این قسمت ممکنه یه ذره طولانی تر یا شاید کوتاه تر بشه . به بزرگواری خودتون اگه کوتاه شد ببخشید .
از زبون آتنا / گفتم : داریم کجا می ریم ؟ تافی : خب ... از اونجایی که یکی از افراد رجینا به ماحمله کرد ... . ساکت شد . الکس : ما نمی تونیم منتظر بمونیم تا تو پرواز کنی . هوای اونجا هم خیلی سرده . نزدیک که شدیم یه بازار هست . میریم اونجا چند تا وسیله و لباس و غذا می خریم .
من به سارا و مولان نگاه کردم ، اونا خیلی خوشحال بودن . ولی من نه ، من از یه طرف ناراحت بودم از یه طرف خوشحال . خوشحال بودم چون خواهرانم پرواز می کردن ، ناراحت بودم چون من پرواز نمی کردم . سارا و مولان هم تمام مدت در حال پرواز بودن و من با این کارشون بیشتر دلم می شکست . تافی : هاه ؟ بچه ها وقت تغییر امروزه . الکس : آماده ؟ حالا . یهو همشون پرواز کردن .
حالا فقط من بودم که پرواز نمی کردم . به بازار رسیدیم . رفتیم و ( نون ، مربا ، عسل ، پنیر ، شیر ، گندم ، برنج ، آب ، لباس گرم ، لباس سرد ) خریدیم . من هم یه کش سر آبی با پنبه های سفید روش خریدم .
اونجا یه مهمونخونه به نام شیپور بود . وارد شدیم و ۳ تا اتاق گرفتیم . توی یکیشون سارا و مولان تو اون یکی من و تو سومی هم بقیه خوابیدن . خلاصه خیلی خوش گذشت ( تقریبا )
بعد ۲ روز استراحت ( آخه ۹ شبانه روز راه می رفتن بدبختا ) آماده شدیم برای رفتن . خیلی راه رفتیم . یکی از نون های خودمو برداشتم و یه ذره ازش کنم و مربا و پنیر و عسل هم بهش زدم و خوردم . سارا و مولان رو دیدم که با تعجب بهم زل زدن . با دهن پر گفتم : چیه ؟ سارا :تو هیچوقت نون و پنیر و عسل و مربا نمی خوردی . گفتم : آخه الآن اینقدر گشنم شد حاظر بودم سنگ هم بخورم . تافی یه سنگ بهم داد . خندیدم و گفت : تافی جون این یه اصتلاح برای آدم هاست . یعنی خیلی گرسنه هستیم . تافی سنگ رو گرفت و گفت : آهان .
۱۲ شبانه روز راه رفتیم گفتم : به خدا دیگه رمق ندارم . تافی : مگه چند وقته اومدیم ؟ سارا : هرچی اصلا پام درد نگرفته . بقیه هم تایید کردن . دیگه جوش آوردم و مثل گوجه قرمز شدم و داد زدم : بابا ما ۱۲ شبانه روز اومدیم . منم که نمی تونم پرواز کنم . شما هم که راه نمی رید . منم به خدا آدمم . به نظرتون من خسته نمی شم . تا الآنشم ۱۲ شبانه روز رو با سختی راه رفتم . به خودم اومدم دیدم اینقدر ترسیدن جاشونو خیس کردن .
گفتن : بیبخشید . خوابیدیم . اینگار ۱۱ شبانه روز خواب بودیم . گفتم : کی راه میوفتیم ؟ همه با تعجب و البته خواب آلود بهم زل زدن .
از زبون راوی / آتنا خیلی سر زنده بود . تافی و الکس ... خیلی خواب آلود بودند . آتنا هر وقت بقیه خواب بودند تمرین پرواز می کرد ولی موفق نمی شد . با خودش گفت « آخه من چه گناهی کردم ؟ کی پرواز می کنم ؟ »
آتنا : خرم از بچگی دم نداشت ( یعنی من هیچوقت شانس درست و حسابی ندارم )
آتنا خیلی ناراحت بود . وقتی به سارا و مولان نگاه می کرد پرواز می کردن و شاد بودن . سارا با دیدن شادی اونها بیشتر ناراحت می شد . الکس می خواست دلداریش بده ولی نمی شد . البته آتنا هم گریه نمی کرد . فقط ناراحت بود و نمی دونست چی کار کنه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)