سلام دوستان این هم پارت سوم امیدوارم لذت ببرید ?منتظر نظر های شما هستم ???
در های دژ باز شد و قصر شیشه ای نمایان شد کل قصر از شیشه بود تعجب کردم ? وزیر لب گفتم کدوم احمقی داخل این قصر میشه که هر لحظه ممکن نابود شه فرماننده گفت مراقب حرف زدنت باش ? شاهزاده گفت این قصر خیلی محکم ولی من هم دوست ندارم بنابراین مثل خودم برای شما توی قلعه سنگی اتاق تدارک دیدم و از اسب پیاده شد و همراه فرماننده رفت سرباز ها هم منو به اتاقم بردن و زنجیر ها رو باز کردن نگاهی به اتاق کردم اتاق بزرگی بود تختی دونفره و حمام و اتاق سرگرمی (میز بیلیارد و پیانو و ......)و اتاق غذا خوری زیر پنچره چند سرباز بودن همینطور پشت در اهی کشیدم و لباس هایم رو عوض کردم و خوابیدم ?
سم نشته بود روی مبل و کتابی دستش بود جک گفت اگه برنده نشد چی ؟ سم گفت برنده میشه جک گفت تو از کجا می دونی ؟ سم کتابش بست و از جاش بلند شد وگفت مگه اون ادمش نیست جک گفت سم اون یک دختر در برار ۲۲ مرد قاتل و دزد و روانی و شورشی و .... اگه برنده نشه می دونی چه اتفاقی برای تو می افته .... خواست ادامه بده که صورت سم دید خیلی ناراحت بود دستش گذاشت روی شونش و گفت نمیخوام اتفاقی برات بیوفته اما این بودم من همیشه پیشتم تا اخرین نفس و لبخندی هر دو به هم زدن ?
نوری به چشمم خورد فرماننده گفت بلند شو ادمکش و بعد پرده رو کشید گفتم اولا من اسم دارم دوم من خستم فرماننده گفت نکنه فکر کردی شاهزاده چیزی هستی بعد پتو رو از روی من کشید لباس خواب دور رون های پام پیچیده شده بود و بالا تنه ی لباسم کمی شل بود و بدنم پرهنه نشون می داد فرماننده صداشو صاف کرد گفت بلند شو سلینا من اهمیتی ندادم اون بالشت از زیر سرم کشید و با داد گفت بلند شو دیگه ? گفتم چی ؟ و بلند شدم فرماننده گفت زود صبحانه بخور باید بریم جایی گفتم جک ... نگاهی به من کرد با تمسخر گفت ? خیلی صمیمی شدی دلم می خواستم خودم به خاطر گفتن این حرف بزنم اما خسته تر از این ها بودم و از جا بلند شدم و زدمش کنار یکدفعه
از دید جک ? از جاش بلند شد و من زد کنار رفت منم پشت سرش شروع به حرکت کردم دیدم وایساده سرم اوردم بالا چرخید سمت من خیلی نزدیک من بود گفت تو هم می خوای بیای ؟ گفتم چی ؟ حمام ؟؟ من که تازه متوجه شده بودم که چی شده در بستم و رفتم از حمام اومدم بیرون و مو هام با حوله بستم رفت سمت میز که یهو ... گفتم تو اینجا چی کار می کنی ؟ جک گفت مگه کوری دارم صبحونه می خورم می خواستم بکشمش ? گفتم اینجا چرا می خوری مگه خودت اتاق نداری ؟ که دیدم لبخندی زد گفت اومدم تا حوصلت سر نره حالا بیا زود بخور باید بریم جایی غذا رو خوردم و بعد دیدم خدمتکار اومد داخل اتاق دستش لباس (شلوار سیاه گشاد و لباس سبز لجنی و کمر بند )بود گفتم من این ها رو نمی پوشم ? فرماننده گفت وقت من نگیر یالا سریع عوض کن لباست گفتم نمی خوام فرماننده لباس رو از خدمتکار گرفت و اومد سمت من در گوشم گفت نکنه می خوای بدون لباس بیای چون اون پاین پر مرد که معلوم نیست ...... نگاهی از عصبانیت کردم ?و لباس از دستش گرفتم و رفتم عوض کردم
از راه رو رد شدیم و جلوی دری وایسادیم فرماننده گفت هیچی نمیگی فقط هر کاری من کردم تو هم می کنی فهمیدی ؟ سرم به نشانه تاکید خم کردم در اتاق باز شد و من خشکم زد?
شاه ارلیا جلوی من بود روی تختی (مثل گرگ بود و طلایی رنگ)نشسته بود فرماننده تعظیم کرد و گفت سرورم و منم همین کار کردم و باهم رفتیم کنار خیلی ها اونجا بودن تمام کسایی که قرار بود توی این مسابقه باشن شاه گفت من همه رو اینجا جمع کردم تا مسابقه ای بر گزار کنم اگر سالم از اون مسابقه اومدید بیرون یکی از افراد من میشد و شما ازاد میشد ولی اگر نشید به همون جای قبلی خود بر می گرید و شاه از جاش بلند شد رفت فرماننده هم دست من گرفت و از اتاق خارج کرد و برد راه رویی خلوت نگاهی به من انداخت گفت حالت خوبه ؟ ?رنگت پریده گفتم اره که کسی پشت سر من گفت ببخشید بر گشتم ?و دیدم ......
شاهزاده بود جک گفت تو اینجا چی کار می کنی ؟ شاهزاده گفت اومدم قهرمانم بینم جک اهی کشید سم گفت حتما خیلی ترسیدی ؟ من کنار جک بودم و سم اون ور جک در حال حرکت بودیم که سم گفت وای شما ها چقدر زوج خوبی میشدید؟ جک نگاهی به سم کرد داشت منفجر می شد سلینا خندید و شاهزاده گفت خداروشکر تونستم شما رو بخندونم بعد شاهزاده گفت نقشه رو بهش گفتی ؟ گفتم چه نقشی ؟ شاهزاده گفت تو قرار به عنوان کارن دوونچن که اهل فن ها ورا شرکت کنی نه سلینا واتسون گفتم چی ؟ فرماننده گفت قراره به جای ادمگادمکش ش یک دزد باشی چون کسی نمی دونه برترین ادمکش ارلیا یک زن گفتم دیونه شدی چرا باید این کار کنم چرا ؟ شاهزاده گفت اگه می خوای برنده بشی توی این مسابقه باید هویت واقعیت مخفی باشه نگاهی به زمین کردم من چاره ایی جز اون ندارم گفتم باشه شاهزاده لبخندی زد ? نمی دونم چرا وقتی شاهزاده به من نگاه می کنه یک حسی دارم حسی که خیلی وقته فراموش شده انگار اون با بقیه متفاوت میشه بهش اعتماد کرد و من هم در پاسخ لبخندی به او زدم ?
.......
دختری از دور اومد سم با دیدن اون اخم هاش کمی رفت تو هم شاهزاده گفت بانو اری دختر گفت سرورم و بعد روبه سلینا کرد گفت معرفی نمی کنید ؟ شاهزاده گفت ایشون بانو کارن هستن دوست فرماننده جک نگاهی به سم کرد ? سلینا سعی کرد جلوی خندش بگیر سم اهمیتی به جک نداد گفت و ایشون هم بانو اری همسر دوک اری گفت از دیدنتون خوشبختم و بعد خنده ای الکی زد ? سلینا هم گفت همچنین ? شاهزاده گفت کاری با من داشتین اری گفت بله ملکه (مادر سم)می خوان شما رو ببینن شاهزاده دست سلینا رو گرفت سلینا سعی کرد دستش ازاد کنه اما شاهزاده خم شد ودست او را بوسید سلینا خجالت کشید ?و سم گفت تا دیدار بعدی بانوی من قیافه اری دیدنی بود داشت داشت از حسودی می سوخت ? شاهزاده رفت سلینا دستش دور بازوی جک حلقه کرد و گفت امیدوارم بیشتر هم ببینیم اری گفت حتما ورفتند اری داشت هنوز نگاه می کرد سلینا بیشتر به جک نزدیک شد گفت باید تظاهر کنی که منو دوست داری و اگر نه همه چی به هم می خوره فرماننده گفت تو شاهزاده حس شوخ طبعی زیادی دارین و سلینا خندید ? جک ادامه داد قیافش دیدی! سلینا گفت فکر کنم از بودن در کنار دوک دیگه سیر شده و هر دو زدن زیرخنده ???? که یکدفعه جک وایساد سلینا گفت چی شده ؟ و وقتی جلو رو دید ........???
ادامه دارد ......
نظرات بازدیدکنندگان (2)