این اولین قسمت از این تست اسم قسمت ۲ مرینت و آدرین: یک روز باهم است که منتشر شده امید وارم خوشتون بیاد ?
سر کلاس نشسته بودم(مرینت) و منتظر بودم خانم بوستیه بیاد تو یهو لوکا از در وارد شد و از اونجایی که جای دیگه ای نبود اومد پیش من (من که مشکلی ندارم?) کمی بعد خانم بوستیه هم اومد و یک زنگ خسته کننده رو پشت سر گذاشتیم ? زنگ خورد، زنگ بعدش جغرافی داشتیم البته با چاشنی یه شرور دیگه که خب مثل همیشه بخیر گذشت ? مدرسه تعطیل شد با دخترا قرار گذاشته بودیم بستنی بخوریم که لوکا گفت : میشه منم بیام؟? من:فکر کردم تمرین گیتار داری! لوکا: تمرین داشتم،،، من : خب پس خوشحال میشیم تو هم بیای? و رفتیم بیرون و کلی هم کیف کردیم ? لوکا برامون گیتار زد????? خیلی خوب بود? روز بعد رفتم سر کلاس ولی ...
هر چی چشم چشم کردم نتونستم ببینمش نا خود آگاه نگران شدم? لوکا گفت:مرینت چیزی شده؟ هنوز هیجکس نیومده بود پس بهش گقتم: تو آدرین رو ندیدی ؟ اون همیشه اولین نفر میومد ? لوکا:فکر کنم بدونم کجاست بعد از مدرسه میبرمت اونجا من : باشه? و اون روز هم خیلی پکر بودیم مخصوصا که امتحان جبر هم داشتیم? بعد از مدرسه با لوکا رفتیم...
اونجا آدرین داشت عکس می گرفت پس ما هم تصمیم گرفتیم حالا که خیال من راحت شده بریم یکم خوش بگذرونیم ? خیلی حال داد : رفتیم شهر بازی? بستنی خوردیم و لوکا آهنگ مورد علاقه منو زد????? بعدهم از بس خسته بودم رفتم سه سوته خوابیدم. (آدرین داره توضیح می ده از اینجا به بعد رو)(کمی به عقب برمیگردیم) امروز مدرسه نرفتم آخه...
مدرسه تعطیل شده بود اما من هنوز داشتم عکس می گرفتم که یهو متوجه شدم مرینت و لوکا دارن میان این سمت (سمت آدرین) خواستم برم پیششون گه دیدم مرینت سرش رو به علامت تایید تکون داد و باهم دست در دست رفتن? یعنی مرینت...
اون روز خیلی دمغ شدم من واقعا خیلی دست پا چلفتی بودم که مرینت رو فراری دادم فکر کنم ناتالی فهمید ناراحتم چون ازم پرسید: می خوای با ماشین بری بیرون؟ با اینکه اینکه یکی این پیشنهاد رو بهم بده یه آرزوی محال بود قبول نکردم رفتم تو اتاقم به پلگ گفتم: من خیلی دست پا چلفتی ام ?پلگ : خب چرا دنباله دختر کفشدوزکی رو نمی گیری؟ من:محاله قبول کنه اما یهو یه رجرقه ای تو ذهنم زد و ...
صبر کردم تا ساعت ۱۲ شد بعد گفتم: پلگ تبدیل گربه ای? و رفتم طرف خونه مرینت ? خواب بود از پنجره رفتم تو موهاشو باز کرده بود و خوابیده بود خیلی ناز بود ? موهاش ریخته بود رو صورتش ??♀️ گفتم: مرینت منو ببخش که نا امیدت کردم اما من فرصت می خوام تا بتونم انتخاب کنم ! دختر من تو رو دوست دارم اما،،، مرینت من می دونم که لوکا سعی داره به تو کمک کنه فقط همین نه؟؟ تو که منو فراموش نکردی??? بعد موهاشو از تو صورتش کنار زدم و گفتم : ممنونم! و ...
ادامه از زبان مرينت:امروز صبح وقتي از خواب پاشم ديدم توي اتاق بوي پنير گنديده مياد {ايييييي} با عجله رفتم طرف مدرسه . همين كه وارد شدم آدرين رو ديدم{يا بسم الله} آدرين هم از ديدن من شوكه شده بود ولي گفت: سلام مرينت! چه خبرا؟؟؟ من: اااااااااااا خب راستششششش كه ناگهان لوكا ضاهر شد و گفت : مرينت ! براي امتحان خوندي؟؟؟ {فكركنم فهميده بود الانه كه سوتي بدم} منم منظورش رو گرفتم و سريع جيم شدم،،، حالا اين تيكه از زبان آدرين: صبح تو مدرسه به مرينت برخوردم بهش گفتم: سلام مرينت! چه خبرا؟؟ اون هيچي نگفت تا اينكه لوكا امد و با اون قيافه مثبتش مرينت رو باخودش برد . ديگه مطمئن شدم مرينت منو از ياد برده(بيچاره آدرين) سر كلاس نشستم و با خودم گفتم: ولي شايد هنوزم بتونميه كاري كنممم! و رفتم تو فكر،،،آخر مدرسه فهميدم چي كار كنم من بايد...
ادامه از زبان مرينت: امروز روز خسته كننده اي بود و فكر كنم لوكا فهميده بود دمغم پس اومد و يه پيشنهاد داد: مرينت مي خواي امروز بريم خونه آليا؟؟ اون معمولا خوب بهت انگيزه مي ده! من: يعني عاشق اين ايده هاتم! لوكا سرخ شد(مي خواي نشه؟؟) و بعد گفت: من فقط سعي ميكنم كه تو به خواسته هات برسي مرينت! من هم گفتم : خيلي ممنون! و بعد از مدرسه رفتيم خونه آليا!!! تو راه برگشت لوكا گفت : مرينت من مي خوام برم كلاس تقويت زبان آ
وقتي بهوش اومدم رو تخت بيمارستان بودم و تلوزيون هم روشن بود و اخبار ميگفت: امروز يك حمله با چاقو به يك خانم جوان صورت گرفت ! ضاهرا آقاي لوكا كافيين اين خانم رو نجات داده و به بيمارستان برده! تا همين جا شنيدم كه پرستاره اومد و گفت : حسابي معروف شدي ها!!!! من با خودم گفتم: بنده معروف بودم شما خبر نداشتي!! يهو ياد لوكا افتادم و گفتم: لوكا كجاست ؟؟؟ پرستار: لوكا؟؟؟ من: لوكا كافيين كه همين الان و اخبار نشون داد!! پرستار : آهااا!! شانس آوردي سالمي تو !! پاشو بيا بهت نشون بدم كجاست!! با پرستار رفتيم بيرون تو يه اتاقي و ديدم...
دويدم طرفش با بغض گفتم: توووو خخووببيي؟؟؟ لوكا : عالي! من:چرا اين كار رو كردي؟؟ چيزي نگفت فقط لبخند زد منم بي اختيار لبخند زدم و گفتم : ممنون! يه دو ساعت بعدش لوما مرخصش و منو رسوند خونه و بعد هم مراسم تشكر مامان و بابم ازش و بعد زنگ زدن دوستام بهم و،،، يهو آليا زنگ زد و گفت : سلام ختر ! خوببيي؟؟ بابا اين لوكا عجب كار شجاعنه اي كرد!! راستي يه خبر خوب! قراره فردا با آدرين و لوكا و من و نينو بري موزه و من...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدی ترو خدا
چشم
گذاشتم اسمش مرینت و آدرین :آیا او شکست خورد؟
هست
❤❤❤