤❤❤
خیلی باحال بود. من میدونم چی شد لیدی دراگون شد??
دوستان پارت 17 منتشر شده
بعدی منتشر شده دوستان
میشه استار و مارکو رو هم ادامه بدی
بله تا چند روز دیگر استار و مارکو هم قسمت پایانی رو میذارم
عالی بود به نظرم یه ابر قهرمان دیگه اومد یا تبدیل به دراگن شد و پرواز کرد البته فکرکنم اولین نظریه درست باشه
داستان من رو هم بخونید پارت ۶ هنوز برسی نشده
زود ادامه شو بزار فقط داستانو زود تموم نکن از نظر قسمت
عالیییی بود واقعا عالی بود خیلی زیبا و احساسی بود ولی توی پرت شدن از اون فاصله مرینت باید بمیره.و یه سوتی ازت گرفتم اینکه گفتی پلگ خال ها روشن???ولی در کل عالی بود?????????