سلام برید بخونید
💕 مرینت: گوشیم زنگ خورد به ادرین گفتم ببخشید یه لحظه. 💚 ادرین : باشه اشکال ندارد 💕 مرینت: الو ؟! سلام اقای مدیر چیزی شده 👥 آقا مدیر : نه ! فقط چیز نمی تونم بگم .... 💕مرینت : بگید لطفاً 👥 آقا مدیر: باشه الان میگم خب راستش من شما را اخراج می کنم راستش من باید یکی دیگه را استخدام کنم چون بچه رئیس را استخدام باید کنم ببخشید . 💕 مرینت : اصلأ نذاشت صحبت کنم قطع کرد . من چند سال توی اون شرکت کار کردم حالا ........
💚 ادرین : مرینت برگشت انگار خیلی حالش بد بود گفتم نظرت چه بیای و توی شرکت من کار کنی ؟ 💕 مرینت: خیلی حالم بد بود گفتم همین الان مدیر اخراجم کرد چون باید بچه رئیس را باید استخدام کنه من خیلی برای این شرکت کار کردم . 💚ادرین : خب اشکال نداره بیا توی شرکت من کار کن .
💕 مرینت : نمیدونم چی بگم باشه از کی باید شروع کنم ؟ 💚 ادرین: از شنبه خوبه ؟ 💕 مرینت: باشه . 💚ادرین : من باید برم بای 💕 مرینت: خدافظ من هم باید برم بای ... 💙نینو : ببخشید شما دو تا فقط باهم حرف زدید پس ما چی ؟ 🧡 الیا: خوب چیکار داری ؟ 💙 نینو: خب خدافظ 🧡الیا : بای بای 👋
💕 مرینت: رفتم سوار ماشین شدم و رفتم خونه خیلی حالم بد بود رفتم خوابیدم . (❄️از زبان K.S : مرینت حالش خیلی بد بود از صبح خوابیده تا فردا صبح ) 💚 ادرین: خیلی از مرینت خوشم می یومد . رفتم طرف خونه . 👤جک گفت : انگار خیلی حالت خوبه ؟ چی شده ؟ 💚 ادرین: من نه چیزی نشده فقط یک نفر را برای طراحی انتخاب کردم همین 🗣️ گابریل : چی گفتی .........
خوب من این داستان را امروز نوشتم تاریخ 1400/3/24است بای بای
ببخشید اگه غلط داشتم من الان میرم پارت 4 را مینویسم بای بای 👋👋😘😘😘
عالی بود
عالی👌🏻👌🏻👌🏻چرا از بیست و چهارم تا حالا که نوشتی فقط همین اومده🥲