خب خب خب اینم ازپارت پنجم که همگی منتظرش بودیم?ببخشیدپارت ششم زودترمنتشرشدچونکه این پارت تأییدنشدوحالادوباره مینویسمش ونظرات فراموش نشه??
خودمم روی کاناپه نشستم وبه صحبت های خانم دکترجان فکرکردم..."خانم جری خیلی رایددقت کنین این بیماری نادره اگه تایک هفته خوب نشین بایدموهاتونوکوتاه کنین ومدام غذاهای سردبخورین!داروهایی که بهتون میدم روحتمادرست وبه موقع مصرف کنین تابتونین سلامتی خودتونوبه دست بیارین?امااگربعدازیک هفته هنوزاین عوهرض روداشتید بایدموهاتونوکوتاه کنین وبیشترغذاهای سردبخورین،تایک سال?هفته ی بعد بازم بیاین پیشم تامعاینه تون کنم?"خیلی ازحرف های خانم دکترجان ناراحت شدم?بایدموهای نازنینم روکوتاه کنم؟ای کاش هرچه سریع ترخوب بشم?...
بعدازظهربود؛ماموروبلندشدونگاهی به دوروبرانداخت ولی منوندید،برای همین ازجاش بلندشدودنبالم گشت،آشپزخونه،حمام،وآخرسررفت توی اتاقم"چرادربستس؟"درزد"تق تق،آلیس حالت خوبه؟"منم باصدای لرزان گفتم"خووو،ب،مم"مامورو،ازقفل درنگاهی به داخل اتاقم انداخت ودیدمن گوشه ی اتاقم دم پنجره نشستم وتوخودم پیچیدم?برای همین احساس مسئولیت کردودر روبازکرد واومدتو?...
بی حواس گفتم"داخل نیا?"مامورواخم کردومحکم منوبغل کردوگونه ام روبوسیدومنوبرگردوندطرف خودش?توی چشمانم نگاه کردوباصدایی آروم گفت"نترس آلیس،من همیشه پیشتم،مشکلتوبه من بگو"دستاموگرفت"دستهایی گرم?آرامشی بینظیر..."مامورو!..."حرف های دکترجان روبه ماموروهم گفتم؛یکم ناراحت شدامااصلابه روی خودش نیوورد?صورتشونزدیکم آوردو زمزمه کرد"نگران نباش پرنسس من"وسریع من روبوسیدجوری که ازتعجب خشکم زده بود?...
یک روزگذشت وامروزقراره من به دانشگاه جدید برم?ماموروجلوی درورودی وایساده بودومنتظرمن بود؛منم به سرعت وسایلم روجمع کردم وبه مامان پی ام دادم که" دارم میرم دانشگاه"ویک نگاهی به اتاقم انداختم،اتاق کوچیکی بودولی پرازخاطرت؛نمیدونستم ازاین به بعدزندگیم قراره چجوری بگذره امابه آینده امیدواربودم?برای آخرین باربه اتاقم نگاه کردم وچمدون هاموبرداشتم،دراتاقم روبستم وازپله هاپایین رفتم،گریه ام گرفته بود?نمیدونستم بایدچیکارکنم گیج شده بودم?یاد داروهای خانم دکترجان افتادم وسریع ازیخچال برشون داشتم وگذاشتم داخل کیفم،لیوان شیرهنوزروی سینک بود،دلم نیومدورفتم خیلی سریع لیوان شیرم روشستم وگذاشتمش توی چمدون لباساوراه افتادم به سوی درورودی...
ماموروبه من لبخندی زدودرماشین روبرام بازکرد؛چمدون هاموگذاشت توی صندوق عقب امامن کیفم کوچیکموپیش خودم نگه داشتم،برای آخرین باربه خونمون نگاه کردم?دیگه وقت خداحافظی بود?مامورونشست روی صندلی وراه افتاد،منم باصدای بلندی دادزدم وگفتم"خداحافظ!خداحافظ!...
به دانشگاه رسیدیم ومن ازماشین پیاده شدم؛ماموروچمدون هاموتادم دردانشگاه آوردومنو بدرقه کردوبوسه ای به لبم زد؛ازمن"خداحافظی"کردوسوارماشین شاسی بلندش شد?دیدم که چشمانش پرازاشک شده،منم همینطور?خیلی لحظه ی دردناکی بودامابایدتحملش میکردم?یک دخترپرجنب وجوش ازدردانشگاه اومدبیرون"موهاش میشه گفت قرمزبودو چشمهایش بنفش پررنگ بود"دختربه من"سلام"کردوازم پرسید"توآلیس جری هستی؟"منم "سلام"کردم وگفتم"بله خودم هستم"دخترپرجنب وجوش گفت"منم سوفی هستم?هم اتاقیت?انگاری ناراحت هستی؟میدونم خیلی سخته?...
بیاتادانشگاه روبهت نشون بدم آلیس?"همراه سوفی رفتم،سوفی دختربانمکیه?خوشحالم که هم اتاقیم شده?"ببین آلیس اینجا..."همینطورکل دانشگاه روبه من نشون دادوآخرسررسیدیم به خوابگاه?واردکه شدیم سوفی منوبردسمت اتاقی که عدد"۱۰"روش نوشته شده بود؛سوفی درروبازکردووارداتاق شدیم؛سوفی گفت"این اتاق سه نفرست هم اتاقی سوممون هم به زودی میاد"به سوفی گفتم"اسمشومیدونی؟"سوفی هم گفت"البته!آیسواسمشه ازترکیه اومده اینجاامازبون ماروبلده?ماهاش بلونده وچشماشم آبی?بنظرخیلی رویایی میادامااونقدراهم که فکرمیکنی قشنگ نیست امادخترخیلی مهربونی"سوفی به اطراف نگاه کردودم گوشم گفت"تازگیاشکست عشقی هم خورده"به سوفی گفتم"پس نبایدخیلی اذیتش کنیم?"سوفی هم تأییدکرد?... نشون بدم آلیس?"همراه سوفی رفتم،سوفی دختربانمکیه?خوشحالم که هم اتاقیم شده?"ببین آلیس اینجا..."همینطورکل دانشگاه روبه من نشون دادوآخرسررسیدیم به خوابگاه?واردکه شدیم سوفی منوبردسمت اتاقی که عدد"۱۰"روش نوشته شده بود؛سوفی درروبازکردووارداتاق شدیم؛سوفی گفت"این اتاق سه نفرست هم اتاقی سوممون هم به زودی میاد"به سوفی گفتم"اسمشومیدونی؟"سوفی هم گفت"البته!آیسواسمشه ازترکیه اومده اینجاامازبون ماروبلده?موهاش قهوه ایه روشنهوکوتاهه وچشماشم قهوه ایه روشن?بنظرخیلی رویایی میادامااونقدراهم که فکرمیکنی قشنگ نیست امادخترخیلی مهربونی"سوفی به اطراف نگاه کردودم گوشم گفت"تازگیاهم خیلی غمگین شده"به سوفی گفتم"پس نبایدخیلی اذیتش کنیم?"سوفی هم تأییدکرد?
سوفی ازاتاق رفت بیرون،به قول خودش رفت پیش دوست پسرش؛منم چمدون هاموبازکردم ولباسام روگذاشتم توی کمداتاقمون،لیوانم روهم گذاشتم روی میز"روی لیوانم اسم خودمونوشتم پس عمرأگم بشه"قرص هامم توی جیب یکی ازلباس هام پنهون کردم وحس کردم که نیازبه هوای آزاددارم؛سوفی،بایک پسرقدبلندولاغراومدو درروازجاکند?سوفی گفت"ببخشیدآلیس یادم رفت بهت بگم?یونیفرمتم بایدبری ازدفتر دانشگاه بگیری."منم ازسوفی"تشکر"کردم وراه افتادم برم دانشگاه...
این پارت هم تموم شدوامیدوارم خوشتون بیاد??
لطفابانظراتتون منوهمراهی کنین??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من به گفته ی یکی ازدوستان خوبم عکس داستان هارو"جاده ی عشق"رودیگه عکس آلیس ویاسوفی یا...نمیذارم یعنی عکس هایی میذارم که به داستان مربوط نیستن اماعکس های عاشقانه میذارم?سپاس ازهمراهیتون?
سلام داستان هات خیلی قشنگن و باید الان طرفدار هات بالای ۴۰۰ باشه با این داستان اما من میدونم چرا تعدادش کمه میدونی این عکس های دختره سوفی رو ول کن عکس های عاشقانه بگذار که زیبا باشن باور کن میشی با ۵۰۰_۶۰۰ خیلی داستانت رو دوست دارم من نویسنده استار و مارکو و مرینت آدرین هستم لطفا کمتر تبلیغت رو بکن ممنون
سلام
ممنون که نظرت روگفتی
باشه حتماهمین کاررومیکنم??
چرانظرنمیدین؟???
چونکه این پارت رودوباره نوشتم عکس سوفی رونذاشتم یعنی یادم رفت که عکس سوفی روگذاشته بودم بنابراین عکس خودآلیس روگداشتم?