سلام دوستان من psy هستم و میخوام یه داستان براتون درست کنم امیدوارم خوشتون بیاد
از زبان مرینت:تیکی بیدارم کردبرا مدرسه(مثل همیشه ?) رفتم مدرسه آلیا رو دیدم. رفتیم سر کلاس دیدم آدرین نیمده از آلیا پرسیدم چی شده گفت پدرش نذاشته بیاد. از زبان ادرین: تیکی بیا تبدیل شیم بریم بیرون یه نفر شرور شده. همون لحظه مرینت هم تبدیل شد. از زبان راوی داستان:لیدی باگ کت نوار شکستش دادن و موقع رفتن گربه گفت لیدی باگ ما باید بالا خره هویت همو بفهمیم. لیدی باگ گفت نه هیچ وقت نباید اینکارو بکنیم.اون روز تمام شد و فردا شد. گربه سیاه به گربه گفته بود بیاد پیشش قرار ساعت 8:00 بود. اززبان مرینت:من رفتم سر قرار دیدم گربه اونجاست و همه جا تاریک بود و هیچی نبود آنجا جز منو گربه. گربه گفت باید هویت همو بدونیم. سریع گفتم نه. گربه داد زد باید هویت همو بدونیم. منم گفتم نه نمیشه دیگه بس کن.
خواستم برم که گربه دستمو گرفت گفت بهتره از راه اسونش بریم. گفتم بس کن.با چوبش انداختم زمین. خواست گوش واره مو برداره جاخالی دادم. و زدمش.
من فرار کردم و گربه افتاد دنبالم. بالاخره زدم انداختم زمین دستش رو گوشواره ی من بود که همون لحظه...
یکی از گوشواره هامو برداشته بود. که همون لحظه پرت شد اون ور??. منم سریع گوش واره مو برداشتم یعنی اون کی بود؟
واییییی باورم نمیشه.... بود?? گربه چرا دوتا گربه داریم. کدوم اصلیه؟ دوتاشون همو نگاه میکردم. اونا رو گرفتم. گفتم یه سوال ازتون میپرسم هرکی جواب درست داد اونه. گفتم آخرین ماموریتون کیو از اکوما آزاد کردیم. دوتاشون گفتن کیم.گفتم درسته. با خودم گفتم ساده بود. گفتم ما چند تا ماموریت مخفی داریم.
گربه گفت 2 تا اون یکی گربه گفت یادم نمیاد ماموریت مخفی نداشتیم. گربه اصلیو آزاد کردم و گفتم گربه وسیله شو بشکون. اکوما آزاد شد. شرارتشو خنثی کردم. لایلا بود. با خودم گفتم حدس میزدم.
فردا.بالاخره به موقع بیدار شدم?.مدرسه تمام شد برگشتم یادم اومد کیفمو جا گذاشتم. برگشتم مدرسه کلاس آدرین هم بود. نباید منو میدید. رفتم کیفمو برداشتم. دیدم آدرین اونجاست
آنجا چیکار میکرد؟ ?
ممنون که خوندید
خداحافظ
وایی عالیی بود