
سلام سلام💙💙💙

هر چی پایین تر می رفتم صدا واضح تر میشد انگار کسی داشت آهنگی رو زمزمه میکرد:《 this world can hurt you (ترجمه:این دنیا میتونه بهت آسیب بزنه)it cuts you deep and leaves a scar (ترجمه:عمیق مجروحت میکنه و جای زخمش باقی میمونه)things fall apart but nothing breaks like a heart(ترجمه:همه چیز از هم میپاشه ولی هیچ چیز مثل یک قلب نمیشکنه)وقتی به جایی که اسمشو گذاشته بودن کارگاه عجایب رسیدم فهمیدم کسی که داشت میخوند دیپر ریورس بوده؛کارگاه عجایب ترکیبی از سیرک و آزمایشگاه بود.میبل ریورس:《خوش اومدی》تشکر کردم.دیپر ریورس :《هنوز هم میخوای معامله کنی؟》سرم رو تکون دادم .دیپر ریورس:《باشه پس بیا بشین.دقیقا چی میخوای؟》فکر کردم:《همین که ببینم خانوادم سالمن کافیه》
نشستم .میبل ریورس یه لیوان آب داد دستم :《دیدن خانوادت در عوض یه خاطره چطوره؟》گفتم :《خوبه》دیپر ریورس:《پس بیا شروع کنیم فقط بگم که باید درد زیادی رو تحمل کنی》گفتم:《چی ؟》تا حرف زدم درد بدی توی سرم پیچید و لیوان از دستم افتاد .نمیدونم چطور ولی فهمیدم کدوم خاطره رو میخواد برداره و وحشت کردم.دیپر ریورس :《کارم تموم شد چه حسی داری؟هنوز هم میخوای خانوادتو ببینی؟》خانواده؟داره درباره ی چی حرف میزنه؟گفتم:《خانواده؟من که خانواده ای ندارم از وقتی که یادم میاد تنهایی زندگی میکردم 》دیپر ریورس:《درسته تو تنها بودی》گفتم :《باید برم بعدا میبینمتون》اومدم بیرون و رفتم سمت پارک. از زبون الکور دیپر:داشتم میرفتم که به ریورس ها سر بزنم .دیدم یه دیپر از عمارتشون اومد بیرون.موضوع اینه که هیچ کس بجز من به عمارت اونا نمیاد.اگر هم میومد از کارهایی که با آدما تو کارگاه عجایبشون میکردن خبر نداشت.
تا رفتم پیششون بی مقدمه گفتم:《چیکارش کردین؟》دیپر ریورس:《تو دیدیش اره؟》الکور دیپر :《من هنوز جوابمو نگرفتم》میبل ریورس :《خیلی مشتاق بود خانوادشو ببینه ما هم باهاش یه معامله کردیم .یه خاطره در مقابل دیدن خانوادش . خاطره ی روزی که نوزاد بود و چشماشو باز کرد و خانوادشو برای اولین بار دید》جوش اوردم :《شما سرش کلاه گذاشتید با گرفتن اون خاطره حتی اگر اونا رو ببینه اصلا اونا رو یادش نمیاد》دیپر ریورس :《هی پسر!تند نرو.خواسته ی خودش بود ،دیدن خانوادش.نه بیاد آوردن خانوادش.از قدیم گفتن هر چیزی رو که میخوای دقیق و با جزئیات بگو اون فقط گفت دیدن. ما هم که نزدیم کورش کنیم گفتیم باشه میتونی بری ببینیشون تو معامله ی ما حرفی از چیزی جز دیدن نبود. پس در واقع تو این معامله هیچ کلاه گذاشتنی در کار نبوده》الکور دیپر:《با این کارتون سیستم مغزی اون رو بهم ریختید هر خاطره ای که با خانوادش یا به واسطه ی خانوادش داشته پاک میشه و از نو و بدون خانوادش نوشته میشه》میبل ریورس :《اَه.انقدر خانواده خانواده کردی حالم به هم خورد من میرم بخوابم شما هم به جر و بحث بیهودتون ادامه بدید .شب خوش اقایون》
از زبون دیپر خودمون:حالا چیکار کنم؟ از دست لوسین کجا قایم بشم؟از کنار یه شهربازی رد شدم و با حسرت به بچه هایی که اومده بودن بازی کنن نگاه میکردم.من چی از اونا کم داشتم که نمیتونستم یه خانواده داشته باشم.چرا خودمو ناراحت میکنم این که چیز جدید ی نیست از اول بدبخت بدنیا اومدم .بارون زد.رفتم زیر یکم از آفتابگیر های غرفه ها پناه گرفتم.مثل همیشه شب پر فلاکتی رو باید بگذرونم نمیدونم تا الان با این وضع چطور زنده موندم واقعا واسم سواله.یاد آهنگی افتادم که دیپر ریورس زمزمه میکرد .اصلا من چرا رفته بودم اونجا؟بیخیالش. آهنگ رو با گریه و زمزمه خوندم تا خوابم برد.با آفتابی که مستقیم به چشمم میخورد از خواب بیدار شدم صبح شده بود و خیابون ها شلوغ ،هر کسی دنبال کار های خودش بود و به من توجهی نمیکرد.وقتی که پسری رو دیدم که لباس و کلاهش دقیقا شبیه مال من بود .با امید اینکه بتونم خانوادمو پیدا کنم جلو رفتم.با دو دلی گفتم :《ببخشید》روشو بر گردوند آشنا بود ولی نمیدونم کجا دیدمش
با تعجب پرسید:《تو....اینجا....چیکار.....میکنی؟》یعنی انقدر از دیدنم تعجب کرده بود که بعد از هر کلمه یه نفس عمیق میکشید.یه دختر مو طلایی که اونم واسم آشنا بود اومد و موهای سفید پسر رو بهم ریخت:《چیشده گیدن انگار جن دیدی》زد زیر خنده.به من محض اینکه روشو به من برگردوند خندش تبدیل به ترس شد.گفتم:《چرا اینطوری شدید؟شما منو میشناسید؟خانوادمو چطور؟میتونید منو ببرید پیششون》گیدن با من من گفت:《بیش تر ......از...... هر...... چیزی .....که .......فکرشو ........بکنی .......میشناسیمت....فقط.....باید.....یه جایی .....بریم .....که کسی نتونه.......پیدامون.....کنه》دوتاشون دستامو گرفتن و با تمام سرعت دویدن.از یه جا به بعد حس کردم کنترل پاهام دیگه دست خودم نیست و کم مونده بود روی زمین کشیده بشم
بلاخره جلوی یه خونه درختی تو جنگل وایسادیم و ازم خواستن از پله ها بالا برم.منم بدون هیچ چون و چرایی بالا رفتم.گیدن:《خب حالا که جامون امنه میشه تعریف کنی چی شده؟》 همه چیز رو تعریف کردم که چطور اینطوری ازدست لوسین فراریم ولی بخش مسخرش اینجا بود که اون چیزایی که تعریف میکردنم ناقص بودن و به هم ربط نداشتن.دختر:《جالبه هر موقع دیپری به ریورس فالز میاد یعنی یه مصیبت تو راهه》گفتم:《میشه از خانوادم بگید؟اینکه....کین؟و چطور میتونم پیداشون کنم》گیدن طوری انگشتشو تو صورتم چرخوند که انگار دنبال چیزیه:《داری شوخی میکنی نه؟میبل؟استن؟فورد؟یعنی هیچی یادت نمیاد؟》گفتم:《هیچکدومو نمیشناسم. دوستم داشتن؟》دختر:《آره.یه سوال تو که پیش ماسون نرفتی ؟بگو که نرفتی》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود عزیزم هر چی بگم کمه😊💋💋💋💋💋💖💖🥂🥂🥂🥂
عالییییییییییییییی
ممنون💙💙💙💙
عالی*^*💛
ممنون💙💙💙
مثل همیشه عالی😀💛
ممنون💙💙💙
لایک سوم عالی بود
ممنون💙💙💙💙
ممنون💙💙💙
خیلی عالی بود🤩🤩🤩
💙💙💙
ممنون💙💙💙
جالب بود
ممنون💙💙💙
عالی بود
ممنون💙💙💙💙