سلام دوستان این پارت پنجم امیدوارم خوشتون بیاد ???
گربه سیاه از پنجره اتاق آدرین اومد داخل و بعد به آدرین تبدیل شد چهره من??? و چهره آدرین وقتی دید منم تو اتاقشم ???? انقدر عصبانی بودم که نمیدونستم چیکار کنم بعدش ..
با عصبانیت به آدرین گفتم تو گربه سیاه بودی و این همه مدت به من نگفتی منم گفتم پدر این یه راز بود از زبان آدرین پدرم خیلی عصبانی بود بعد یهو گفت آدرین اگه آسیب میدیدی چی اونوقت چی میگفتی منم با عصبانیت بهش گفتم
درست که من اینو بهت نگفتم ولی این تقصیر خودته تو حتی یکم از وقتت رو برای من نمیذاری ما حتی با هم ناهار و یا شام هم نمیخوریم تا ۱۴ سالگی به غیر از کلویی هیچ دوستی نداشتم و اینا همش تقصیر تو
از زبان آدرین دیدم پدرم با این حرف هایی که زدم خیلی عصبانی شد خب البته منم نمیخواستم اون حرف ها رو بزنم ولی خب یهویی گفتم که یهو پدرم گفت نورو بال های تاریک برخیز چهره من ???چهره پدرم ??
بعد من گفتم پپپ پپ دد ررر تووو اربابب شرارتی بعد پدرم گفت آدرین تو باید معجزه گرت رو همین الان به من بدی من اینقدر ناراحت بودم که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم ولی یهو گفتم ...
پلگ پنجه ها داخل و فرار کردم تو کل راه همش داشتم گریه میکردم .از زبان ادوارد ساعت ۱۲:۳۰ بود که دیدم گربه سیاه توی اتاقمه و داره گریه میکنه من گفتم چی شده گربه گفت ..
تو میدونستی گفتم چی رو گربه بازم تکرار کرد تو میدونستی و همش داشت گریه میکرد تا اینکه دیدم یهو غش کرد و من گرفتمش و بعد فهمیدم که آدرین داره تو تب میسوزه به خاطر همین هم ..
معجزه گرش رو در آوردم و اون رو تو تخت خوابوندم از زبان آدرین وقتی بیدار شدم هوا روشن بود دیدم که ادوارد روی یه صندلی کنارم خوابیده والبته معجزه گرم و پلگ هم نیست خیلی نگران شدم و داشتم همه جارو میگشتم توی ذهنم میگفتم نکنه ...
که پدرم تعقیبم کرده باشه و معجزه گرم رو برداشته باشه البته بعد که فکر کردم گفتم ادوارد اجازه نمیده که پدرم معجزه گرم رو بگیره همینطور که داشتم میگشتم دیدم که ...
دوستان ببخشید اگه کوتاه بود قول میدم که بیشتر بنویسم نظرات فراموش نشه لطفا ???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام به دوستان..من تازه وارد هستم بهتون پیشنهاد میکنم داستان من رو بخونید
(دیو و دلبر) زنگی پر از ماجرا
مطمئن باشید پشیمون نمیشید ??
با تشکر از شما ?
.So...nat god dis is ...yans peraktis ... is nat god
خوب بود
ممنونم