
لایک و نظر یادتون نره❤❤ گفته بودید بیشتر بنویسم این مارت یخورده بیشتر نوشتم❤💜
• جونگ کوک : نگامو بهش انداختم . او مای گاد . چشماش . مشکی خالی . اره . اون خودش بود. خود ا.ت . اما بلافاصله نگاه چشماشو ازم گرفت و به روبرو به خودم اومدم . کوکی:چرا کاری نمیکردیو فقط اونجا وایساده بودی 😠 میخواستی بکشنت؟ ا.ت: من خودم میدونم چکار کنم تو چرا یهو یه نفرو هل میدی(میدونستم دارم الکی گیر میدم اما یه حرف بود . از دهنم پرید بیرون ) کوکی: پس الان فرار کردمون هم حتما میندازی تقصیر من ن؟!!!🤨 ا.ت:● تصمیم گرفتم چیزی نگم این بحث به جای خوبی کشیده نمیشد● پس از چند ثانیه کوکی نفسی از سر کلافگی بیرون داد و از ماشین پیاده شد. رفت بیرون ایستاد ا.ت: آخ ا.ت چقد تو قدر نشناسی تو این مدت کسی حتی یه درصد هم شاید کمکت نمیکرد حالا یکی نجاتت داده تو باید اینطور کنی 🤦🏻♀️. (داره با خودش صحبت میکنه😃) . خواستم ساعت رو از گوشیم ببینم که فهمیدم نیست سریع تمام جیب هامو گشتم اما نبود که نبود . 🤦🏻♀️ بد بیاری پشت سر هم . از ماشین پیاده شدم. 《 عاااا. ببخشید آقای.... 》 +جونگ کوک . جئون جونگ کوک هستم . 《 ● بنظر میاد عصبانیتش کمتر شده بود ● . من قصد بی احترامی نداشتم اون لحظه فقط همین به ذهنم اومد که فرار کنیم .
ببخشید . میتونم برای زنگ زدن به یک نفر گوشیتون رو بگیرم . 😓》 جونگ کوک بدون صحبتی گوشیش رو داد بهم . و سریع به تایلر زنگ زدم جونگ کوک : وقتی از ماشین پیاده شدم داشتم فکر میکردم . خیلی زود بهم بر خورد کردیم. چجوری باید توی گروه خودمون نگهش دارم . هیج برنامه ای ندارم 🤦🏻♂️ . از ماشین پیاده شد و ازم گوشیمو خواست راه دیگه ای نداشتم . و البته شاید بدردم بخوره . بتونم شماره ای ازش بدست بیارم . گوشیمو بهش دادم . و دوباره به دنبال راح حل گشتم که صداش به گوشم خورد (حتی اگه مطمئن نبودم الان کاملا مطمئن شدم خود مروارید سیاه بود . ) داشت با تلفن صحبت میکرد:+ میدونم دیر شده ولی واقعا الان نیازی نمیبینم بهت توضیح بدم. عاااه خدا تایلر میشه فقط گوش بدی یه لحظه. ببین ماشینم ...(ادرس جایی که ا.ت ماشینش اونجاست)... هست نمیتونم خودم برم سراغش . برام میاریش؟! اوکی . تایلر من دیگه قطع میکنم هر حرفی میخوای بگی به خودت بگو فعلا🤦🏻♀️+ تلفن رو قطع کرد و به سمت من اومد و تحویلش داد. بدون هیچ حرفی سرشو انداخت پایین دستاشو تو جیب سوییشرتش گذاشت (عکس لباسش اسلاید بعد 😉). پاید چیزی میگفت. شاید هم صحبت شدن باهاش و و شاید دوست شدن بتونه کمک کنه که سمت خودمون بیاریمش. 《 راستی پیام دیشب که گفتی و حضار برسونم رسوندم . اینجور معلومه مثل بمب ترکیده》

❤❤❤❤❤❤
ا.ت : سرمو بالا اوردم و اول با تعجب نگاهش کردم بعد گفتم《 پس تو هم منو شناختی》 و لبخند ساده ای زدم . سرشو به نشونه تایید تکون داد . جونگ کوک: 《درسته . سوان ا.ت . 》. ا.ت:● اسممو میدونه . چرا هر چی فکر میکنم اسم جئون تو ذهنم نمیاد که داخل لیست باشه . اگه جزء مهمانان دیشب بوده پس حتما تو همون گروه هست . شاید گزینه خوبی باشه که بتونم کنار خودم داشته باشمش● 《 من یه تشکر بهت بدهکارم . ممنونم بخاطر کمکت .》 جونگ کوک : 《 فقط همین؟ ممنونم؟😏》 ا.ت: تک خنده ای کردم و گفت 《 باشهه شاید یه شام یا ناهار مهمونم بشی 》 . برام عجیب بود . من هیچ وقت با کسی این زود سر صحبتو باز نمیکردم . اما خب اشکالی نداره برای کار میشه . جونگ کوک: 《 حالا شد》 ○ خوبه . تونستم کاری کنم که بشه یه بار دیگه دیدار داشته باشیم . اینجور میشه بهش نزدیک تر شد . همون لحظه نور یه ماشین پشت سرمون دیده شد . هوا دیگه کامل کامل تاریک شده بود . ا.ت: 《 من دیگه میرم . یخاطر گوشی هم ...》 کوکی: 《 میدونم . ممنونی 👋🏻》
ا.ت : سوار ماشین شدم . عقب نشستم . تایلر با یه قیافه عبوسی بهم نگاه میکرد . و منتظر فرصتی بود که با حرفاش خودشو خالی کنه . اما قبل از این که شروع کنه خودم شروع کردم 《 ۳ نفر از طرف خاندان چِین جلومو گرفتن میدونم که میدونی چه کار باید بکنی . خودت کارشون رو راستو ریست کن. قبلش بفهم که چرا به این زودی اقدام به این کارا رو کردن . حتی ۲۴ ساعت هم نگذشته بود 》 تایلر:《 تو که خودت میدونستی که دیر یا زود میان سراغت چرا از رستوران تنها زدی بیرون 》 ا.ت:《 فکر نکن از اینکه خبر داشتی تو رستوران قرار چی بشه و بهم نگفتی میگذرم . تو برای اون پیرمرد کار نمیکنی . میفهمی که چی میگم!》 تایلر دیگه ادامه نداد . یاد جئون جونگ کوک افتادم . خواستم از توی لیست که توی ماشین مونده بود یه چکی بکنم که ببینم از چع خانواده هست . اما کاغذو پیدا نکردم . 《 تایلر . تو کاغذا رو بردی به دفتر؟》 تایلر:《 تو ماشینو برده بودی میشه بگی چطوری میتونستم ببرمشون دفتر 😑》.
ا.ت:● پس احتمالا موقعی که شیشه های ماشین رو پایین کشیده بودم باد بردشون . 🤦🏻♀️ باید به کیونگ سون بگم دوبار برام بیارشون. موقعی که از ماشین پیاده شدم به تایلر گفتم برام یه گوشی پیدا کن . اون قبلی گم شد . قبل از خواب خواستم دوش بگیرم . توی حموم فقط به حالت چشمام فکر کردم . من نزدیک ۶ سال برای کنترل چشمام کار کردم و حالا اینطوری جلوی یه پسر که نمیدونم دقیق کی هست نمیتونم کنترلشون کنم . حولمو پوشیدم و سمت یخچال رفتم یه لیوان اب برداشتم و شروع به خوردن کردم . تایلر: 《 بفرمایید . یه گوشی دیگه . مخاطبینی گه میدکنستم بدردتون میخوره رو روش ذخیره کردم . امشب میمونم . معلوم نیست چِین باز افرادشو بفرسته یا نه》 سری تکون دادم . گوشی رو برداشتم توی مخاطبان گشتم تا به اسم کیونگ سون رسیدم 📲 بهش زنگ زدم .《 کیونگ سون . فردا برام لیست امروز رو دوباره برام بیار.》 کیونگ سون با صدایی پر از خش خش و گرفته گفت من برای هفته دیگه از مرخصی گرفتم . حالم خوب نیست 🤒. گفتم باشه و قطع کردم . باید تا یه هفته دیگه صبر کنم 🙁
روز بعد ا.ت : تو این ۳ روز تونسته بودم اطلاعات خوبی بدست بیارم از خاندان های دیگه اما هنوز باید منتظر میموندم تا کیونگ سون از مرخصی بیاد تا بتونم اون لیستو گیر بیارم . فکری ب ذهنم زد که به اتاق کار پدر بزرگم برم . حتما اونجا چیزای بهتری میتونم گیر بیارم . البته معمول نبود رفتن به اونجا چون تعداد خاصی تو اون اتاق میرفتن و میشه گفت بعد از خونه نشین شدم پدر بزرگ کسی اونجا نرفته اما بلاخره همیشه اولین نفراتی هستن. از اتاقم بیرون اومدم و سعی کردم با ارامش و جوری که کسی شک نکند برم سمت در اتاق مرد پیر. دستگیره در رو گرفتم و کلید رو تو قفل چرخوندم . و وارد اتاق شدم خوبه . کسی ریکشن یهویی نشون نداد. سمت لپ تاپ روز میز رفتم . خوبه بخاطر ریست کردن رمز های سیستم ها هنوز رمزی روی لپتاپ نبود . روشنش کردم روی صفحه ابتدای لپتاپ عکس بچگیا خودمو دیدم که بغل بابام بودن . یه لحظه حس کردم قلب اون قدر سخت داره میزنه که خراش هاش رو روی بدن بجا میزاره . سریع روی یکی از فولدر ها کلیک کردم تا از اون عکس دور تر بشم و نبینمش. توی پوشه چند تا فایل و یه عکس بود عکس رو نگاه کردم . پدر بزرگ کنار یه مرد بود که دیده بودمش اون مرد اقای یون_ کیونگ بود( این اسم رو یادتون باشه) . همون مرد که سنش توی اطلاعات ۶۵ سال ثبت شده بود .
با اینکه در عکس از پدر بزرگم کوچیکتر بنظر میرسیدند اما اینجور معلومه صمیمی بودند سراغ فایل های نوشته رفتم . بازشون کردم . چیز خاصی که در مورد اون مرد باشه داخلشون نبود فقط چند تا تاریخ . به ایمیل ها نگاه کردم . چند تا ایمیل خونده نشده بود اما تصمیم گرفتم فعلا سراغ اونا نرم. یه لحظه نگام به ایمیلی افتاد که مال بابام بوده . قبل از اینکه کشته بشه . نگاهش کردم . چرا پدر بزرگ باید یه ایمیل رو از ۴ سال پیش نگه داره . توش فقط این جمله ها نوشته شده بود * اینکاری هست که انجام دادید دیگه قابل تغییر نیست . اما شما نتونستید برگردید به قبل . این کارتون خودتون رو خورد میکنه . این رو همیشه داشته باشید تا بفهمید اشتباه از کی و از کجا بود* مبهم زیادی توی این ایمیل بود . به تاریخش نگاه کردم . همون تاریخ شوم بود . تاریخ اتیش گرفتن ماشین مادر پدرم و کشته شدنشون . با یاد اون خاطره بغض گلومو فشار میداد . اما من نباید گریه کنم این درست نیس. از این ایمیل خارج شدم و ایمیل بالاشو نگاه کردم برای ۲ روز قبل از اتفاق مادر پدرم بود . فرستنده ایمیل خود پدر بزرگ بود و جالب هست که اون فرستاده شده بودم به جناب یون. متن پیام :* نگران خودت باش که بتونی فرار کنی . من کارم رو بلدم * اینجور به نظر میاد ایمیل هایی این وسط بودند که پاک شدند . رفتم سراغ ایمل بعدی اونجا یه لیست اسامی و سن اعضا بود. اون.....اون لیست جلسه مرگ بود( همون جلسه ای که همه افراد داخلش کشته شدند غیر از یک نفر .
لیست رو نگاه کردم اسم مادر پدر منم بودند😢(به عنوان جوان ترین ها) و بعد... اسم جناب یون 😦😳 اون توی جلسه بوده؟؟؟. پس اون... یه لحظه صدای در بلند شد . سریع در لپتاپ رو بستم و اس جام بلند شدم و خودمو به کتابخونه پشت میز رسوندم . تایلر بود. تایلر :《 چی شده که به این اتاق اومدی؟ 》 ا.ت:《 عمممممم. داشتم فکر میکردم دفترم رو به اینجا انتقال بدم ( تنها فکری بود که اون موقع به ذهنم اومد) 》 تایلر سرشو تکون داد و تایید کرد و گفت 《 اره فکر خوبی بنظر میاد اینجوری قدرتتو بیشتر محکم میکنی . و نشون میدی وارث حقیقی هستی》 ا.ت ● خوبه اینجور معلومه حرفم بدرد بخور بوده● 《 تایلر ؛ کارم داشتی اومدی اینجا؟》 تایلر :《 بله خانم سوان . یکنفر با من تماس گرفتند و گفتند یادتون نره یه ناهار به بدهکاری 🤷♂️》 خندهی کوتاهی کردم ● از کجا شماره تایلر رو پیدا کرده . بعد یادم اومد اونروز خودم با گوشیش به تایلر زنگ زدم 🤦🏻♀️● نمیدونم چرا ولی وقتی یاد جونگ کوک افتادم اتفاقات و ایمیل های توی لپ تاپ رو فراموش کردم😸

ادامه دارد... مرسی که تا اینجا اومدی ❤❤💜💜 عکس تست رو تغییر دادم بنظرتون این عکس بهتره یا عکس قبلی ؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت اخر رسید نفسا. نظراتتون رو بگید توی نظرات پارت اخر . حتما جواب میدم🦋💜💜💜
عالیییییی بود😎✨
این عکس بهتره🙂
مرسی عشقم❤❣❣❣