
دوستان امیدوارم دوستش داشته باشید ببخشید اگه این پار اونقدر خوب نشد 💜❤💜❤💜❤
توی ماشین در راه رسیدن به رستوران محل قرار بودیم . تایلر :《 ا.ت؛ اون کاغذای داخل دستت چی هستن؟ 》 . نگاهی به کاغذای توی دستم انداختم . 《 اسامی شرکت کنندگان جلسه دیشب هستن. اینقدر هول هولکی گفتی بیام که یادم رفت بزارمشون تو دفتر 🤦🏻♀️. 》 تایلر :《 اوکی . شب دوباره میرم وفتر میزارم روی میزتون 》 . به رستوران رسیدیم . تایلر منو تا میز دونفره ای که پشت اون یک مرد حدود ۵۰ ساله بود راهنمایی کرده . به نظر میومد تایلر جا خورده اما نمیدونستم چرا( و البته اونجا هم جای پرسیدنش نبود🤷🏻♀️). محترمانه برخورد کردم چون در هر صورتی از من بزرگتر بنظر میومدند و سفارشات غدا رو دادیم . بعد از سکوت نسبتا طولانی اون آقا شروع کرد .《خانم ا.ت من به سفارش پدر بزرگتون اومدم . ایشون برای ما پیشنهادی داشتند که با انجام کاری بتونیم دوتا خانواده رو به هم وصل کنبم و قدرت هر دو خانواده افزایش پیدا کنه و استوار تر بمونه . این کار که ازدواج ما هست میتونه کمک عظیمی به تبدیل شدن به قدرت اول مافیا بکنه 》. من(یعنی ا.ت ) که در حال خوردن نوشیدنی بودم یهو جا خوردم و اب پرید تو گلوم . بعد از چند تا سرفه با نگاهی تعجب بر انگیز به مرد نگاه کردم و شروع کردم به خنده عصبی .
با نگاه طعنه امیزی بهش نگاه کردم بهش و تو دلم گفتم که این نقشه تویه ای پیرمرد حقه باز و شروع به حرف زدن کردم :《 رضایت؟ببخشید اقا میتونم نوشیدنیتونو ببینم!! بنظر میاد چیزی توش بوده که باعث بشه توهم بزنید... آقای محترم من جای دختر شما هستم حداقل تفاوت سنی ما ۳۰ سال هست . و با توجه به حلقه توی دستتون متاهل به نظر میرسید از این که چنین پیشنهادی را مطرح کردید خجالت نمیکشید ؟!! . حتما الان توقع دارید من هم قبول کنم 😒》 ...《 این پیشنهاد پدر بزرگ خودتون بود و البته به نظر منم پیشنهاد بدی نمیاد (و با نگاهی ه.ی.ز سر تا پای منو ورنداز کرد وبا لبخندی گفت البته که بدم نمیاد) . اینجور که معلومه توجهتون خوب به همه چیز هست بله درسته متاهل هستم ولی دلیل نیست که نتونم کاری که مبخوام رو انجام ندم》 . ● (ذهن ا.ت) واای خداا من چطور اینجام الان. مطمئنم هر چقدر سخت باشه برام حاضر نیستم با این ادم مسخره حتی هم صحبت بشم ● از سر جام بلند شدم و گفتم تو هر چی بخوای رو بدست نمیاری و به سمت در خروجی رفتم در اون هنگام مرد بلند گفت . 《 ا.ت اونجا( منظورش گروه مافیایی بود) جای یه دختر نیست 》سمتش برگشتم و گفتم این دست تو نیست ( و اروم زمزمه کردم حتی دست منم نیست ) و رفتم سمت ماشین .بهم ریخته بودم .
بلافاصله که تایلر رو دیدم با لحن تندی گفتم تو میدونستی . تو میدونستیو نگفتی به خاطر چه کار کوفتی داری منو میاری اینجا؟ تایلر:《 من میدونستم به چه دلیلی هست اما واقعا توقع یه مرد ۵۰ ساله رو نداشتم 》 . عصبانی به چشماش نگاه کردم و کیفمو تو ماشین پرت کردم و دستم رو جولوی تایلر گرفتم تا سوییچ رو بهم بده . تایلر تا اومد بگه اما... جلوی حرفشو گرفتم و گفتم یه راهی پیدا کن برو خونه و با ماشین رفتم . /یه خورده تو خیابونا چرخدم به بدختیم فکر کردم که حاضرن من با یه مرد ۵۰ ساله ازدواج کنم اما نمیخوان این وراثت رو داشته باشم . هوا گرم بود و من تحمل گرما رو نداشتم ۴ تا شیشه ماشین رو پایین کشیدم تا شاید یکم باد به سرم بخوره نیاز داشتم ذهنمو اروم کنم . تصمیم گرفتم برم پیش مگان . مگان یه اسب هست . اسبی که پوست سفیدی داره با یال های مشکی ( میشه گفت شبیه خودم ) با مگان وقت گذروندن کمکم میکرد کنترل کنم . با یکم رانندگی خودمو رسوندم اسطبلی که مگان رو اونجا نگه میداشتن . از بچگی بزرگش کرده بودم . موقعی که بچه بوده مردم محلی یه منطقه به خاطر اینکه میگفتن اسب شومی هست رهاش کرده بودن . اما اون شوم نبود. بهترین یار بود . لباسمو عوض کردم( اسلاید بعد) . همینکه رسیدم بهش لبخند قشنگی روی صورتم نقش بست .

💜🦋💜🦋💜🦋
جونگ کوک : ○ رئیس سپرده بود به من که با هر روشی مروارید سیاه رو که الان فهمیدم اسمش ا.ت هست رو طرف خودمون بیاریم و نگه داریم. از صبح زود شروع کردم تا بتونم ازش اطلاعات جمع کنم اما هیچی ک هیچی. اینجور معلومه این دختر تا حالا هیچ مدرسه ای و یا هیچ کلاس یا جای دیگه ای نبوده . (خیلی عجیبه) . طبیعا نتونستم نه عکسی ازش پیدا کنم و نه اطلاعات درستی ○. کلافه دستی تو موهام کشیدم و به ساعت نگاه کردم حدودای ۵ عصر بود . همینجوری که توی فکر بودم و نگامو به دیوار انداخته بودم چشمم به دوربین مدار بسته اتاق افتاد فکری به ذهنم رسید . به عمارتی که دیشب جلسه اونجا بر گزار میشد زنگ زدم و با استفاده از مقام رئیس به فیلم های دوربین های مدار بسته دست پیدا کردم . شروع کردم به نگاه کردن . تا رسیدم به این قسمت . اره . بلاخره تونستم چهرشو ببینم . خوبه میشه گفت شاید پیشرفت خوبیه . اما یه سوال بزرگ تو ذهنم داشتم . این دختر چی داره که از همه پنهانش کرده بودن و الان ازش رونمایی کردن؟ با همین فکر تصمیم گرفتم به ساحل برم . شاید به نتیجه ای برسم . راهی برای جذب دختر مرموز داستان پیدا کنم . .... کنار ساحل بودم و داشتم تو پیاده رو راه میرفتم درسته که ساعت ۷ عصر بود اما میشه گفت کسی نبود . اما یهو یه صدایی اومد صدای یه دختر بود تقریبا جیغ میزد . من اینجور ادمی نبودم که خودمو تو دردسر بندازم اما این صدا خیلی برام اشنا بود . سریع جلو تر رفتم .
۳ تا مرد رو دیدم که صوراتوشونو پوشونده بودن و دور یه دخترو گرفته بودن . هوا تقریبا تاریک بود . سریع رفتم جلو و یکیشون هل دادم خورد زمین. دو نفر دیگه رفتن کمکش بلندش کنن که یهو دستم کشیده شد و شروع کردم به دویدن . چشمام از تعجب ۴ تا شده بود . اون دختره لباسمو گرفته بود و میکشید . یه لحظه به پشت سرم نگاه کردم . داشتن دنبالمون میکردن . تو این حالت راهی جز دویدن نداشتیم. دستشو گرفتم و محکم کشیدم تا سریع تر بشه دوید . خودمونو به ماشینم رسوندم ولی هنوز هم دنبالمون بودن نمیدونم اونا کی بودن اما هر کی که بودن خیلی سمج دنبالمون میدویدند . سوار ماشین شدیم و سریع از اونجا رفتیم. بعد از این که مطمئن شدم کسی دنبالمون نیست تو پارکینگ یه باشگاه سوار کاری ایستادم . رومو به سمت دختری که کنارم نشسته بود کردم دعواش کنم که چرا کاری کرد که بخوایم فرار کنیم که ... ا.ت: فلش بک---> بعد از اینکه یکم وقتمو با مگان گذروندم مگان رو به باشگاه اسب سواری کنار ساحل سپردم و خودم سمت ساحل رفتم که یکم قدم بزنم. الان فکرم ازاد تر بود و تونستم به اینکه با کدوم یکی از اعضای اکیپ همکاری داشته باشم فکر کنم . روی یه نیمکت نشستم. و به دریا نگاه کردم .
یاد اون پسره افتادم که دیشب باهاش صحبت کردم و پیاممو بهش دادم. هوا داشت کم کم تاریک میشد باید بر میگشتم مگر نه باید صدای غر غرای تایلر رو تا یه هفته گوش میکردم. اومدم بلند بشم که سایه ۳ نفر رو پشت سرم حس کردم . یکیشون با صدای اروم ولی خشن گفت که اقای چِین شما رو برای صحبت خواستند . از جام بلند شدم و خواستم که بدون درد سر راهمو ادامه بدم و به حرفشون اهمیت ندم اما طبیعتا نزاشتن. صدام رو بالا بردم که یهو یه نفر از پشت سرم اومد و یکی از اون ۳ تا رو هل داد . خدایا !!اگرم قرار نبود اتفاقی برام بیفته الان دعوای سختی شروع میشه 🤦🏻♀️🤦🏻♀️. پس فرار رو به قرار ترجیح دادم . گوشه کت چرم مشکی پسر رو گرفتمو شروع کردم به دویدن. بعد از حدود ۲ . ۳ دقیقه دستمو گرفت و شروع کرد به سریع دویدن . فکر کنم تازه موتورش کار افتاده بود به یه ماشین رسیدیم نباید سوار میشدم اما راه دیگه ای نبود . بعد از فرار و جا گذاشتنشون تو خیابونا توی پارکینگ کنار باشگاه سوار کاری وایساد و با نگاهی حق به جانب بهم نگاه کرد و ... خودش بود . با اینکه صورتشو ندیدم اما از صداش ، از لباسش و... فهمیدم . مطمئنم . اون خودش بود . همون پسر دیشبی . خدایا چه اتفاقی برام افتاده . چشمام . دیگه کنترلی ندارم روشون. نمیتونم پوششون رو حفظ کنم . نمیتونم حس چشمامو کنترل کنم وقتی بهش نگاه میکنم .....

ادامه دارد... بچه ها این لینک رو ببینین . یجورایی به داستان هم ربط داره 😉😍 Jung kook https://www.namasha.com/v/E4OFdGdX
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بود✨
❤❤❤❣❣❣❣❣
وای عالی بود خیلی خفن ادامشو سریع بزار
مرسیییی 💜❤💜پارت بعدیشو پشت سر هم اپ کردم احتمالا امشب یا فردا منتشر میشه❤