دوستان پارت ۱۰ پارت آخر هست . پس امیدوارم خوب خونده باشید و خوب بخونید .
خیلی خسته بودیم که نمی دونم چی شد خوابم برد . خواب دیدم :
یه زن با لباس مشکی کثیف . با چشم های دو رنگ که هر چشمش ۲ تا رنگ داشت . یکی از چشماش سفید و زرد بود و اون یکی قرمز و نارنجی . من و الکس و تافی و + اونجا بودیم . رجینا اومد . دو نفر پشتش بودن ... اونا ... اونا ... نه نه نه نه نه نه نه ... اونا ...
سارا و اتنا ؟ آ ... آخه چرا ؟ چطور ممکنه ؟
یهو از خواب پریدم . تقریبا خوشحال شدم . چون اون خواب بود . از طرفی ام صبح شده . ما تصمیم گرفته بودیم از این به بعد صبح ها راه بریم به جای شب ها .
( رفتیم رفتیم . فقط شما عصبانی نشو گزینه قبلی . اواو بریم بریم سر داستان ) دوباره خوابم رو به بچه ها گفتم . تافی : شابد به خواهرات ربط داره . الکس : شاید یه هشداره . + : خیلی هم عجیب و غریبه . من : فقط هم منم که دارم این خوابا رو می بینم . یه ذره فکر کردیم بعد ...
من ، الکس ، تافی و + : اگه جلوشو نگیریم دنیا رو سرمون خراب می شه ( البته آروم گفتند ) . الکس : نه فقط دنیای ما . + : بلکه دنیای شما . تافی : هر دو دنیا نابود میشن . من : پس انگار فقط ما ... ما ... بزار ببینم ... ۱ ... ۲ ... ۳ ... ۴ ... اهان . ما چهار نفر باید جلوشو بگیریم .
توی راه یهو ...
دوستان این پارت هم تموم شد .
منتظرپارت بعدی باشید . اگه ۴ تا نظر نداشته باشه من پارت ۸ رو نمی زارم . ( محض احتیاط گفتم )
خدا به همراهتون و یار و همدمتون . خدانگهدار . به امید دیدار .
نظرات بازدیدکنندگان (0)