
سلام سلام پارت ۲ اومد

بلاخره به قصر میسو رسیدیم به محض اینکه رفتیم تو. تازه واردمونو روی مبل خوابوندم که آیل بدو بدو اومد سمتمون :《بلاخره اومدید؟داشتم کم کم نگران میشدم.......آم......اینی که اوردیدش بلایی سرش اومده یا خودتون زدید بچه رو ناکار کردید؟》اخمی کردم:《عجبا بیا خوبی کن اگر مخاطبت منم باید بگم نچ .تنها کسی که دوست دارم اینجا بزنمش جناب خودشیفتست》بیل:《آیل بعدا خودش توضیح میده چرا این بلا ها سرش اومده .میسو کجاست ؟خوابه؟》آیل :《آره.چطور؟》بیل دستاشو بهم مالید:《خب دوستان.........پیش به سوی آشپز خونه برای مسلح شدن》همه داشتیم به سمت آشپزخونه میدویدیم که آیل جلومون گرفت:《بیل جان من بیخیال میسو شو.گناه داره خستست》بیل :《خیلی خوب هر چی تو بگی》تا آیل نفس عمیقی کشید و رفت بیل داد زد:《پیش به سوی ادامه ی ماموریت 》همه رفتیم تو آشپزخونه و کلا هر چیزی که بشه باهاش میسو رو بیدار کرد ورداشتیم.وقتی دم در رسیدیم بیل دستشو به نشونه ایست بالا گرفت.حالت آماده باش گرفتیم. بیل دستشو به نشونه ی بریم تکون دادو درو با لگد باز کرد،شروع کردیم به سر و صدا.بیل با لحن آهنگین گفت:《میییییییییسسسسسسسوووووو ماااااا اوووومممممددددییییییییمممم.امپراطور هفت بععععددددد بییییییدددددددااااارررر شششششووووو》

میسو بالشتش رو از زیر سرش برداشت و روی سرش فشار داد.بیل:《بیخیال میسو میسو ،امروز روز جدید و تازه ایه و میسو سایفر یه عالمه کار داره》بیل چشماشو نازک کرد و اشاره داد پارچ آب رو روش خالی کنم:《باشه خب منم خوب بلدم چطور بیدارت کنم》آب رو خالی کردم ولی فقط بیشتر پتو رو دور خودش پیچید.بیل با بیخیالی ادامه داد:《باشه فقط میخواستم بگم مهمون داری 》میسو با چشم های نیمه باز بالشت رو از روی سرش ورداشت.بیل زمزمه کرد:《میبل و وندی اومدن》میسو مثل برق گرفته ها بلند شد و به سمت اینه رفت و موهاشو شونه کرد،لباسشو مرتب کرد:《چطور شدم؟》روح کهکشان مثل همه ی ما داشت از خنده منفجر میشد:《عالی شدی عالی》طرز نگاه میسو عوض شد:《واقعا واسه ی همتون متاسفم.حالا این مهمونمون که نه وندیه نه میبل .از کدوم بعده و قضیه چیه؟》دیگه طاقت نیاوردیم و منفجر شدیم.

بلاخره خنده ها ته کشید ولی ویل همچنان داشت میخندید.کیل عصبی شده بود یه پس کله ای به ویل زد:《خفه میشی یا خفت کنم؟》خنده های ویل شدت گرفت :《باور کن میخوام ولی از توانم خارجه》نگاهمو از ویل گرفتم که به میسو نگاه کنم ولی میسو دیگه اونجا نبود.گفتم:《یهو کجا غیبش زد؟》صدایی زمزمه وار از پشت سرمون اومد:《شما من رو نمیبینید ولی من دارم شما رو تماشا میکنم》هزار متر پریدیم بالا و برگشتیم.دیدیم میسو داره بهمون میخنده.خودمون هم خندمون گرفت.خیلی طول نکشید که میسو به حالت همیشگیش برگشت:《خب نمیخواید بریم پیش مهمونمون؟یا شایدم میخواید مثل یه نفر از درخت اویزونتون کنم یا شایدم میخواید برید ۷ روز دریم سیتی میل خودتونه》خودمونو جمع و جور کردم.دیپر ریورس:《خب بهتره که زودتر راه بیفتیم 》انگار سر دسته ها اولین نفر و جلوتر از همه راه افتاد. خودشیفته . اون موقع میگن چرا دوست داری صورت جذابشو خط خطی کنی
رفتیم و روی مبل ها نشستیم،مشغول کار های خودمون شدیم .از زبون دیپر خودمون((نقش اصلی داستان یا به عبارتی تازه وارد یا مهمون)):چشمامو رو باز کردم تار میدیدم این خوب نبود .دوباره تونستن گیرم بندازن دستو پاهامو تکون دادم باز بودن عجیبه .معلوم نیست میخوان چیکار کنن که دستو پاهام بازه .نشستم و دستمو روی پیشونیم گذاشتم هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید پس مثل احمقا از خودشون پرسیدم:《این دفعه دیگه چی تو سرتونه؟》

خیلی سریع چند تا سایه بالای سرم اومدن .یکیشون که لحن سرد و بی احساسی داشت گفت:《سلام اسم من میسوعه نگران نباش جات امنه اینجا هم قصر منه تا هر وقت بخوای میتونی بمونی هر وقت هم بخوای میتونی بری.حالا به چند تا سوال جواب بده .یک:صدامو میشنوی؟》سرمو تکون دادم.ادامه داد:《خیلی هم خوب .دو:چرا فکر کردی میخوایم اذیتت کنیم؟》با فکر کردن به بلا هایی که سرم اومده حالم بد شد و سرم گیج رفت.داشتم میفتادم که منو گرفتن و دوباره خوابوندن.میسو:《مجبور نیستی الان جواب بدی یکم غذا بخور و استراحت کن وقت واسه ی توضیح زیاده》یکی دیگشون گفت:《منم روح کهکشان خوشبختم حرف غذا شد پاشو بریم یه چیزی بخوریم شیرینی های اینجا بی نظیرن باید امتحانشون کنی تعجبی هم نداره اونا رو ویل درست کرده ویل آشپز خوبیه》
انگار گذاشته بودنش روی دور تند.حرفاشو بزور میفهمیدم از بس تند تند حرف میزد.دستمو کشید:《بیخیال بابا تعارف نکنید 》روی پاهامم وایسادم داشت منو میکشید که با سر رفتم تو دیوار و یه چیزی به دلم فشار آورد.آخم در اومد .دوباره صدای روح کهکشان اومد:《هی پسر چرا رفتی تو دیوار؟آم چیزه.ببخشید ولی مگه نمیبینی؟》سرمو به نشونه نه تکون دادم که اون دو سایه که فکر کنم روح کهکشان و میسو بودن اومدن و جلوم زانو زدن.میسو:《کلا نمیبینی؟》جواب دادم :《تار میبینم》
روح کهکشان با لحنی متفکر گفت:《باشه بگو ببینم چند تا انگشت میبینی؟》با شک جواب دادم:《آههههههههه ۲ تا؟》نچ نچ کرد:《من اصلا دستم بالا نیست که انگشتامو نشونت بدم》هنگ کردم:《چرا هست بالای سرته》روح کهکشان:《نگهبان آبی از تو انتظار نداشتم دیگه واسه من شاخ میزاری؟باشه خب بچه جون ازت قبول میکنم ولی باید بدونی این ۴ تاست نه ۲ تا》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
شیپ میسو و روح کهکشان هم جالبه ها 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
[در حال چرت و پرت گفتن😂😂😂] امتحان روم فشار آورده 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
واقعا این شیپ دنیای جدیدیه واسه ی خودش😅
هیییییی به کی فشار نیاورده
نگهبان آبی VS میسو سایفر
حالا از یک ور دیگه
دیپرمبارز VS دیپرمعکوس
یعنی از دقت سرنوشت ،، تعجب میکنم 😂 دیپر مبارز کپ نگهبان آبی 😂 ریورس هم کپ میسو 😂 کلا سرنوشت این ها رو برای هم انتخاب کرده 😂
حالا اسم شیپ شون چی میشه 😂😂😂😂😂😂
نکته ی خوبی بود 😅😅😅
اسم؟؟؟؟؟؟
واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه
ولی خوب میدونم کی اطلاعات مغزم رو کش رفته الان بر میگردم
میکشمت پوووووکککک
پوک :به من چه (الفرار)برو یقه ی اون شاهزاده ی زمستانی رو بگیر
همه عاشق نگهبان آبی و روح کهکشان و میسو هستن
عالی بودددددددددددددددد
پارت بعد رو بدههههههههههههههههههه
وای واقعا این ۳ بشر خیلی خوبن💙💙💙💙
ممنون💙💙💙💙
میخوام یه مصاحبه از این ۳ تا بشر بزارم
اگه امتحان شوره شو درنیاره😒
فکر محشریه👏👏👏😅😅😅
عالیییییییییییییییییی بود😃😃😃
زوووووووووود پارت بعد رو بنویییییییییس
💙💙💙
ممنون💙💙💙💙💙
عالی مردم از خنده فقط میسو 😂
منتظر پارت بعدی هستم 😊
مطمئن نیستم جواب بده ولی : زززززوووودددد پارت بعدی رو بده
دوستانی که تست حقیقت پنهان رو خواندن میدونم چرا اینو گفتم 😂😂
ممنون 💙💙💙💙
چشم حتما😅😅😅
عاللبییییییییی مردم از خنده
خیلی ممنون😅😅
لطفا پارت بعد رو زود بذار
توی بررسیه ممنون💙💙💙💙
👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌💙💙💙
🙏🙏🙏🙏🙏💙💙💙💙💙