سلام سلام اینم پارت سه امیدوارم لذت ببرید?
داشتم پرت میشدم...نفسم بالا نمی یومد...از حال رفتم...وقتی بیدار شدم توی جنگل بودم...بارون داشت تبدیل به طوفان می شد...هیچی یادم نبود به غیر از یه تصویر و یه اسم...اریدا...فقط همین یادم بود...توی خیابان...یه خونه دیدم...برام آشنا بود...
انگار کلیدش همراهم بود...در رو باز کردم...خونه سرد و تاریک بود...یه گربه گفت...سلام...منو یادت میاد؟...همه چی برایم تار بود...اما تصویر اون گربه برام واضح بود...آخرین چیزی که یادم بود...تصویر اون گربه...و یه اسم به نام اریدا بود...وقتی رفتم تو اتاق...تو آینه...خودم رو دیدم...ولی..،
رفتم روز تخت...خوابم برد...خواب دیدم...داشتم از یه برج خوشگل میوفتادم...یکی به گردنم در واقعیت فشار آورد...بیدار شدم دیدم
یه مرد خیلی گنده با مو های مشکی،چشم های قرمز،دندان های رمانیایی داشت گردنم رو فشار می داد بعد گفت...منو یادته...اصلا چیزی یادته...؟گفتم نه به جز یه تصویر و یک اسم چیزی یادم نیست?بعد گفت...خب پس منم یادت نیست...درسته؟گفتم آره...بعد گفت...پس...می تونم بک خیال راحت...بکشمت??بعد گردنم رو جوری فشار داد که داشتم کم کم واقعا میمردم که یک دفعه...
یه گربه اونو بی هوش کرد منم با سرفه گفتم تو...اهههه....اهههه...کی...هستی...؟؟؟گفت وقت ندارم برات توضیح بدم فعلا باید بدویی فرار کنی و گرنه میمیری?بعد در حال دویدن دوباره یه تصویر اومد تو ذهنم این دفعه...تصویر همون مرده بود
بعد هی تو ذهنم می گفت دارم می یام...دارم میام...بارون تبدیل به طوفان شد رفتم دم یه درخت...بعد رویعلف های خیس خوابم برد...
بعد بیدار شدم...به تخت بسته شده بودم?بعد...
خب این پارت تموم شد...در ضمن من این داستان رو تا پارت ۳۰ ادامه می دم❤
منتظر پارت بعد باشید❤
بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)