تک پارتی☕🖤
ابنبات چوبیشو توی دهنش چرخوند.....به دیوار پشتیش تکیه داد...شاید شیرینی این ابنبات میتونست یکم زندگی تلخشو شیرین کنه....اهی کشید و کلاه هودیشو جلو تر کشید....هضم این قضیه براش سخت بود....یعنی تا یه ماه دیگه بیشتر زنده نمیموند؟....تمام ایندش .....ارزو هاش....همشون دود شدن رفتن هوا......
میدونست که والدینش برای اینکه ناراحت نشه و از اخرای عمرش به خوبی لذت ببره بهش گیر نمیدادن....خودشم میدونست همش به خاطر این موضوعه.....ماشین رو روشن کرد و به سمت جنگل راه افتاد.....تاریکی و سکوت جنگل رو همیشه دوست داشت.....
.....نشستن روی چمن و تماشا کردن ماه و ستاره ها.....شاید دوست داشت کل اون یک ماهو اونجا بشینه....ماشینو یه گوشه پارک کرد و به سمت جایگاه همیشگیش رفت.....اروم روی چمن های نرم نشست....
....ناراحت بود از اینکه قراره توی سن۱۹سالگی بمیره....۱۹سال؟!اره ۱۹سال....سرنوشت اینجوری براش رقم زده بود....برای یه نفر ۸۰سال یه نفر ۵۵.....ولی برای اون ۱۹سال....همیشه دوست داشت به رویاهاش برسه....ارزو و هدف های بزرگی داشت....چه میشه کرد....باید قبول میکرد .....تنها ارزوش توی اون لحظه این بود بدون درد بمیره
دوست داشت خدا حداقل این یه ارزوشو بر اورده کنه.....دوتا دستاشو زیر سرش گذاشت و روی چمنا دراز کشید.....به پارچه سیاه اسمان خیره شد.....یه شهاب سنگ دید.....اما....دیگه ارزویی نداشت که براورده شه.....هوای سرد پاییزی رو توی ریه هاش کشید.....لبخند کوچیکی زد....و اروم اروم چشماشو بست...و به خواب رفت...اما....دیگه بیدار نشد:) The.end
خب...... تا اینجا اومدی لایک کن کامنتم بزار😐☕🖤
واااو خوشمان آمد🤓❤️
زیبا بود...🌼
قشنگ بود🙂🖤
قشنگ بود🤓✨ خوشم اومد قشنگ توصیح داده بودی....
مرسی مادرم😂🖤✨
خوب بود 👍🏻
او شت😐😂👍🏻