سلام دوستان یه داستان باحال و جاسوسی دیگه که زندگی یک دختر و یه پسر رو که با هم همسایه هستند و در دانشگاه با همند را می گوید که در آنها جاسوسی نوفوذی پیدا می شود که پیش آنها زندگی می کند و یک عالمه ماجراهای عجیب و جاسوسی برید بخونید که بهترینه
از چشم سوفی: سلام به بیننده ها من یه دختر خیلی باحال هستم و میخوام برم دانشگاه? ببخشید توضیح میدم که برادرم تنی میگفت خواهر چیکار میکنی یه دقیقه بیا. خب بله دوستان ادامه داستان رو خودتون ببینید من برم ببینم تنی چی میگه?
من رفتم و گفتم جانم داداش و گفت صدای چیه انگار یکی داره وسایل میبره بالا دزد نباشه و من گفتم خب بگذار به مامان زنگ بزنم بگم و گفت نه مگه ندیدی مامان گفت تا میام شیطونی نکنید نزن بابا خودمون حلش میکنم و من با خودم آه آخه این چه ربطی داشت?و گفتم باشه الان نگاه میکنم و در رو باز کردم و دیدم یه خانواده دارن میرن واحد بالا زندگی کنن و دارن اثاث میبرن من گفتم آهای چیکار می کنید و دیدم یه پسری هم سن خودم گفت بله و وسایل رو که بالا برد اومد و گفت سلام دختر خانم بله کاری داری و گفتم خب ببخشید شما دارید چیکار میکنید و گفت خب ما?سرش رو خاروند و گفت داریم میریم واحد بالا و من دیدم برادرم اومد و به پسره سلام کرد و اون هم گفت سلام بعد دیدم پسره دستش رو جلو برد و منم بهش دست دادم و دیدم گفت خب سلام من جیمی هستم و فردا که دانشگاه شروع میشه من باید برم و گفتم خب منم سوفی هستم چه باحال خب من و داداشم هم باید بریم ما ها دو قلو هستیم و گفت?خب حالا کدوم دانشگاه هستید و دیدم داداشم گفت به تو چه و من گفتم اه تنی و گفتم دانشگاه میرای کونگ و گفت چه جالب منم اونجام
اما برادرم رو تو دبیرستان رشته پزشکی ثبت نام نکردن و گفتن پر شده و رفته سه چهار تا چارراه اونورتر دانشگاه آکسفورد که رشته پلیسی هست و جیمی گفت برادر منم 21 سالشه همون دانشگاه و با هم خندیدیم و گفت میای رفت و برگشت با هم بریم بیایم من تنها حوصلم نمیکشه و گفتم عالیه پس صبح فردا می بینمت و رفتیم خونه هامون هی خیلی خوب شد
بعد برادرم گفت ببخشید ببخشید تو حس قشنگت گند میزنم اما چیش خوب شد و گفتم همین که یه دوست برای رفتن دانشگاه پیدا کردم دیگه و گفت خب الان چیه این خوب هست و گفتم این خوب نیست عالیه وااای☺?و گفت آه باش پس منم صبح با اون برادرش باهاتون میام و حواسم بهتون هست و گفتم ای بابا تنی بس کن دیگه اه تو همه چی دخالت میکنه و اخمام رفت تو هم همون موقع صدای زنگ اومد و دیدیم مامان برگشته و باز کردیم و گفت به به عسلی های من و پر از وسایل رفت آشپزخونه و دید من ناراحتم و گفت دخمل خوسگلم چرا اخماش تو همه و گفتم هیچی نشده و رفتم تو اتاقم و در رو بستم بعد پنج دقیقه دیدم مامانم اومد و گفت چی شده دخترم و گفتم مامان از این پیتر خسته شدم هیچ فایده ای که نداره هیچ فقط تو اعصابه و گفت چرا جی شده
و منم گفتم مامان از وقتی پدر رو از دست دادیم تو همه چیه من فضولی میکنه الان که رفتی همسایه جدید اومد بالا و ما با پسره حرف زدیم و گفت دانشگاهییم و هم سنیم و برادرش هم با دانشگاه برادر اون یکیه حالا میخواد تا آخر راه باهامون بیاد در حالی که دانشگاه اونها اونوره اه خسته شدم از این فضول خان و گفت باشه عزیزکم من باهاش صحبت میکنم و رفت و منم رفتم تو گوشیم و اینستا هیی یکم سرم آروم شه از دست این وای
صبح که شد من خواب بودم و دیدم ساعتم تیک تیک کرد و بیدار شدم و دیدم تنی هنوز خوابه و گفتم بیدار شو و وقتی بیدار شد گفتم آآااه الان دانشگاه باید بریم آهای مامان صبحونه آمادست بعد خوردن صبحونه دیدم صدای درمون میاد و باز کردم و دیدم تیمه و گفتم اه سلام تیم خوبی و گفت آماده ای سوفی و منم سرم رو خاروندم و گفتم هه یکم صبر کن الان می پوشم لباسام رو و رفتم اتاقم و لباس هام رو پوشیدم و اومدم دم در برادرش هم اومده بود و منتظر تنی بود و گفتم اون میاد تو اتاقهو داره آماده میشه.من و تیمی میریم تو هم با تنی برید دانشگاهتون و من با تیمی رفتم و اون تو راه گفت خوبی سوفی کلاست چنده و گفتم خب کلاسم 1/2 و گفت اه برا منم همونجا هست و گفت چه خوبه که رشتمون پزشکیه ?و گفت داداشامون هم با هم پلیسی هستن و گفتم آره متاسفانه در دبیرستان رشته پزشکی پر شد و من آخرین نفرش بودم و اون مجبور شد بره پلیسی وگفتم خب رسیدیم بیا تیمی جون?
بقیه از زبان تیمی? ما رفتیم و سر کلاس نشستیم بعد معلم اومد و ما براش پاشدیم و گفت بنشینید عزیزان و درس رو شروع کرد وقتی زنگ تفریح شد رفتیم زنگ تفریح و من داشتم خوراکی می خوردم که دیدم سوفی بهم دست میزد و میگفت هی تیمی دنبالم بیا و من رفتم و دیدم اون یک جای دیوار رو فشار داد و یک راه پله اومد و من در تعجب گفتم این چ چیه و گفت نمیدونم دنبالم بیا و رفتیم یهو دیوار بسته شد و ما تو راه پله گیر کردیم و جیغ می زدیم و سوفی میگفت هی آروم بیا پایین ما رفتیم پایین و به یک نور رسیدیم و یک صدای های جلیز ولیز میومد
و همون موقع صدای خوردن زنگ پایان تفریح تموم شد و همون موقع دیوار باز شد من سریع داشتم می رفتم بالا و دیدم جوسی میگفت آهای کجا شاید ما نتونیم دیگه اینجا رو پیدا کنیم و من گفتم کلاس مهم تره و سریع دستش رو گرفتم و از این راه پله رفتیم بیرون و همه رفته بودن سر کلاس و ما میخواستیم بریم که یهو دیوار بسته شد سوفی دوباره دستش رو به دیوار گذاشت اما دیگه باز نشد و گفت اه لعنتی و گفتم بیا بابا و رفتیم سر کلاس نشستیم و دیدیم هر چی منتظر می شینیم خانم نمیاد و یهو یه مرده اومد و گفت بچه ها خانم معلمتون رو ندیدید و گفتیم نه و گفت نمیدونم کجا هست رفت آبخوری آب بخوره اما دیگه نیست و تلفنش و کیفش وهمه چیزش هم اینجاس نگران شدم بعد دیدم سوفی میگه اینجا خیلی عحیبه
بعد یهو صدای تیربار از کوچه میومد و ما نشتیم زمین و سرمون رو گرفتیم که آقای مدیر گفت وای این مدرسه واقعا عجیبه و یهو تمام در ها باز و بسته میشد و باد خیلی شدیدی می وزید خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم و دیدم سوفی بلند شد و گفت اما اینجا یه دانشگاهه و این اتفاقات دلیل نداره بیفته این ها همش خیالاتهههه و داد زد و همون موقع یه زلزله انگار اومد و ساختمان می لرزید و اما سوفی نمی شست من گفتم سوفی لطفا بشین و گفت نه من باید ببینم اینجا چه خبره و همون موقع ساختمان کج شد و وقتی سوفی نشست انگار زلزله تموم شد وای اینجا چه خبره
دوستان پارت ۱ به پایان رسید مرسی که دیدید در پارت های بعد خیلی داستان باحال و هیجانی میشه و خیلی باحاله داستان مرینت❤❤ آدرینت که پارت 10 منتشر شده هم بیینید و نظرات فرامکشتون نشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دوستان من پسرم و این نظر لطفتونه چشم سریع تر ادامه اشمیگذارک
نمیردونم دختری یا پسر ولی عالی نوشتی
دوستان مرسی که دیدید جوسی همون سوفی و پیتر هم همون تنی هست