سلام،بالاخره اومدم??خب سخته دیگه،مدارس شروع شدن راحت نمیشه کار کرد.
از زبان جک《نشسته بودم روی شاخه درخت و کلاهم روی سرم بود?خیلی درک این گه دیگه قرار نیست خنده های رویا رو ببینم اذیتم میکرد.در اصل خنده های اون خنده های منم بود???(کی این همه بهش وابسته شدم که الان دیگه لبخند هم نمیتونم بزنم؟؟؟)????نمیدونم کجا بودم ولی از بچه ها خیلی دور بودم،جسد سرد رویا رو برگردوندن پیش والدینش!!!!نمیدونم الان اونجا چه خبره ولی اوندپیش خانواده اش،(کاش اصلا اینجا نمیومدم ????اون وقت.....)که صدای جیغ شنیدم،ایستادم روی شاخه و به اطراف نگاه کردم....صدای جیغ هنوز شنیده میشد!!!!!!!که یه هو یه چیزی از بالا جلب نظر کرد.........?????...........مرینت بود!!!!!مثل اینگه یه نفر پرتش کرده بود!!!!!!اون توی هوا فریاد کشان داشت میرفت...همینجوری به ناکجا آباد????پرواز کردم و رفتم سمتش......
.....و خیلی سریع گرفتمش????(دقیقا چی شده که تو سعی میکنی پرواز کنی؟؟؟؟)بهم خیره شده بود?????اینم قیافه اش.گفت(منمون که منو گرفتی)تعجب کردم???》از زبان مرینت《وقتی جک منو گرفت یاد وقتی افتادم که کتنوار منو در جالی که از شهر پر از آبمون پرتم کردن بیرون منو گرفت،به طرز غیر قابل باوری دلم براش تنگ شده???.جک منو گذاشت پایین،از قیافه ام خیلی معلوم بود که چندان حال ندارم......دلم واسه رویا تنگ شده بود.......واسه دوستام......(خیلی بد تموم شد!!!!)نا خواسته این جمله رو بلند گفتم،جک پرسید(منظورت چیه؟؟)دستو پام رو گم کردم????(چی .......چی منظورت....نه یعنی منظودنم چیه؟؟؟؟؟.....نه آخه......)(بابا،یه نفس عمیق بکش???)به جک نگاه کردم،اون دیگه مصل قبل پرشوروشوق نبود و هی نمیخندوند!!!!گفتم(باید بریم پیش پری و بچه ها!!!!توی دردسر افتادن)جک خیلی بی احساس گفت(خب بریم????)داشت پرواز میکرد و منم از بین گلو بوته ها!!!!!!پس واقعا رویا رو دوست داشت.......???ولی الان.......
آه کشیدم و ادامه دادم،به بچه ها رسیدیم که دیدیم همه خسته و کوفته از منم بدتر یه گوشه نشستن!!!!!!????جک(اینا دارن استراحت میکنن که......)(نه خوش خنده....مجروح و خسته ان????)و شروع کردم به قدم زدن سمت راپونزل که جک گفت(به من نگو خوش خنده......????)بی توجه رفتم سمت راپونزل،حالش که خوب بود!!!!و یه هو پری ظاهر شد،درحالی که اصلا نمیخندید گفت(نه،شما خیلی ضعیف شدید????دست خودتون هم نیست ولی اینجوری نمیتونید???)هبچ کس چیزی نگفت.....پری ادامه داد(شما ها باید برگردید خونه،اسنجا دیگا نمیتونید کاری کنید.)همه هوشحال بودیم جز جک،واسه اوندیکی که دیگه فرقی نداشت!!!!!!پری گفت(شماها بر میگردید ولی نه واسه اینکه بد بودید،واسه این که یه نفدگر نیست،و اون یه نفر واقعا تمام گروه شما بود!!!!!نبود اون کاسه شما دردناکه???)پس باید حاضر بشیم واسه رفتن به خونه??????
گودالهای زمان رو درست کرد........ولی قبل از اینکه بخوایم بریم باید بگم از تک تک پا اجازه گرفت تا همه چی رو درمورد این چهان با اچازه خودمون پاک کنه?????یعنی رویا هم پاک میشد......اول راپونزل و بقیه،نوبت من شد،من با کمال میل حواستم ر ویا پاک شه،تحمل رو داشتم که همه چی رو حذق کنه،ولی جک میتونه؟؟؟؟؟؟.....چشام رو که باز کر م دید م توی اتاقمم،پیش تیکی واییییییی!!!خیلی خوب بود!!!!!
از زبان راوی《السا و جک مونده بودن و اول باید السا میرفت.السا رفت سمت جک در حالی که کلاهش روی سرش بود!!!!جک(چیزی شده؟؟؟)(کاش بهم میگفتی از اول به رویا علاقه داشتی??)(خودمم نمیدونسام???)(درهر حال من نمیتونم با تو بیام!!!!!نمیتونم خانواده ام رو ول کنم?)(آره درک میکنم??)بقلم کرد،(دلم تنگ میشه،چون نمیخوام خاطرات رو فراموش کنم)(چی!!!???کلی همیشه اذیت میشی اونموقع)(نه،مطمئن نیستم???????)و رفت،واقعا خاطراتش رو پاک نکرد......
رفتم سمت گودال،گفتم (نمیخوام کسی رو فراموش کنم....??)و وارد گودال شدم،صدای پری اومد(مراقب باش!!!!!)چشام رو باز کردم،روی شاخه درخت بودم!!!!!????ولی رویای نبود!!!!!که یه هو پری دندانها اومد(جک...جک....کجا بودی تو؟؟)(حالا بی خیال)(آره یه محافظ جدید به ما پیوسته?????)(چهجالب ۰????)(ااااااا،این چه قیافه ایه؟???)رفتیم سمت پایگاه،تا من اون جدیده رو ببینم........وقتی دیدمش.......?????
(رو...رویا!!!!!!!)(سلام جک،با هم همکار شدیم???)واقعا رویا بود!!!!(توانایی؟؟؟)(ایحاد آرامش??)
ببخشید ضد حال میزنم......
این قسمت آخر بود??????????????نمسخواستم تمومش کنم ولی مدارس جدا اذیت میکنه ?????
لطفا کلا در مورد داستانم نظر بدین،اصلا ببینم استعدادش رو دارم یا نه؟؟؟؟???????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اصن یادم نبود اینو قبلا نوشتم😐😶😶ببهشید جواب ندادم هر چند از آخرین نظر ۴ ماه گذشته ....... 🙏🙏🙏🌺🌺
کاش تمومش نميکردی??☹
ولی کلا داستانت عالييييييييييييييی بود❤❤❤❤❤❤
مطمئنی؟آخ خودم اصلا راضی نبودم??