..........
سلام دوستان این اولین داستان من هستش امیدوارم خوشتون بیاد داستان از ادامه قسمت نیویورک هستش
از زبان مرینت : امزور تازه از نیویورک برگشتیم خیلی خستم خودم رو انداختم روی تخت اصلا نفهمیدم کی خوابم که یهو احساس کردم یه نفر امد تو اتاقم
مامانم بود یه نفس راحت کشیدم و گفتم مامان چی شده مامانم گفت مرینت دوستت الیا پایین منتظرته بعد رفت با خودم گفتم الیا چیکارم داره وای اصلا یادم نبود امروز با الیا و بچه ها قرار دارم زود لباسم رو پوشیدم رفتم پایین
الیا اونجا بود گفت بزار حدس دوباره زیبا ی خفته خواب مونده بود پشت سرم رو خاروندم و گفتم اره
از زبان ادرین :پدرم مثل همیشه نمیزاره برم بیرون بیشه بچه ها ? پلک نمیشه اون پنیر رو از من دور کنی از زبان پلک : ادرین تو نمی دونی این پنیر ها چقدر خوش مزه هستن تو هم یکم بچش شاید خوشت بیاد از زبان ادرین :نه ممنون پلک هیچ عمرا هیچکس از پنیرت خوشش بیاد و با اندوه بیرون رو نگاه کردم
از زبان مرینت : رفتیم پارک که از اونجا بریم شهربازی همه بچه های کلاس اونجا بودن بجز لایلا و کلویی و ادرین به نینو گفتم بابای ادرین بازم نذاشت ادرین بیاد نینو گفت مثل همشه نذاشت منم هیچی نگفتم و رفتم . رفتیم شهر بازی کل روز بازی کردیم موقعی که داشتیم بر می گشتیم همه خیلی خسته بودیم توی پارک از بچه ها جدا شدم و رفتم خونه اینقدر خسته بودم که خودم رو انداختم روی تخت و خوابیدم
اینقدر خستم بود که نفهمیدم کی خوابم برد و با صدای مامانم بیدار شدم که میگفت مرینت بیا شام بخور رفتم پایین و شام خوردم و از مامانم تشکر کردم و رفتم توی اتاقم و تبدیل به کفشدوزک شدم و دیدم که گربه بهم پیام داده و گفته که ساعت ۱۰ بیام روی برج ایفل گفته میخواد در مورد یک موضوع مهم باهام صحبت کنه به حالت عادی برگشتم و به تیکی گفتم نظرت چیه به نظرت برم از زبان تیکی: گفتم من نظری ندارم ولی اشکالی نداره این دفع بری ولی مراقب باش چی بهش میگی و چیزی نگی که باعث لو رفتن هویتت بشه از زبان مرینت : به تیکی گفتم حواسم هست و تبدیل شدم ورفتم تو راه یکم نگران بودم کسی من رو ببینه ولی خوشبختانه کسی من رو ندید
از زبان ادرین : تبدیل شدم و یکم زود تر سر قرار رفتم تا یکم اونجارو تزیین کنم وقتی کارم تموم شد واقعا اونجا قسنگ شده بود داشتم شاه کارم رو نگاه میکردم که دیدم کفشدوزک اومد باهم نشتیم پشت میز کفشدوزک گفت می خواستی در مورد چی باهم صحبت کنیم منم گفتم تو دیگه نگهبانی من باید هویتت رو بدونم که اگر معجزه گرم خراب شد چی کار کنم
از زبان مرینت:گربه من متأسفم ولی نباید هویت هم رو بفیمیم اگه توی حالت عادی شرور بشی هویتم لو میره گربه گفت درک میکنم منم یک لبخند زدم وگربه هم لبخند زد داشتیم صحبت میکردیم که یهو یه نفر شرور شد ماهم رفتیم باهاش مبارزه کنیم ولی اون خیلی قوی بود بود برای همین من از گردونه خوش شانسیم استفاده کردم اون یه گردن بند بود ولی نفهمیدم باید باهاش چی کار کنم که یهو اون شرور من رو برت کرد اون ور منم زود بلند شدم که برم پیش پیشی که یهو ......
ممنون که این تست رو خوندید امیدوارم خوشتون امده باشه نظرات فراموش نشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود لطفا زودتر پارت 2 رو بساز
خیلی عالیه ولی یکم زود نمیخوای هویت هارو لو بدی؟