سلام اینم پارت سوم این قسمت خیلی چیزا معلوم میشه?????
ایمپریو(از زبان لوسیوس (ایمپریو:وردی که اگر کسی اون رو بر روی فرد دیگری اجرا کنه اون فرد تحت فرمان فرد انجام دهنده ورد قرار میگیره)از زبان میشل:وقتی لوسیوس ورد رو خوند من سپر محافظم رو گرفتم جلوی خودم تا بهم نخوره(سپر محافظ حبابی)بعد از یک ربع جنگیدن با لوسیوس موفق شدم از چنگش در برم رفتم سمت مدرسه و برای اینکه کسی نفهمه که من رفته بودم بیرون نامرئی شدم و رفتم داخل اتاقم همه خواب بودن از حالت نامرئی در اومدم و خوابیدم????.....
صبح که بیدار شدم سریع رفتم پیش دامبلدور ??♀️??♀️??♀️.....
وقتی رسیدم به دروازه رمزی اتاق دامبلدور رمز رو گفتم (شربت لیمو)بعد در بازه فعال شد??رفتم در زدم اون هم اجازه داد برم تو رفتم تو دیدم هم معلم ها جمع شدن و دارن با دامبلدور حرف میزنن تا رفتم تو همه حرفشون رو قطع کردن و یه جوری به نگاه می کردم??♀️??♀️??فهمیدم که موضوع در مورد من بوده دامبلدور از همه عظرخواهی کرد و ازشون خواست که برن بیرون ???
همه رفتن بیرون و من به دامبلدور گفتم:می خواستم باهاتون حرف بزنم و اون هم گفت که میخواد یه چیزی رو بهم بگه و گفت که من اول شروع کنم من هم ماجرای دیشب رو براش تعریف کردم و ازش پرسیدم که چرا لوسیوس می خواسته منو ببره و چرا فامیلی اصلی من با هری یکیه???
???با چیزی که گفت شوکه شدم اون گفت که خانواده من در دنیای واقعی (نه در این دنیا در دنیای واقعی)جادوگر بودن و یه برادر داشتم به اسم (الکساندر پاتر)(پسر عموی بابای هری پاتر)وقتی که ولدمورت حمله میکنه پدر مادرم رو میکشه ولی برادرم جلوی ولدمورت رو میگیره (مثل مادر هری که ورد بهش می خوره و می میره)اما قدرت الکساندر قدری نبوده که ورد رو روی من انجام میده بطور کامل از بین بره و بخشی از نیروش رو از دست میده و ایندفعه می فهمه که نباید یه بار دیگه این کار رو بکنه وگرنه از بین میره ??.....
وقتی خانواده من می میرن من رو میدن به خانواده ای که بچه دار نمی شدن من پیش اونا بزرگ شدم و اونا فامیلی خودشون رو روی من می ذارن و به من این قضیه رو نمیگن (میشل هالزی)اونها حتی سن من هم اشتباه بهم گفتن ومن الان یازده سالمه و من و هری توی یه روز متولد شدیم هردو مون در دوازده ژانویه 2000به دنیا اومدیم و ما چونکه مثل هم هستیم .....
(هر دومون در برابر ولدمورت زنده موندیم)می تونیم از طریق ذهن هامون با هم ارتباط برقرار کنیم و از جایی به جای دیگه به هم پیام بفرستیم و اگر برای من اتفاقی بیفته هری میفهمه(بهش الهام میشه)و همینطور اگه هری اتفاقی براش بیوفته به من الهام میشه ???......
دامبلدور گفت که من هم مثل هری روی دستم یه زخم دارم و من گفتم که پس این زخم بخاطر اینه اون گفت که دامبلدور اون دریچه رو باز کرده تا من رو به این دنیا بیاره و از من و بقیه محافظت کنه و ولدمورت هم از این موضوع خبر دار میشه و مرگ خواران رو می فرسته ولی دامبلدور فکر این رو نکرده و به مبصر گریفیندور گفت که بره هری رو بیاره و هری رو آورد دامبلدور هم تمام ماجرا رو برای هری تعریف کرد اون هم شوکه شده بود به هم نگاه کردیم و همزمان با هم سوال کردیم که راه دیگه ای نیست ؟????......
دامبلدور هم گفت:راستش یه راهی هست اما مشکل رو کامل حل نمی کنه.....
ممنون که تست رو انجام دادی ?????
پارت بعدی رو زود میذارم ☺️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (3)