سلام دوستان مرگ یک داستان ترسناک و عاشقانه است لطفا ? نگاه نکنند .
ناراحت بودم داشتم اشک میریختم . دیگه توی این دنیا تنها ترین بودم ...??
خالهام را دفن کردن . من مرینت هستم دختری که پدر و مادرش را در بچگی از دست داد ...
پدر و مادرم داخل تصادف مردن بعد از پدر و مادرم من در کنار خالهام بزرگ شدم و خالهام امروز بعد از سکته مرد . من 18 سالمه نباید تسلیم بشم از این به بعد میرم کار میکنم .
به خودم اومدم .داشت بارون میبارید . همه رفته بودن . من هم تاکسی گرفتم و رفتم .
داشتم داخل آگهی ها دنبال کار میگشتم که یک کار خوب پیدا کردم خدمتکاری . زنگ زدم جواب دادن . مرینت : سلام ببخشید مزاحم شدم برای آگهی داخل روزنامه تماس گرفتم . ناشناس : سلام شما مراحمید ما به خدمتکار نیاز داریم برای یک خونه شرایط و پول خوبی داره و بهتون لباس و اتاق میدن / مرینت ...
مرینت : خب میتونید من را به عنوان خدمتکار بپذیرید ؟/ ناشناس : باشه ولی بدنید داخل این خونه فقط یک نفر بهنام آقای آدرین آگراست زندگی میکنه و دیگه کسی نیست . پدر مادر آقای آگراست مردن و آقای آگراست تنها زندگی میکنه و دنبال خدمتکار میگرده /. مرینت : ام ..... خیلی خب باشه / ناشناس :
ناشناس : فقط اینکه این خونه تسخیر شده توسط یک روح است و هر اتفاقی که بیفته به ما هیچ ربطی نداره / مرینت : چی؟؟ ..... روح ...اینهاهمش خرافاته ? ... روح کجا بود ? / ناشناس : به هر حال به ما هیچ ربطی نداره هر اتفاقی براتون بیفته به ما ربط نداره
فردا وسایلم را جمع کردم و رفتم . زنگ خونه را زدم کسی جواب نداد . دوباره زدم کسی جواب نداد اما در باز شد . رفتم داخل یک خونهی زیبا با باغ بزرگ خونهی فوقالعادهای بود . رفتم داخل باغ در ورودی را زدم با در خودش باز شد . در را بستم و رفتم داخل . یک نفر اومد سمتم و گفت ....
یک نفر اومد سمتم و گفت : من همون خانمی هستم که بهش زنگ زدی ناتالی صدام کن . مرینت : سلام خانم ناتالی / ناتالی : بیا اتاقت را بهت نشون بدم / مرینت : خیلی ممنون خانم ناتالی / ناتالی : این اتاق تو است . آقای آدرین شرکته وقتی اومد ده دقیقه بعد قهوه درست میکنی و براش میبری باشه ؟ / مرینت : ب..ا..باشه / ناتالی : خوبه من دیگه میرم خطایی هم ازت سر نزنه / مرینت : چشم / رفتم داخل اتاق وسایلم را چیدم اتاق معمولی و کوچیکی بود . ناتالی از خونه کلا رفت فکر کنم اینجا زندگی نمیکنه خودش خونه داره ! / رفتم لباس خدمتکاری پوشیدم به رنگ قهوهای . رفتم خوابیدم اما با صدای شکسته شدن شیشه از خواب پریدم ...
نظر و کامنت فراموش نشه ( داستان = عاشقانه ، ترسناک )
خوب بود
بینهایت زیبا.
ممنن
عاشقانه
لطفا زود بذار من عاشقش شدم
ادامه بده داستانت قشنگه خودتو هم معرفی کن لطفا❤???
سلام عزیزم لطفا قسمت بعدی رو بزااااااااااااااااااار
ام یچیزی بگم من ۱۰ سالمه و این داستان و خوندم و اشکالی نداره من نمی ترسم به اینجور داستان های ترسناک هم علاقه دارم داستانت عالی بود ولی فکر کنم واقعا اون خونه تسخیر شده
ادامه بده میخوام بدونم چی میشه