
🖤تک پارتی🖤

اروم اروم روی شن های نرم ساحل قدم میزد...به دختر بچه ای که با خوشحالی میدوید نگاه کرد...دستای کوچیکش رو توی هوا تکون میداد...جای پاهای کوچیکش روی شنهای ساحل می افتاد و با هر موجی که به طرف ساحل میومد محو میشد....

...جای پاهای کوچیکش روی شنهای ساحل می افتاد و با هر موجی که به طرف ساحل میومد محو میشد«نونا ببین چه صدف خوشگلی پیدا کردم » دستش رو اورد جلو و مشت کوچیکش روباز کرد...صدف کوچیکی که ترکیبی از رنگ سفید و مرجانی بود....روی دو زانو نشست و به چهره دخترک با بخند نگاه کرد...ارام لپ دخترک رو کشید... «باشه نونا» دخترک لبخند دلنشینی زد و با دو ازش دور شد...دوباره به قدم زدن ادامه داد...تنها یادگاری از مادرو پدرش...مادرو پدری که درست سه سال پیش ترکشون کردن...برای رزا ناراحت بود که توی سن کم کسایی که بهشون خیلی احتیاج داشت رو از دست داد...برای خودشم سخت بود ...ولی دیگه عادت کرده بودن.....

با چشم دنبال رزا میگشت .....با شتاب به سمت رزا میرفت و اسمشئ فریاد میزد...رزا بدن توجه به نوناش اروم اروم به سمت دریا میرفت....انگار چیزی توجهش رو جلب کرده بود....به خاطر قد کوتاهش اب تا زیر سینش اومده بود.... یکدفعه زیر پاش خالی شد و داخل اب کشیده شد... یک لحظه بدنش یخ زد...یعنی رزا رو هم از دست میده؟...

با جیغ رزا به خودش اومد و سریع تر از قبل به سمتش رفت...اب تا بالای زانوهاش میومد و به سختی به رزا رسید..سریع از اب بیرون اوردش وتوی اغوش گرفتش...جوری که هیچکس نمیتونست رزا رو ازش جدا کنه....با دستو پایی لرزون به سمت ساحل رفت...وقتی به ساحل رسید پاهاش دووم نیاوردن و روی دو زانوش نشست...رزا رو دوباره توی اغوش گرفت ....هق هقش بلند شد...

*فلش بک* با خوشحالی به سمت دریا دوید....رزای یک ساله در اغوش پدرش بود ....به زبان کودکانه خودش پاپا رو زمزمه می کرد و لپ پدرش رو میکشید....مادر هم به شیرین بازی های رزا و ذوق رزی میخندید.... میخواستن سوار بالن بشن اما نمیشد رزا رو تنها گذاشت....رزا رو به رزی سپردن و سوار بالن شدن.... با خوشحالی به دور شدن پدر و مادرش با بالن رو تماشا میکرد....اما...یکدفعه اسمان صاف با ابر های سیاه پوشیده شد و مانع درخشش خورشید شدن...رزی دلشوره بدی داشت و نگران بود ولی نمیدونست چرا...ناگهان هوا طوفانی شد و باد زوزه کشان از روی دریای پهناور حرکت میکرد...ابر ها به هم برخورد میکردند و ساعقه ها به دریا برخورد میکردند....رزی با نگرانی به بالن با چشمای اشکی نگاه میکرد...در یک ان بالن جلوی چشمای رزی داخل دریای مواج افتاد.... *پایان فلش بک*

نونا گریه نکن...منم گریم میگیره ها..» دستای کوچیکش رو روی صورت رزی گذاشت و اشک هاشو پاک کرد....لبخندی به خواهر کوچیکش زد و شروع کرد به قلقلک دادنش.... صدای قهقه و شادیشون توی کل ساحل پیچیده بود The.end
خب تیمام:/ اولین داستانی بود که به خوشی تموم شد:/

لایکت کو؟:/🔪

اسلاید زیاد اوردم:/☕

چیه منو نیگا میکنی:/
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خدا رو شکر یه داستان با خوبی و خوشی تموم شد😐🧡
خداروشکر😐🤲🏽
قشنگ بود نن جون🙂
هیونجین احساساتی شد🙂
برو پیش بابات باهم عر بزنین🙂☕
زیبا و دوست داشتنی🙂🌟💜
🙂☕🖤