تستچی ادامه داستان دختر قدرتمند رو نزاشت . من یه داستان دیگه نوشتم .
داستان درباره ی ۳ تا خواهر هست که با توجه به اتفاقاتی راهی سفر طولانی شده و قدرت های خارق العاده ای به دست می آورند . این ۳ خواهر سه قلو هستند . اسم
اسم خواهری که موی زرد دارد و آن را خرگوشی بسته آتنا ، دیگری که موی بلند قهوه ای دارد سارا و دیگری که وی کوتاه قهوه ای دارد مولان است . داستان از زبون آتنا :
من با سارا و مولان آماده شدیم برای رفتن به دبیرستان . رفتیم توی دبیرستان : به کلاس a6 رفتیم . معلم : ما امروز ۳ تا دانش آموز جدید داریم . بیایین و خودتون رو معرفی کنید . ما نفس عمیق کشیدیم و وارد شدیم . هر سه تامون دخترای ساکت و آرام ولی ماجراجویی بودیم . گفتم : سلام من آتنا هستم و این ها هم خواهر های من ... . سارا بهم آرام زد که ادامه ندم . گفت : من هم سارا هستم . مولان : من هم مولانم . کعلم : من خانم براستی هستم . برید کنار ایسوکی بشینید . ایسوکی یه پسر با موی برنجی بود .
من گفتم : میشه یه میز با هم بدین ؟ ما عادت نداریم از هم دور بشینیم . معلم : البته . اونجا خالیه . و با دست به میز پنجم سمت راست اشاره کرد . دو ردیف ۱۲ تایی میز بود . چپ و راست
رفتیم نشستیم . بعد از مدرسه تو راه خونه : داشتیم می رفتیم که یه پورتال جلومون باز شد . یه نور از توش در اومد و به ما خورد و ما رو کشید تو پورتال . چون ما دخترای ماجراجویی بودیم دست رد به سینه ی پورتال نزدیم و تقلا نکردیم
داخل پورتال : همه جا قشنگ بود . یهو من و مولان و سارا از زمین بلند شدیم . مولان : چه اتفاقی داره میوفته ؟ یهو افتادیم . هممون : آخ !!! بلند شدیم . ۳ تا حیوون جلومون وایسادن . یکی شون خرگوش که سارا برش داشت . اون یکی سنجاب که مولان برداشت و اون یکی کلاغ که من برداشتم . گفتم : وایسا وایسا ببینم !!!! مولان و سارا : چی شده ؟ من : چطور ممکنه این پورتال حیوونای مورد علاقمون رو بدونه ؟ مولان نگاهی به سنجابش کرد و گفت : راست می گیا .
یهو کلاغ برخلاف انتظار من به یه عقاب تبدیل شد و گفت : چه حرفا . من عقابم نه کلاغ . درضمن اسمم هم الکس هست . خرگوش : من هم تافی ام . سنجاب : منم تدی ام . البته هر سه تامون مثل شما دختریم و برای شما هستیم .
از تعجب شاخ در آوردیم . با من من گفتم : شما ... حی ... حیوون ... های ... مایید ؟ الکس : چند بار بگم ما حیوون نیستیم . ما دیجیمون هستیم و شما دیجی استید . مولان : ما چی هستیم ؟ تافی : دیجی استید . مولان : ممنون . سارا : خب چرا اومدیم اینجا ؟ چی شده ؟ اصلا کجاییم ؟ اینجا باید چی کار کنیم ؟ تدی : بابا آروم سارا . یکی یکی بپرس . شما در شهر آفتا و در کشور ژوپ هستید . سارا : اصلا همچین جایی وجود نداره . تافی : اینجا دنیای موازیه و تو دنیای موازی وجود داره . تدی : اینجا هستید تا رجینا رو شکست بدین .
من : رجینا کیه ؟ الکس : یه ابر تبهکار
ببخشید زود تموم شد و البته جای هیجانی . لطفا کامنت کنید . این داستان ۱۲ قسمت دارد . با کامنت های شما تعدادشون بیشتر میشه . نگران نباشید من زود زود پارت بعد رو می زارم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی???
عالیه بزاربعدی رو